رابطه طولانی باشه یا نباشه ؟

میگفت رابطه نباید زیاد طولانی شود.سوتفاهم پیش میاد...طولانی که شود دعواها بیشتر می شود.نگرانی ها بدتر می شود.بدبین می شوند طرفین نسبت به هم.میگفت رابطه رو باید زودتر جدیش کرد.نباید خیلی کش داد.باید زود رسمیش کرد و به همه دنیا گفت که عاشق شدم و معشوق رو معرفی کرد..گفتم آخه جانم اینجور که تو میگی که نمیشه.خب بالاخره طرفین باید به یک توافق اولیه برسن که بدونن که با هم میتونن همراه باشن یا نه.بالاخره باید از نظر برنامه و هدف یکسان باشند یا نه.نمیشه که الکی رابطه رو جدی کرد وقتی هنوز حتی نمیدونی چقدر از لحاظ روحی یکسان هستی...قرار نیست دونفر با هم زیر یک سقف برن و بعدش طلاق بگیرن اما به نحوی که با هم زندگی میکنن ولی همدیگه رو دوس ندارن.اسمش رو میذارن طلاق عاطفی.ولی اگر دونفر متعلق بهم باشن مطمئنا رابطه جوری پیش میره که خود به خود چندان هم طولانی نمیشه و به توافقات اولیه میرسن که اگر نرسن باید در اون رابطه شک کرد چون احتمالا مسیرها جداست در دوخط موازی اما طرفین میخوان تلاش کنن در بینهایت این دوخط رو بهم برسونن که امکان پذیر نیست...

سیاوش قمیشی و من ...


سیاوش قمیشی..سیاوش قمیشی من رو می بره به روزای خوب نوجوونیم..همون روزای شاد پر جنب و جوشم...همون روزای اوج هیجان و احساساتم و شیطنتم...اونقدر شیطنت می کردم که الان گاهی خودم تعجب میکنم که چطور هیچ وقت لو نمی رفتم ، شاید چون همیشه جزو شاگرد اولا بودم و همیشه فکر میکردن چون از لحاظ درسی قوی هستم دیگه شیطنتی ندارم...اما روزای خوبم رو به یادم میاره هنوزم...این شعرش رو خیلی دوست داشتم و یهویی پلی شد و من رو به کجاها که نبرد ...

اي ﺑـﺎزﻳـﮕﺮ! ﮔـﺮﻳـﻪ ﻧـﻜـﻦ، ﻣـﺎ ﻫﻤﻪ ﻣﻮن ﻣـﺜﻞ ﻫـﻤﻴﻢ
ﺻﺒﺤﻬﺎ ﻛﻪ از ﺧﻮاب ﭘﺎ ﻣﻴﺸﻴﻢ ﻧﻘﺎب ﺑﻪ ﺻﻮرت ﻣﻲزﻧﻴﻢ


ﻳﻜﻲ ﻣﻌﻠﻢ ﻣﻴـﺸﻪ و ﻳﻜﻲ ﻣﻴﺸﻪ ﺧﻮﻧﻪ ﺑﺪوش
ﻳﻜﻲ ﺗﺮاﻧﻪﺳﺎز ﻣﻴﺸﻪ ﻳﻜﻲ ﻣﻴﺸﻪ ﻏﺰل ﻓﺮوش
ﻛﻬﻨﻪ ﻧﻘﺎب زﻧﺪﮔﻲ ﺗﺎ ﺷﺐ رو ﺻﻮرﺗﻬﺎي ﻣﺎﺳﺖ
ﮔﺮﻳﻪﻫﺎي ﭘـﺸﺖ ﻧﻘﺎب ﻣﺜﻞ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺑﻲ ﺻﺪاﺳﺖ

ﻫﺮ ﻛﺴﻲ ﻫﺴﺘﻲ ﻳﻪ دﻓﻌﻪ ﻗـﺪ ﺑـﻜﺶ از ﭘﺸﺖ ﻧﻘﺎب
از رو ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺣﺮف ﻧـﺰن، رﻫﺎ ﺷﻮ از ﺣﻴﻠﻪي ﺧﻮاب

ﻧـﻘﺶ ﻳـﻚ درﻳـﭽـﻪ رو رو ﻣـﻴﻠـﻪ ﻗﻔﺲ ﺑﻜﺶ
ﺑﺮاي ﻳﻚ ﺑﺎر ﻛﻪ ﺷﺪه ﺟﺎي ﺧﻮدت ﻧﻔﺲ ﺑﻜﺶ


ﻛﺎﺷﻜﻲ ﻣﻴﺸﺪ ﺗﻮ زﻧﺪﮔﻲ، ﻣﺎ ﺧﻮدﻣﻮن ﺑﺎﺷﻴﻢ و ﺑﺲ
ﺗـﻨـﻬﺎ ﺑـﺮاي ﻳـﻚ ﻧـﮕـﺎه، ﺣـﺘﻲ ﺑـﺮاي ﻳـﻚ ﻧﻔﺲ
ﺗﺎ ﻛﻲ ﺑﻪ ﺟﺎي ﺧﻮدِ ﻣﺎ ﻧﻘﺎبِ ﻣﺎ ﺣﺮف ﺑﺰﻧﻪ؟
ﺗﺎ ﻛﻲ ﺳﻜـﻮﺗـﻮ رج زدن ﻧﻘﺶﻧﻤﺎﻳﺶ ﻣﻨﻪ؟

ﻫﺮ ﻛﺴﻲ ﻫﺴﺘﻲ ﻳﻪ دﻓﻌﻪ ﻗـﺪ ﺑـﻜﺶ از ﭘﺸﺖ ﻧﻘﺎب
از رو ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺣﺮف ﻧـﺰن، رﻫﺎ ﺷﻮ از ﺣﻴﻠﻪي ﺧﻮاب
ﻧـﻘﺶ ﻳـﻚ درﻳـﭽـﻪ رو رو ﻣـﻴﻠـﻪ ﻗﻔﺲ ﺑﻜﺶ
ﺑﺮاي ﻳﻚ ﺑﺎر ﻛﻪ ﺷﺪه ﺟﺎي ﺧﻮدت ﻧﻔﺲ ﺑﻜﺶ

ﻣﻲﺧﻮام ﻫﻤﻴﻦ ﺗﺮاﻧﻪ رو، رو ﺻﺤﻨﻪ ﻓﺮﻳﺎد ﺑﺰﻧﻢ
ﻧـﻘـﺎﺑـﻤﻮ ﭘـﺎره ﻛـﻨـﻢ، ﺟـﺎي ﺧـﻮدم داد ﺑﺰﻧﻢ
ﺧﻮاﻧﻨﺪه : ﺳﻴﺎوش ﻗﻤﻴﺸﻲ
ﺗﺮاﻧﻪ ﺳﺮا : ﻳﻐﻤﺎ ﮔﻠﺮوﺋﻲ



 

بهترین حس آدم ها ...


