جناب آقای بابا لنگ درازبسیار عزیزم:
دیشب خوابتان برد؟من خوابم نبرد.حتی پلک
روی هم نگذاشتم.بسیار هیجان زده،گیج و بسیار خوشحال بودم.فکر نکنم از آن به بعد
دیگر خوابم ببرد یا حتی بتوانم یک لقمه غذا بخورم.اما امیدوترم شما راحت
بخوابید،چون شما باید راحت بخوابید،می دانید که لازم است حالتان زودتر خوب شود و
سرتغ من بیایید.
بابای عزیز من می دانم،می توانم حدس بزنم
چقدر کسالت داشتیدو من از بیماری شما بی خبر بوده ام.وقتی دیروز دکتر سراغ من آمد
تا مرا توی اتوموبیل بگذارند به من گفت که برای سه روز از شما ناامید شده بودند.
وای خدا اگر چنان می شد دیگر در دنیای من
خورشیدی وجود نداشت...
گمان می کنم در آینده های خیلی دور یکی
از ما دو نفر دیگری را تنها خواهد گذاشت،اما به هر حال ما به سعادت خواهیم رسید و
از زندگی خاطراتی خواهیم داشت.
دوست دارم به جای آن که خودم را خوشحال و
با نشاط کنم شما را خرسند سازم.چون من حالا سعادت مندتر از آن هستم که حتی خیالش
را می کردم.هر دلهره و ترسی که برای شما ایجاد کند سایه این ترس اول روی قلب من
خواهد افتاد.
اغلب پیش از این من موجودی بی حواس و بی
توجه بودم،اما از این به بعد هرگز نسبت به شما این طور نخواهم بود ،چون تا به حال
چیز گران بهایی نداشتم که که به خاطر آن حواسم را جمع کنم اما حالا من نگرانی
بسیار عظیمی خواهم داشت که تا آخر عمر ادامه خواهد داشت.حتی لحظاتی که شما دور از
من هستید،مدام نگران این خواهم بود که مبادا تیر و تخته ای روی سر شما بیفتد،یا
این که مبادا میکروبی وارد تن شما شود.
آرامش انیشه من برای همیشه از من دور شده
است.اما به هرحال من به آرامش ظاهری خودم اهمیت چندانی نمی دهم.خواهش می کنم هرچه
زود تر و زودتر حالتان خوب شود.آرزو دارم همیشه شما با سلامت و سعادت ونیکبختی
قرین باشید ومطمئن باشید که بزودی زود حالتان خوب می شود.می خواهم هرچه زود تر
کنار شما باشم.جایی که بتوانم شما را احساس کنم و مطمئن باشم که وجود دارید.ظرف
نیم ساعت دیگر ما کنار هم خواهیم بود.هنوز می ترسم مبادا خواب و خیال باشد.اگر من
حتی عضوی از خانواده شما بودم(یکی از چهار تا عمو زاده) می توانستم هرروز بیایم و
شما را ببینم و کنار بستر شما بنشینم و برایتان با صدای بلند قصه بخوانم و کاری
کنم که لبخندی گوشه لب شما نمایان شود و دل شاد شوید.اما شما حالا هم خوشحال هستید
مگر نه؟دیروز هنگامی که آنجا بودم پیش از آن که از آنجا بروم شما خوشحال
بودید،دکتر می گفت من باید پرستار خوبی باشم،چون به اندازه ده سال جوان تر شده
ای.چقدر خوب است که عشق آدم را ده سال جوان کند.آن وقت اگر من ده سال جوان تر شوم
و یازده ساله شوم شما باز هم مرا دوست خواهید داشت؟
چه روزی گذشت.حتی اگر یکصدسال از عمرکنم
جزئیات آن روز را فراموش نخواهم کرد.دختری که از کنار شما رفت دیگر آن دختری نبود
که صبح از لاک ویلو حرکت کرد.
خانم سمپل چهارونیم بامداد مرا بیدار
کرد.اولین چیزی که به خاطرم رسید این بود که:امروز بابا لنگ دراز را می بینم.
صبحانه را زیر سایه شمع خوردم.بعد پنج
مایل راه را با گاری پیمودم.یکی از صبح های فرح انگیز ماه اکتبر بود.آفتاب در میان
راه طلوع کرد.رنگ های نارنجی وارغوانی روی شبنم ها منعکس شده بود.هوا پاک و سرشار
ازلطافت و پر از امید بود.احساس می کردم اتفاق غیر منتظره ای پیش می آید.این صدارا
من در تمام طول راه در آهنگ قطار می شنیدم.این صدا تکرار می کرد که:امروز بابا لنگ
دراز را می بینم.
این فکر به من آرامشی بی نظیر می
داد.آرامشی که ناراحتی را از من دور می کرد.من آنقدر به دانایی باباجان ایمان
اعتقاد داشتم که مطمئن بودم او همه کار هارا برای من روبراه خواهد کرد.اما می
دانستم جای دیگری در دور دست ها مردی عزیزتر از بابای من آرزوی دیدار مرادارد.
