خلاصه رمان بار دیگر شهری که دوست داشتم از نادر ابراهیمی
هلیا!
میان بیگانگی و یگانگی هزار خانه است. آنکس که غریب نیست شاید که دوست نباشد.کسانی
هستند که ما به ایشان سلام می گوییم و یا ایشان به ما. آنها با ما گرد یک میز می
نشینند، چای می خورند، می گویند و می خندند. « شما » را به « تو » ، «تو
» را به هیچ بدل می کنند. آنها می خواهند که تلقین کنندگان صمیمیت باشند. می
نشینند تا بنای تو فرو بریزد. می نشینند تا روز اندوه بزرگ. آنگاه فرارسنده ی نجات
بخش هستند. آنچه بخواهی برای تو می آورند، حتی اگر زبان تو آن را نخواسته باشد، و
سوگند می خورند که در راه مهر، مرگ، چون نوشیدن یک فنجان چای سرد، کم رنج است. تو
را نگین می کنند در حلقه ی گذشتهایشان. جامه هایشان را می فروشند تا برای روز
تولدت دسته گلی بیاورند _ و در دفتر یادبودشان خواهند نوشت.
هلیای من!
به شکوه آنچه بازیچه نیست بیندیش.
من خوب می دانم که زندگی، یکسر، صحنه بازی ست؛
من خوب می دانم.
اما بدان که همه کس برای بازی های حقیر آفریده نشده است.
مرا به بازی کوچک شکست خوردگی مکشان!
به همه سوی خود بنگر و باز می گویم که مگذار زمان، پشیمانی بیافریند
بیدار شو هلیا!
بیدار شو و سلام ساده ماهی گیران را بی
جواب مگذار!
من لبریز از گفتنم نه از نوشتن.
باید از اینجا روبروی من بنشینی و گوش کنی.
دیگر
تکرار نخواهد شد.
ما هرگز از آن چه نمی دانستیم و از کسانی که نمی شناختیم ترسی نداشتیم . ترس ، سوغات آشنایی هاست .
من پیش از این بارها گفته ام که التماس، شکوه زندگی را فرو می ریزد.
هر سلام، سرآغاز دردناک یک خداحافظی است.
من هرگز نخواستم از عشق افسانه ای بیافرینم
باورکن!
من می خواستم که با دوست داشتن زندگی
کنم_ کودکانه و ساده و روستایی_
من از دوست داشتن فقط لحظه ها را می خواستم
آن لحظه هایی که تو را به نام می نامیدم
تحمل تنهایی از گدایی دوست داشتن آسان تر است . تحمل اندوه از گدایی همه شادی ها آسان تر است . سهل است که انسان بمیرد تا انکه بخواهد به تکدی حیات برخیزد .
عابر در جستجوی پاره های يک رويا، ذهن فرسوده اش را می كاود... رهگذر پاره های تصورش را نمی يابد و به خود می گويد كه به همه چيز می شود انديشيد و سگها را نفرين می كند. نفرين پيام آور درماندگی است و دشنام برای او برادری است حقير..
خواب.
تنها خواب، هلیا!
دستمال های مرطوب تسکین دهنده دردهای
بزرگ نیستند.
اینک
دستی است که با تمام قدرت مرا به سوی ایمان به تقدیر می راند.
اینک،
سرنوشت، همان سرافرازی ازلی خویش را پایدار می بیند.
شاید،
شاید که ما نیز عروسک های کوکی یک تقدیر بوده ایم… نمی دانم