اولین حسی که درون آدما باید زنده باشه سه تا حس ناب دوست داشتن خودت ، دوس داشتن خدات و بعدم دوست داشتن خانوادت هست...این سه تا حس هرکدومش تو وجود آدما نباشه یه جای کار میلنگه..آدمی که خودش رو دوست نداشته باشه هیچ وقت نمیتونه اعتمادبنفس کافی در برخورد با بقیه داشته باشه ، هیچ وقت نمیتونه خودش رو به خاطر اشتباهاتش ببخشه ...آدمی که خداش رو باور نداشته باشه و دوسش نداشته باشه یه جور تو این دنیای وحشی گیج میشه ...آدمی که پدر مادرش رو دوست نداشته باشه از اساس روی این زمین نباید دیگه کسی رو دوست داشته باشه...اما مساله ای که هست اگر ادمی توی هرکدوم از این سه تا یه جور دچار کمبود بشن مشکل به وجود میاد...نمیشه..زندگی لنگ میشه...یه جور حس ناراحتی ، کمبود عاطفی و این جور مسایلی پیش میاد...اینه که میگم همیشه خودت رو خدات رو ، و خانوادت رو دوست داشته باش تا روزی روزگاری هرمشکلی پیش اومد تو زندگیت به پشتوانه همینا بتونی محکم و استوار ادامه بدی و از جا بلند بشی...شاید بتونم بگم دوست داشتن دوستای صمیمیت حس بعدی هست که باعث میشه آرامش تو قلبت بیشتر بشه...

من آدم وبلاگ خونی هستم اما ...

من آدم وبلاگ خونی هستم.وبلاگ های زیادی هستن که توی فیدلی اضافه کردم و هر روز اگر فرصت کنم میخونمشون..اما راستش فرصت نظر گذاشتن رو ندارم.مشغله های درسی و زندگیم اونقدر زیاد هستن که فرصت اون رو نداشته باشم که بیام تک تک وبلاگ ها رو که میخونم نظر بذارم ..دوستانی که برام نظر میذارن رو سعی میکنم بخونم جواب بدم در صورتی که وبلاگشون رو دوست داشته باشم اگر حتی لینک نکنم توی فیدلی اضافه میکنم و فیدای روزانشون رو میخونم.پس من رو متهم نکنید به نخوندن و بی اهمیت جلوه دادن وبلاگ کسی...من میخونم ولی به صورت خاموش شاید...از خیلی از نوشته ها هم بسیار لذت میبرم...

اشتباه ترین کار ممکن تو زندگی ...

اشتباه ترین کار ممکن تو زندگی یه آدم درگیرکردن یه آدم دیگه اونم درست وقتی هست که خودش رو هنوز خوب نشناخته باشه...آدمی که هنوز خودش رو نشناخته نمیتونه قدم در راه شناخت یکی دیگه برداره ...اصلا انگاری کاری نشد باشه ، نمیشه ، امکانش نیست...اول باید خودت ، روحیاتت رو خوب بشناسی وهله اول و بدونی تو این دنیا ، تو مسیر زندگیت کجا هستی ، چی میخوای اصلا از این زندگی به کجا میخوای برسی و الان چقدر از مسیرت رو رفتی....اینجوری میشه که وقتی خواستی همراهی انتخاب کنی درست و مطمئن میدونی که کی همراه تو هست و کی نمیتونه اصلا در کنار تو بمونه و دوست خوبی باشه برات....آدمی که ندونه از زندگیش چی میخواد مثل برق و باد نظرش راجع به هدفش ممکن هست عوض بشه ، هنوز عزمش رو جزم نکرده که دقیقا تو این زندگی هدفش چی هست و چی میخواد ، اگر کسی رو درگیر کنه ممکن هست اسیر خواسته های طرف مقابل بشه بیشتر تا اسیر خواسته های خودش و اگر بر حسب اتفاق در همین مسیر راه خودش رو شناخت ، تشخیص داد و دید که دیگه نمیتونه طبق خودخواهی ها و خواسته های طرف مقابلش پیش بره میزنه زیر همه چیز...باید با خودت کنار اومده باشی ، خودخواهی هات رو ، مرزهات رو ، خواسته هات ،آرزوهات واهدافت مشخص باشن تا حتی در یک رابطه دونفره هم حدو حدود هم رو رعایت کنی و از بودن همراه زندگیت لذت ببری

اشک رازیست  لبخند رازیست  عشق رازیست / احمد شاملو

اشک رازیست  لبخند رازیست  عشق رازیست

 

اشک آن شب لبخند عشقم بود

 

قصه نیستم که بگویی  نغمه نیستم که بخوانی

 

صدا نیستم که بشنوی

 

یا چیزی چنان که ببینی  یا چیزی چنان که بدانی

 

من درد مشترکم مرا فریاد کن

 

درخت با جنگل سخن میگوید  علف با صحرا  ستاره با کهکشان

 

و من با تو سخن میگویم

 

نامت را به من بگو  دستت را به من بده

 

حرفت را به من بگو   قلبت را به من بده

 

من ریشه های تو را دریافته ام

 

با لبانت برای همه لبها سخن گفته ام

 

و دستهایت با دستان من آشناست

 

در خلوت روشن با تو گریسته ام برای خاطر زندگان

 

و در گورستان تاریک با تو خوانده ام زیباترین سرودها را

 

زیرا که مردگان این سال عاشقترین زندگان بوده اند

 

دستت را به من بده دستهای تو با من آشناست

 

ای دیریافته با تو سخن میگویم

 

بسان ابر که با توفان  بسان علف که با صحرا

 

بسان باران که با دریا بسان پرنده که با بهار

 

بسان درخت که با جنگل سخن میگوید

 

زیرا که من ریشه های تو را دریافته ام

 

زیرا که صدای من با صدای تو آشناست

 

احمد شاملو  

خاطره یکی روز قبل از امتحان تئوری...