هنگامی که به خیابان مدیسون و پشت در
خانه شما رسیدماز دیدن آن عمارت با شکوه و بزرگ قهوه ای رنگ پاک خودم راباختم.برای
اینکه به اعصابم و افکار و اعمالم مسلط شوم،یک دور دور عمارت گشتم.اما نگرانی من
بیهوده بود چون پیش خدمت،پیرمردی دوست داشتنی بود و به حدی با لحن مهر آمیزی و
پدرانه ای با من صحبت کرد که ترس من به طور کامل از میان رفت.پ
پیش خدمت با صدای مهرآمیزی در حالی که
تبسم می کرد پرسید:شما دوشیزه جروشا آبوت هستید؟
من سرم رابه نشانه موافقت تکان دادم و
دیگر هیچ احتیاجی نبود که نامی از آقای اسمیت ببرم.
پیش خدمت گفت که چند لحظه در سالن انتظار
بمانم.تالار بسیار باشکوه بود،اما من با ناراحتی لب یکی از مبل ها نشستم .قلبم به
شدت می زد.با خودم تکرار می کردم همین حالا بابا لنگ دراز رامی بینم.
در این هنگام پیش خدمت برگشت و گفت:خواهش
می کنم به کتابخانه تشریف بیاورید.
آنقدر به هیجان آمد بودم که درست نمی
توانستم راه بروم.نزدیک در کتابخانه پیشخدمت تامل کرد وگفت:آقا بیماری خیلی سختی
داشته اند،امروز اولین روزی است که پزشک اجازه داده بنشینند.امیدوارم ایشان ننشیند
و شما هم زیاد ایشان را خسته نفرمائید.
از حرف زدن پیشخدمت احساس کردم او به
شماخیلی علاقه دارد.همین کافی بود که اوهم در دل من جا پیدا کند.بعد با انگشت به
در زد و گفت:دووشیزه آبوت.
من قدم به درون اتاق گذاشتم .در پشت سر
من بسته شد.اتاق نیمه روشن بودو من ازمیان نور روز به اتاق نیمه تاریک وارد
شدم.اول نمی توانستم جایی را ببینم.امااما پس از لحظه ای یک صندلی کنار بخاری پیدا
کردم.یک میز چایخوری براق و صندلی کوچکی کنار آن گذاشته شده بود.
مردی را دیدم که روی صندلی نشسته و بالش
های زیادی پشتش گذاشته و پاهایش را با پتو پوشانده.
پیش از آنکه من بتوانم حرف بزنم،مردی با
تن لرزان از جایش بلند شدو برای اینکه بتواند سرپا به ایستد به پشت صندلی تکیه
دادو بی آنکه حتی یک کلمه حرف بزند به من خیره شد و آن وقت...
و آن وقت من دیدم تو هستی.
گیج شده بودم.فکر می کردم بابالنگ دراز
دنبال تو فرستاده که در آنجا مرا ببینی.تو خندیدی و دستت را جلو آوردی و گفتی:جودی
کوچولوی عزیزمن.هرگز حدس نزدی که من خودم بابالنگ دراز هستم؟
همه چیز برایم روشن شد.من چقدر کودن
بودم!اگر یک ذره عقل و شعورو را به کار می بردم،این راز را کشف می کردم.
من هرگز کاراگاه خوبی نخواهم شد
بابا....جروی؟
من که نمی دانم تو را به چه نام
بخوانم؟جروی تنها گفتن خالی از ادب و نزاکت است.نباید نسبت به تو بی ادب باشم. به
هیچ عنوان نمی دانستم چه کار کنم.از خوشحالی می خواستم جیغ بزنم اما بغض توی گلویم
گره خورده بود.
نیم ساعت بسیار دل نشینی بود اما زود
گذشت.دکتر آمد و از من خواست اتاق را ترک کنم.هنگامی که به ایستگاه رسیدم آنقدر
حواسم پرت بود که نزدیک بود به اشتباه سوار قطار سن لوئی بشوم.تو هم دست کمی از من
نداشتی چون فراموش کردی فنجان چای را به من بدهی.
اما هر دوی ما خیلی خیلی خوش بخت هستیم
مگر نه؟
من در تاریکی به لاک ویلو برگشتم.اما
اوه،چقدر ستاره ها قشنگ می درخشیدند.و امروز صبح من با کالین به تمام جاهایی رفتم
که روزی با تو به تماشای آن نقاط رفته بودم و سعی کردم آنچه راکه تو می گفتی به به
یاد آورم و به زندگی آن طور نگاه کنم که تو نگاه می کردی.
امروز جنگل آفتاب سوخته است و هوا سرد و
یخ زده.هوا،هوای کوه پیمایی است.دوست داشتم تو اینجا بودی و باهم راه پیمایی و تپه
پیمایی می کردیم.
جروی عزیزمخیلی زیاد دل هوای تو را
دارد.اما این سعادت مندانه ترین نوع دل تنگی است.ما از این به بعد و خالی از دروغ
به یکدیگر تعلق داری.آیل برای من عجیب نیست که حالا به کسی تعلق دارم؟این موضوع
خیلی خیلی شیرین به نظر می رسد.
ومن هرگز اجازه نمی دهم که تو حتی یک
لحظه متاثر باشی
دوستدار
همیشگی و همیشگی تو
جودی