خودم هم دقیق نمیدونم چم شده ولی میدونم وقتی استرسم میره بالا بازدهیم به شدت پایین میاد و این هست که فردا سیصد تا اسلاید امتحان دارم و درسی هم هست که خیلی سنگین هست مطالبش...تئوری جامع ماشین های الکتریکی هم تموم بشه من یه نفس راحت بکشم.اونقدری نگران و مضطرب هستم که دارم میخونم ولی تمرکزم اومده پایین و تپش قلب هم گرفتم.استادش خیلی سخت گیر هست.اما فردا این امتحان تموم بشه یه کم آروم تر میشم باز.نمیدونم استادی که دویست تا اسلاید رو میدترم امتحان گرفته با اون وضعیت صحیح کردن برگه های میدترم که میانگین نمره هام اونقدر پایین بود حالا چطور میخواد سیصدتای دیگم الان امتحان بگیره و اصلا چطور میخواد برگه صحیح کنه !به هر حال این امتحانم به خیر بگذره بره که دیگه واقعا حالم داره از هر چی امتحانه بهم میخوره ...

اولین ها و آخرین ها ...

همیشه اولین ها بیشتر از آخرین ها در ذهن می مونن...اولین باری که رفتی مدرسه ، اولین باری که خودکار دست گرفتی به جای مداد ، اولین باری که جشن تکلیف گرفتن برات ، اولین باری که کنکور دادی ، اولین باری که دوست داشتی کسی رو ، اولین باری که عاشق شدی و ... !اولین ها همیشه در ذهنت می مونن ، شاید گاهی اولین همون آخرین هم بشه حتی...مثلا اولین باری که کنکور دادی و اخرین باری بود که در کنکور شرکت کردی و دیگه ادامه ندادی...یا اولین باری که عاشق شدی و به وصال رسیدی و دیگه عاشق نشدی ..یا چرا حتی به وصل رسیدی؟ نه..اولین باری که حس کردی کسی رو دوست داری و بعد از اون دیگه همچین احساسی رو برای هیچکس حس نکردی...آخرین بار ها معمولا کمتر در ذهن آدمی می مونن ، اما همین آخرین ها هم گاهی بد در ذهنت نقش میبندن ، آخرین بوسه ، آخرین خاحافظی در فرودگاه ، آخرین روز دبیرستان ، آخرین روز خوابگاه ، آخرین سلام و آخرین نگاه ...امان از این اولین ها و آخرین ها ...گاهی جوری ذهنت رو به خودشون درگیر میکنن که انگار در این جهان جز دو لغت "اولین " و "آخرین" هیچ کلمه دیگری وجود نداره.بعضی وقت ها هم هوایی ات می کنند ، دلتنگت میکنند...تو را به کجاها که نمیبرند...زندگی همین هست پر از اولین و آخرین ها.این وسط معاشرت ها و اتفاقات دیگری هم می افتد و اما بیشترین قسمتی که در ذهن می ماند همین دو بخش است و بس...

 

امان از روز شنبه روز اول کاری...

روزهای شنبه...امان از روزهای شنبه که روز اول کاریست.اصلا تمام دل گرفتن غروب جمعه مربوط به همین صبح شنبه هست.همین شروع هفته ای که تمام کارهایت باز از سر نو آغاز میشه..یه جور استرس کارهای نکرده...باز هم شروع یک هفته جدید و وعده وعیدهایی که برای هفته جدید به خود دادی...باز هم باید از تو شروع کنی و باز هم یه عالمه کار انجام نداده ای که ریخته سرت ...

 

فضای مجازی از زبون مینی

جایی گفته بودم روابط مجازی خطرناک ترین روابط هستند؛ حالا اما به یقین می گویم روابط مجازی میتواند مرگبار هم باشد، دست ِ تو نیست که چه اتفاقی خواهد افتاد...هرچقدر هم که آدم ِ عاقل و محافظه کاری باشی، این ناخودآگاه ِ وجودت است که مسخ میشود...مسخ ِ کسی که تا به حال ندیده ای، حتی صدایش را نشنیده ای...حتما برایت پیش آمده تا به حال...که حال ت خوب نبوده و پای سیستم نشسته ای، چشم ات به متنی خورده که با حال و هوای آن روزت سازگاری عجیبی داشته...با نگارنده همذات پنداری کرده ای و خوشحال شده ای که بالاخره یکی هست در این دنیا که دقیقا امروز، همین ساعت، همین لحظه، دغدغه ی ذهنی مشابه من داشته...کنجکاو می شوی در موردش بیشتر بخوانی...بخوانی و بخوانی...به این خواندن ها ادامه میدهی و پیغام ها شروع می شود...وقتی به خودت می آیی که دیگر کار از کار گذشته، مسخ شده ای...مسخ آن طرف شده ای...هی با خودت فکر می کنی ما چقدر به هم شبیه هستیم، در موضوعات مختلف چقدر تفاهم داریم...اصلا انگار ما یک روحیم در دو بدن...یادت میرود نویسنده تنها بخشی از خودش را به نمایش گذاشته و تازه چاشنی تخیل را هم اضافه کرده و باقی ابعاد وجودی اش اما مخفی مانده...شروع به بت سازی می کنی در ذهن ت...در دل ت...یکهو به خودت می آیی که ای دل غافل عاشق شده ای...عاشق یک غریب ِ آشنا !! عاشق ِ یک نویسنده...یک بلاگر...یک عکاس...یک شاعر...یک آدم ِ به ظاهر حساس و در باطن؟؟!! تو که بیرون از اینجا نمیشناسی اش...خوب می تواند خودش را یک آدم ِفرهیخته جا بزند و تو را بازی دهد...فقط تو را نه، تمام ِ آن پنج هزار نفر ادد لیست ش را...نه تنها و تو آن پنج هزار نفر را، او حتی قادر است خودش را هم بازی دهد، گول بزند، خوب نشان بدهد...بدی هایش را مخفی کند...تعجبی هم ندارد، این خاصیت دنیای مجازی است دیگر...دوست داریم خوب جلوه کنیم... آدم خوبه باشیم، خودمان را بهتر از آن چیزی که هستیم نشان دهیم...یک آدم ِ بی ایراد، یک آدم ِ با فرهنگ و شعور...
من اما بهتر از هر کسی معنای "مسخ شدن" را می فهمم...معنای بُت سازی را...معنای آشنایی های اتفاقی که با یک سلام...یک کانفرم اشتباه...یک تشابه اسمی آغاز شده...من سالها مسخ بوده ام...(بوده ام غلط است بهتر است بگویم مسخ هستم، چون هنوز هم درگیرش هستم)...مسخ ِ یک آدم مجازی...کسی که تا قبل از آن هیچوقت ندیده بودمش، صدایش را نشنیده بودم....میدانی؟ در این دنیای مجاز، همه چیز اتفاقی ست، همه چیز اشتباهی ست، سوتفاهم هایی شکل می گیرد که منجر به به ارتباط بیشتر...به حرف های بیشتر می شود...اصلا کشیده می شود به یاهو...وایبر...وی چت...به دل دادن...به دل گرفتن...حالا هم که منجر شده به مرگ !!
کسی را سرزنش نکن، کسی را قضاوت نکن، او که اشتباه کرد و تاوان اش را با جان ش داد. تا برای خودت پیش نیاید، نمیتوانی معنای مسخ شدن در دنیای مجازی را درک کنی...حالا هی بگو، او خودش حماقت کرده و من عاقل ام، امکان ندارد دل ببازم، روزی که برای خودت پیش آمد و گیر کردی، حال ت را می پرسم...البته اگر خوش شانس باشی و جان سالم به در بُرده باشی !! مُردن فقط زیر خاک رفتن و نفس نکشیدن نیست، وقتی دیگر دلی نداشته باشی که برای کسی بلرزد، مُرده ای...یک مُرده ی متحرک !!

مینی

دلتنگی!


دلتنگی که روز و شب نمیشناسه ...دلتنگی که سرش نمیشه الان نصفه شبه یا اول صبه یا وسط ظهر ، وقتی اومد سایه انداخت رو زندگیت کلافت میکنه ، خستت میکنه ...دلتنگی میتونه در لحظه بیاد ولی تو 24 ساعت شبانه روزت خودش رو قالب احساساتت کنه و از پای در بیاردت...آدم دلتنگ دلش معمولا زیاد می گیره اما نمیتونه دقیق بگه که دلش حتی برای کی گرفته .راستش آدم معمولا دلتنگ ترین برای اونایی میشه که غیرقابل دسترس ترین هستن...این میشه که آدم نمیتونه بگه دقیقا دلش گرفته چون دلتنگه.اما دلتنگی که اومد روز وشب حالیش نمیشه خستت میکنه ، شایدم که چشمات رو بارونیش کنه ، اومده که یه جوری بهت بفهمونه که هست...دلتنگی عجیب غوغا سالاره ، عجیب جولان میده وقتی میاد ، عجیب عظمتش رو به رخت میکشه ...دلتنگ که شدی بگیر بخواب ، نذار اصلا متوجه گذر زمان بشی چون اونقدر کند میگذرن که تا خود فردا صبح هم که به ساعتت نگاه کنی ، باز هم انگار زمان نگذشته...دلتنگی که اومد باهاش نجنگ ، فقط سعی کن بری بخوابی تا متوجهش نشی زیاد...

باید خودت رو بتکونی !

باید همه چیز رو به هم بزنی تا باز بتونی اونا رو سرجای خودشون قرار بدی...یه موقعایی هست که باید طوفانی به پا کنی ، همه آدمایی که سرجاشون نیستن رو سرجای خودشون قرار بدی ، همه وسایلی که سرجاشون نیستن رو سرجاشون قرار بدی ، از درون خودت رو بتکونی تا باز بتونی روی جفت پاهات بایستی و سر بلند کنی.همینه...آدما رو که اشتباهی جایی که نباید بذاری ، وسایلت رو که هرجایی رسید بذاری یه مدت بعد خود به خود گم میشی...همه وسایلات رو گم می کنی ، آدمای اصلی و واقعی زندگیت رو گم می کنی.تو می مونی و یه سری جاهای عوض شده که مثل یه تونل وحشت تو در تو قصد گم کردن تو در مسیر رو دارن.همین میشه که گیج میشی ، کم میاری هرچی نگاه میکنی نمیتونی مسیر درست از نادرست و غلط از ناغلط رو تشخیص بدی...یه تکوندن اساسی از درون اینجور وقتا چاره کار هست.این میشه که درست مثل قبل باز ذهنت منظم میشه ، هرکسی در چایگاه خودش قرار میگیره و هر شی ای باز هم در جای خودش ...اینجوری لااقل یه خونه تکونی اساسی از درونت انجام دادی.

تموم کردن هم شجاعت میخواد


تموم کردن هر چیزی شجاعت میخواد ...فرق نمیکنه دوستی باشه ، عشق از دست رفته باشه ، یا حتی پروژه ای باشه که کلی سرش زحمت کشیده شده اما به نتیجه ای نرسیده و به ناچار باید عطایش رو به لقایش بخشید و تمومش کرد.اما شروع کردن هیچ وقت شجاعت چندانی نخواسته ...نمیشه بگی شروع کردن اصلا هیچ جرات و جسارتی نمیخواد اما مسلما کمتر از تموم کردن هست میزانش...هرچیزی رو که شروعش کردی اگر بهش رسیدگی نکنی ، اگر نهالی که کاشتی رو آبش ندی ، مراقبش نباشی یه روزی میرسه که به ناچار باید تمومش کنی...حتی اگر بهش رسیدگی هم کنی روزی شاید به این نتیجه رسیدی که ارزشش رو نداره و اونجا درست نقطه ای هست که باید اونقدر جرات و جسارت داشته باشی که هرچیزی هست رو تموم کنی...تمام و کمال...شروعی که تهش از اول تمومی نبود اما روزی رسید که باید هرچیزی بود و نبود رو زیر پات بذاری و یک باره فراموش کنی و تمومش کنی...این میشه که میگم اگر روزی به این نتیجه رسیدی که آخر داستانت رسیده و باید غزل خداحافظی رو بخونی و کلاغ قصت رو به خونش برسونی همون لحظه هرچی هست و نیست رو بذار تو یه بقچه و بعدم بقچه رو توی باغچه خونت خاکش کن..هرچی بود و نبود رو خاک کن و دیگه هم سعی کن با تمام وجود باز شروعش نکنی ...حتی شده به قیمت ناله و گریه زاریت هم که شده باز شروعش نکنی که روزی برسه که برای تموم کردنش خیلی دیر شده باشه...

رادیو هفت !کلاه قرمزی ! نود !

بلاشک بهترین و زیباترین تلویزیون همون رادیو هفت هست که هرشب ساعت 11 شب از شبکه آموزش پخش میشه و به جز اون برنامه کلاه قرمزی که هر از گاهی هست و نود که جنگ ورزشی هست.این سه تا رو خیلی دوست دارم...به خصوص رادیو هفت و کلاه قرمزی رو معمولا همیشه دنبال می کنم.امشب هم رادیو هفت سری زد به دوبلور سریال بابالنگ دراز و من رو برد کلا به گذشته های دور...به شدت حس همزادپنداری دارم به جودی ابوت ، کلاه قرمزی و هایدی...این سه تا اسطوره های کارتونی من هستن و از نظر من واقعا بینظر هستن...از لحاظ شخصیتی به شدت شبیه به جودی هستم که خیلی احساساتی و غرق دنیای خودش و رویاگونه های خودش هست...به هرحال طی 6 پست بهترین نامه های جودی و بابالنگ دراز رو سعی کردم گلچین شده بیارم که برای خودم هم باقی بمونه در آینده های نه چندان دور...

نامه های جودی 6

جودی! کاملا با تو موافق هستم که عده ای از مردم هرگز زندگی نمی کنند و زندگی را یک مسابقه دو می دانند و می خواهند هرچه زودتر به هدفی که درافق دوردست است دست یابند و متوجه نمی شوند که آن قدرخسته شده اند که شاید نتوانند به مقصد برسند و اگرهم برسند ناگهان خود را در پایان خط می بینند. درحالی که نه به مسیر توجه داشته اند و نه لذتی از آن برده اند. دیر یا زود آدم پیر و خسته می شود درحالی که از اطراف خود غافل بوده است. آن وقت دیگر رسیدن به آرزوها و اهداف هم برایش بی تفاوت می شود و فقط او می ماند و یک خستگی بی لذت و فرصت وزمانی که ازدست رفته و به دست نخواهد آمد. ... 

جودی عزیزم! درست است، ما به اندازه خاطرات خوشی که از دیگران داریم آنها را دوست داریم و به آنها وابسته می شویم. هرچه خاطرات خوشمان از شخصی بیشتر باشد علاقه و وابستگی ما بیشتر می شود. پس هرکسی را بیشتر دوست داریم و می خواهیم که بیشتر دوستمان بدارد باید برایش خاطرات خوش زیادی بسازیم تا بتوانیم دردلش ثبت شویم

 

نامه های جودی 5

 جناب آقای بابا لنگ درازبسیار عزیزم:

دیشب خوابتان برد؟من خوابم نبرد.حتی پلک روی هم نگذاشتم.بسیار هیجان زده،گیج و بسیار خوشحال بودم.فکر نکنم از آن به بعد دیگر خوابم ببرد یا حتی بتوانم یک لقمه غذا بخورم.اما امیدوترم شما راحت بخوابید،چون شما باید راحت بخوابید،می دانید که لازم است حالتان زودتر خوب شود و سرتغ من بیایید.

بابای عزیز من می دانم،می توانم حدس بزنم چقدر کسالت داشتیدو من از بیماری شما بی خبر بوده ام.وقتی دیروز دکتر سراغ من آمد تا مرا توی اتوموبیل بگذارند به من گفت که برای سه روز از شما ناامید شده بودند.

وای خدا اگر چنان می شد دیگر در دنیای من خورشیدی وجود نداشت...

گمان می کنم در آینده های خیلی دور یکی از ما دو نفر دیگری را تنها خواهد گذاشت،اما به هر حال ما به سعادت خواهیم رسید و از زندگی خاطراتی خواهیم داشت.

دوست دارم به جای آن که خودم را خوشحال و با نشاط کنم شما را خرسند سازم.چون من حالا سعادت مندتر از آن هستم که حتی خیالش را می کردم.هر دلهره و ترسی که برای شما ایجاد کند سایه این ترس اول روی قلب من خواهد افتاد.

اغلب پیش از این من موجودی بی حواس و بی توجه بودم،اما از این به بعد هرگز نسبت به شما این طور نخواهم بود ،چون تا به حال چیز گران بهایی نداشتم که که به خاطر آن حواسم را جمع کنم اما حالا من نگرانی بسیار عظیمی خواهم داشت که تا آخر عمر ادامه خواهد داشت.حتی لحظاتی که شما دور از من هستید،مدام نگران این خواهم بود که مبادا تیر و تخته ای روی سر شما بیفتد،یا این که مبادا میکروبی وارد تن شما شود.

آرامش انیشه من برای همیشه از من دور شده است.اما به هرحال من به آرامش ظاهری خودم اهمیت چندانی نمی دهم.خواهش می کنم هرچه زود تر و زودتر حالتان خوب شود.آرزو دارم همیشه شما با سلامت و سعادت ونیکبختی قرین باشید ومطمئن باشید که بزودی زود حالتان خوب می شود.می خواهم هرچه زود تر کنار شما باشم.جایی که بتوانم شما را احساس کنم و مطمئن باشم که وجود دارید.ظرف نیم ساعت دیگر ما کنار هم خواهیم بود.هنوز می ترسم مبادا خواب و خیال باشد.اگر من حتی عضوی از خانواده شما بودم(یکی از چهار تا عمو زاده) می توانستم هرروز بیایم و شما را ببینم و کنار بستر شما بنشینم و برایتان با صدای بلند قصه بخوانم و کاری کنم که لبخندی گوشه لب شما نمایان شود و دل شاد شوید.اما شما حالا هم خوشحال هستید مگر نه؟دیروز هنگامی که آنجا بودم پیش از آن که از آنجا بروم شما خوشحال بودید،دکتر می گفت من باید پرستار خوبی باشم،چون به اندازه ده سال جوان تر شده ای.چقدر خوب است که عشق آدم را ده سال جوان کند.آن وقت اگر من ده سال جوان تر شوم و یازده ساله شوم شما باز هم مرا دوست خواهید داشت؟

چه روزی گذشت.حتی اگر یکصدسال از عمرکنم جزئیات آن روز را فراموش نخواهم کرد.دختری که از کنار شما رفت دیگر آن دختری نبود که صبح از لاک ویلو حرکت کرد.

خانم سمپل چهارونیم بامداد مرا بیدار کرد.اولین چیزی که به خاطرم رسید این بود که:امروز بابا لنگ دراز را می بینم.

صبحانه را زیر سایه شمع خوردم.بعد پنج مایل راه را با گاری پیمودم.یکی از صبح های فرح انگیز ماه اکتبر بود.آفتاب در میان راه طلوع کرد.رنگ های نارنجی وارغوانی روی شبنم ها منعکس شده بود.هوا پاک و سرشار ازلطافت و پر از امید بود.احساس می کردم اتفاق غیر منتظره ای پیش می آید.این صدارا من در تمام طول راه در آهنگ قطار می شنیدم.این صدا تکرار می کرد که:امروز بابا لنگ دراز را می بینم.

این فکر به من آرامشی بی نظیر می داد.آرامشی که ناراحتی را از من دور می کرد.من آنقدر به دانایی باباجان ایمان اعتقاد داشتم که مطمئن بودم او همه کار هارا برای من روبراه خواهد کرد.اما می دانستم جای دیگری در دور دست ها مردی عزیزتر از بابای من آرزوی دیدار مرادارد.

هنگامی که به خیابان مدیسون و پشت در خانه شما رسیدماز دیدن آن عمارت با شکوه و بزرگ قهوه ای رنگ پاک خودم راباختم.برای اینکه به اعصابم و افکار و اعمالم مسلط شوم،یک دور دور عمارت گشتم.اما نگرانی من بیهوده بود چون پیش خدمت،پیرمردی دوست داشتنی بود و به حدی با لحن مهر آمیزی و پدرانه ای با من صحبت کرد که ترس من به طور کامل از میان رفت.پ

پیش خدمت با صدای مهرآمیزی در حالی که تبسم می کرد پرسید:شما دوشیزه جروشا آبوت هستید؟

من سرم رابه نشانه موافقت تکان دادم و دیگر هیچ احتیاجی نبود که نامی از آقای اسمیت ببرم.

پیش خدمت گفت که چند لحظه در سالن انتظار بمانم.تالار بسیار باشکوه بود،اما من با ناراحتی لب یکی از مبل ها نشستم .قلبم به شدت می زد.با خودم تکرار می کردم همین حالا بابا لنگ دراز رامی بینم.

در این هنگام پیش خدمت برگشت و گفت:خواهش می کنم به کتابخانه تشریف بیاورید.

آنقدر به هیجان آمد بودم که درست نمی توانستم راه بروم.نزدیک در کتابخانه پیشخدمت تامل کرد وگفت:آقا بیماری خیلی سختی داشته اند،امروز اولین روزی است که پزشک اجازه داده بنشینند.امیدوارم ایشان ننشیند و شما هم زیاد ایشان را خسته نفرمائید.

از حرف زدن پیشخدمت احساس کردم او به شماخیلی علاقه دارد.همین کافی بود که اوهم در دل من جا پیدا کند.بعد با انگشت به در زد و گفت:دووشیزه آبوت.

من قدم به درون اتاق گذاشتم .در پشت سر من بسته شد.اتاق نیمه روشن بودو من ازمیان نور روز به اتاق نیمه تاریک وارد شدم.اول نمی توانستم جایی را ببینم.امااما پس از لحظه ای یک صندلی کنار بخاری پیدا کردم.یک میز چایخوری براق و صندلی کوچکی کنار آن گذاشته شده بود.

مردی را دیدم که روی صندلی نشسته و بالش های زیادی پشتش گذاشته و پاهایش را با پتو پوشانده.

پیش از آنکه من بتوانم حرف بزنم،مردی با تن لرزان از جایش بلند شدو برای اینکه بتواند سرپا به ایستد به پشت صندلی تکیه دادو بی آنکه حتی یک کلمه حرف بزند به من خیره شد و آن وقت...

و آن وقت من دیدم تو هستی.

گیج شده بودم.فکر می کردم بابالنگ دراز دنبال تو فرستاده که در آنجا مرا ببینی.تو خندیدی و دستت را جلو آوردی و گفتی:جودی کوچولوی عزیزمن.هرگز حدس نزدی که من خودم بابالنگ دراز هستم؟

همه چیز برایم روشن شد.من چقدر کودن بودم!اگر یک ذره عقل و شعورو را به کار می بردم،این راز را کشف می کردم.

من هرگز کاراگاه خوبی نخواهم شد بابا....جروی؟

من که نمی دانم تو را به چه نام بخوانم؟جروی تنها گفتن خالی از ادب و نزاکت است.نباید نسبت به تو بی ادب باشم. به هیچ عنوان نمی دانستم چه کار کنم.از خوشحالی می خواستم جیغ بزنم اما بغض توی گلویم گره خورده بود.

نیم ساعت بسیار دل نشینی بود اما زود گذشت.دکتر آمد و از من خواست اتاق را ترک کنم.هنگامی که به ایستگاه رسیدم آنقدر حواسم پرت بود که نزدیک بود به اشتباه سوار قطار سن لوئی بشوم.تو هم دست کمی از من نداشتی چون فراموش کردی فنجان چای را به من بدهی.

اما هر دوی ما خیلی خیلی خوش بخت هستیم مگر نه؟

من در تاریکی به لاک ویلو برگشتم.اما اوه،چقدر ستاره ها قشنگ می درخشیدند.و امروز صبح من با کالین به تمام جاهایی رفتم که روزی با تو به تماشای آن نقاط رفته بودم و سعی کردم آنچه راکه تو می گفتی به به یاد آورم و به زندگی آن طور نگاه کنم که تو نگاه می کردی.

امروز جنگل آفتاب سوخته است و هوا سرد و یخ زده.هوا،هوای کوه پیمایی است.دوست داشتم تو اینجا بودی و باهم راه پیمایی و تپه پیمایی می کردیم.

جروی عزیزمخیلی زیاد دل هوای تو را دارد.اما این سعادت مندانه ترین نوع دل تنگی است.ما از این به بعد و خالی از دروغ به یکدیگر تعلق داری.آیل برای من عجیب نیست که حالا به کسی تعلق دارم؟این موضوع خیلی خیلی شیرین به نظر می رسد.

ومن هرگز اجازه نمی دهم که تو حتی یک لحظه متاثر باشی

                                                                                     دوستدار همیشگی و همیشگی تو

                                                                                                  جودی

 

نامه های جودی 4


بابا لِنگ‌دراز عزیزم:
تمام دلخوشی دنیای من این است که تو ندانی
و من دوستت بدارم.

وقتی میفهمی و میرانی‌اَم،
چیزی درون دلم فرو می‌ریزد...
چیزی شبیه غرور!

بابا لنگ دراز عزیزم:
لطفا گاهی خودت را به نفهمیدن بِزن، و بگذار دوستت بدارم!
من همین که هستی را دوســــت می‌دارم...
حتی سایه‌ات که هیچ وقت به من نمی‌رسد!

بابالنگ دراز
جین وبستر



 

نامه های جودی 3


خوشی های بزرگ زیاد مهم نیستند مهم این است که آدم بتواند با چیزهای کوچک خیلی خوش باشد .
بابا جون من رمز واقعی خوشبختی را کشف کرده ام و آن این است که باید برای حال زندگی کرد و اصلا نباید افسوس گذشته را خورد یا چشم به آینده داشت بلکه باید از همین لحظه بهترین استفاده را برد ...

بابالنگ دراز 
جین وبستر

نامه های جودی 2

جودی عزیزم! درست است، ما به اندازه خاطراتخوشی که از دیگران داریم آنها را دوست داریم و به آنها وابسته می شویم. هرچه خاطرات خوشمان از شخصی بیشتر باشد علاقه و وابستگی ما بیشتر می شود. پس هرکسی را بیشتر دوست داریم و می خواهیم که بیشتر دوستمان بدارد باید برایش خاطرات خوش زیادی بسازیم تا بتوانیم دردلش ثبت شویم.

دوستدارتو : بابالنگ دراز

 

نامه های جودی 1

دوست داشتم شما را خوشحال و با نشاط کنم. اما حالا باید روحیه ی خودم را قوی کنم. البته من حالا سعادتمندتر از آن هستم که حتی خیالش را می کردم. با این حال اندوهی در قلب خود احساس می کنم. چون می ترسم مبادا بلایی سر شما بیاید.

پیش از این من می توانستم موجودی بی حس و بی توجه باشم، چون چیز گرانبهایی نداشتم که به خاطر آن حواسم را جمع کنم و به دقت از آن مراقبت نمایم. اما حالا من نگرانی بسیار عظیمی دارم که تا آخر عمر ادامه خواهد داشت. در تمام لحظاتی که دور از من هستید مدام نگران این خواهم بودکه مبادا اتومبیلی شما را زیر بگیرد و یا اینکه مبادا تیر و تخته ای روی سر شما بیفتد، یا اینکه مبادا میکروبی وارد تن شما بشود.

آرامش اندیشه من برای همیشه از من دور شده است. اما به هر حال، من چندان اهمیتی به آرامش خشک و خالی نمی دهم.

بابا لنگ دراز – جین وبستر

 

معیار درست وغلط چیه ؟

معیار خوبی بدی ، درست یا نادرست رو هیچکس میتونم بگم به واقع نمیدونه.هیچکس نمیتونه ادعا کنه من درست میگم تو اشتباه یا من خوبم تو بدی...چیزی که هست توی این دنیا همه فکر میکنن درست میگن ، همه به نوعی حس میکنن حق به جانب ترین هستن و محق ترین ، اما من همیشه میگم معیار خوبی یا بدی رو کی تعیین میکنه؟ تا یه جایی میشه گفت هر آدمی محق ترین هست و درست ترین ، تا جایی که حقوق فردی هست و به هیچکس اسیبی نمیرسه در پرتوی همین حقوق فردی ، اما از جایی به بعد اگر حقوق دیگران رو ضایع کنی دیگه مسیرت درست نیست ، دیگه نمیشه گفت حق با من هست...همه آدما برای خودشون توی زندگی معیارهایی دارن که کاملا هم درست و منطقی هست از دید خودشون شاید به خاطر همینم هست که دقت کنی همه اطرافیانت هم مثل خودت تقریبا فکر میکنن...آدما همه دنبال تایید شدن هستن ، کسی از مخالفت خوشش نمیاد اما روحیه نقدپذیری همه به نوعی پایین هست.همین هست که وقتی یکی از درست و غلط حرف میزنه همه گارد میگیرن و میخوان بگن من درست تر از تو هستم.اما واقعیت چیز دیگریست...آدما رو همونجوری که هستن باید پذیرفت ، نه باید توقع داشت که تغییر کنن و نه این که مثل تو فکر کنن که اگه فکر نکنن درست نیست افکارشون و اگر هم تغییر کنند باز هم به اصل خودشون برمیگردن...آدما خیلی با هم متفاوت هستن اما این دلیل بر این که معیاری برای این که درست چی هست غلط چی هست و همچین چیزهایی هست از نظر من تقریبا نیست...سبک زندگی ها طرز فکر ها و خیلی چیزای دیگه متفاوت هستند...آدما رو راحت قضاوت نکنیم...

 

اعتیاد به نوشتن

زیاد که بنویسی به نوشتن هم معتاد میشی...زیاد که نوشتی دیگه کم کم نوشتن برات میشه یه دغدغه.وقتی نمی نویسی یه جور حس میکنی کنترل ذهنت از دستت داره خارج میشه.اعتیاد به کاغذ وقلم یا همین تایپ کردن برات میشه یه جور وسواس فکری.هرچیزی ، هر اتفاقی ، هر مساله ای برات میشه مساله ای برای نوشتن...وقتی که کم کم خودت رو تو نوشته هات پیدا کردی ، یه جور وسواس بدتری پیدا میکنی روی نوشته هات که خوب نوشته شده باشه ، اغراق زیادی توش نباشه ، کلیشه نباشه و کلی پارامترهای دیگه ای که میشه اسمش رو گذاشت وسواسی شدن...یه موقعی میشه که پر از فکر هستی ، پر از حرف اما سرهم بندی لغات برات سخت میشه.رو میاری به خوندن نوشته های بقیه ، بیشتر کتاب میخونی تا بنویسی.بیشتر خودت رو سرگرم نوشته های بقیه میکنی اما برای کسی که می نویسه نوشتن هم مثل نفس کشیدن می مونه ، این میشه که توی همون ننوشتن هم نوشتن خاطراتش یا نوشتن چند تا خط خطی الکی روی کاغذ براش کافی هست ..اعتیاد به کاغذ به تایپ کردن به قلم گاهی بد آدمی رو اذیت میکنه اما گاهی همین کارم بد حال آدم رو به شکل عجیبی آرومترین شکل ممکن میکنه...

 

دلم میخواهدت ...

می گویم دوستت ندارم
پینوکیو در برابرم کم می اورد
می گویم دلم تنگ نشده است
حتی ازدور هم نمیخواهمت
جودی ابوت در برابرم تعظیم می کند
می گویم دیگر بزرگ شده ام بچگی نمیکنم
هایدی در برابرم قدعلم میکند و کم می اورد
همه کودکانه هایم در برابرم کم آورده اند...
انقدر در برابرت کم آورده ام که
حتی خودم هم نمیدانم
چطور مثال دختربچه ای
دلم تاب دوریت را ندارد
میخواهمت
حضورت را
خودت را
در کنار من باشی...
اسمم را صدا بزنی و
من مات نگاه معصومت شوم
و خودم را لابلای نگاهت
پنهان کنم
و تمام عاشقانه هایم را
آرام آرام در زیر
گوشت فریاد کنم
آرام و بیصدا در
سکوتت گم می شوم
من حرف میزنم
تو سکوت می کنی
این گونه در وجود هم گم می شویم
پیدا می کنیم همدیگر را
غرق هم می شویم

 از : نوت نویس

عاشقانه های بی نام من ...

همین جا در میان رویاهایم

در خیال هایم

 در میان دست هایم

جای داری

در میان بازوانت جای گرفته ام

نگاهت میکنم ، نگاهم میکنی

 لبخندی به پهنای صورت

در میان حرم نفس هایت نفس میکشم

در دریای چشمانت گم می شوم

میان عظمت لبخندت خودم را گم می کنم

در قلبم زندگی آغاز میکنی

 آشیانه ای می سازم

تمام عاشقانه هایم را در صندوقچه میگذارم

از خیالات و رویاهایم قفلی میسازم و

در آن را چفت و بند میکنم

روزی که تو می آیی خود قبل امدنت

کلیدش را پیدا میکنی

و بی آن که من متوجه شوم،

در قلبم جای می گیری...

من می دانم که تا باز شدن

صندوقچه قلبم چیزی باقی نمانده است...


از : نوت نویس

تجربه های مشترک ...


گاهی آدمایی رو می بینی که از خودت چند سالی کوچیکتر هستن.همون آدمایی که وقتی باهاشون هم کلام میشی از دغدغه هاشون برات میگن از احساساتشون از مشکلاتشون و حتی از فکراشون تو رو میبرن تو عمق همون سن و سال...تویی که دقیقا همین مسایل رو پشت سر گذاشتی و گاهی حتی شاید شدیدتراز اون چیزی که برات تعریف میکنن اما با تمام وجود حس میکنی حرفاشون رو میفهمی...حسای مشترک ، راه مشترکی که تو خودت قبلا طی کردی و به اینجایی که الان هستی رسیدی...گاهی وقتی یکی اینجوری برات حرف میزنه تو هم غرق میشی و لبخند میزنی به تمام حسایی که الان برای اون دغدغه هست و برای تو یه جور تجربه...هم صحبت شدن با آدمای بزرگتر از خودم دقیقا همچین حسی رو بهم میده که اون آدما هم حسشون به من دقیقا مثل حس من به کوچیکتراز خودم هست..چیزی که هست هروقت کسی رو می بینم که برام اینجوری تعریف میکنه و از حساش میگه سعی میکنم خیلی حرف نزنم ، خیلی حرفی نزنم که جلوی تجربه کردن خودش رو بگیرم...هر سنی که باشی باید تجربیاتی رو خودت کسب کنی...باید لذت ببری از زندگیت ، تنها جاهایی هست که شاید گرون بودن بعضی تجربه ها باشه که باید از تجربه بقیه استفاده کرد اما در بقیه موارد دنیای ماجراجویی ، دنبال حل مسایل رفتن خودش میشه لذت بردن و لازمه زندگی هست و بس...گاهی حرف زدن با بقیه آدما چه راحت میتونه آدم رو پراز حس خوب کنه...

اتفاقی که هنوز پیش نیمده ...

گاهی اتفاقی اونقدر ذهنت رو به خودش مشغول میکنه که پیش از موعد اتفاق افتادنش ،خود به خود ذهنت شروع میکنه به سناریو چینی ..اونقدر سناریو و صحنه های مختلف رو تو ذهنت مجسم میکنی که میون این همه فیلم نامه و سناریوهایی مختلفی که خودت ساختی داستان زندگیت کلا از دستت خارج میشه...یه جوری میشه که درست مثل اون فیلمی که فیلمنامش تا یه جای داستان خوب پیش میره اما از یه جایی به بعد که فیلمنامه نویس خواسته بیشتر شاخ وبرگ بهش بده و بیشتر جو بده از دستش خارج شده همه چی.داستان زندگی ما و اتفاقاتش هم همینه.تا یه جایی همه چیز خوب پیش میره و عالیه اما امان از اون روزی که بخوای واسه اتفاق پیش نیامده ای که براش کلی هم هیجان داری شروع به داستان سرایی و فیلمنامه نویسی کنی...اونقدر تو ذهنت اون اتفاق رو بزرگش میکنی و اونقدر بهش شاخ و برگ میری که کلا از مسیر واقعی زندگی روزمرت هم گاهی خارج میشی.میزنی جاده فرعی.بیراهه میری.تهش کلافگی از پا درت میاره...گاهی لازمه یکی که از بیرون قضیه داره داستان رو نگاه میکنه تلنگر بزنه بهت و بگه فولانی زدی جاده خاکی ، بدم زدی جاده خاکی.داری زیادی جو میدی...اتفاقی که هنوز نیومده ، هنوز پیش نیوفتاده رو نباید از قبل زیادی بهش فکر کرد وگرنه از دستت خارج میشه...باید گذاشت سر وقت خودش سر زمان خودش تا چی پیش بیاد، اینجوری بهتر میشه لااقل اضطراب و نگرانی رو هم کنترل کرد و افسار ذهنت رو هم در دستت بگیری تا واسه خودش داستان سرایی نکنه...

من نویسنده نیستم !

با این که گه گاه خط خطی هایی می کنم، با این که دفتری دارم که پر از شعرگونه هایی هست که هیچ وقت جرات و جسارت نشر دادنشون در جایی رو در خودم نیافتم ، و با این که میدونم نوشتن تجربه هست و باید اونقدر نوشت تا بالاخره به یه سبک اونم سبکی منحصر به خودت رسید اما هیچ وقت نمیتونم به خودم اجازه بدم از لغت "نویسنده" یا "شاعر" برای خودم استفاده کنم..اما برای آدمایی که می نویسن یا بعضا خط خطی هایی میکنن احترام قایل هستم ...برای افرادی که سعیشون بالا بردن سطح فرهنگ جامعه هست...یکی مثل من عاشق نقاشی ، موسیقی و نوشتن هستم...برای آدمای هنرمند احترام زیادی قایل هستم...دنیای هنر رو خیلی دوست دارم.یه جورایی عاشق هنر هستم.درسته.رشته تحصیلیم فنی مهندسی بود و برای کسی که رشته برق میخونه مسلما دور نموندن از دنیای هنر یه کم سخت به نظر میاد...اما همین نقاشی کردن ها ، همین نوشتن ها و خط خطی ها ، همین شعرگونه های دفترم ، همین که موسیقی رو دنبال میکنم برام تا همین حد اکتفا کرده تا به الانش...اما راستش تمام اینا رو گفتم که بگم من هیچ ادعایی در نوشتن و این مقوله ندارم..منم مثل عوام الناسی که بعضا نوشته هاشون رو در همین فضای مجازی در وبلاگ ها دنبال میکنم گه گاه یه چیزایی برای دل خودم می نویسم.اونم تو وبلاگ شخصیم یا ریزنویس ...همین ...

 

غيرتم كشت كه محبوب جهاني ليكن...

 

دست در حلقه آن زلف دو تا نتوان كرد
تكيه بر عهد تو و باد صبا نتوان كرد

آنچه سعي است من اندر طلبت بنمايم
اينقدر هست كه تغيير قضا نتوان كرد

دامن دوست به صد خون دل افتاد به دست
به فسوسي كه كند خصم رها نتوان كرد


عارضش را به مثل ماه فلك نتوان گفت
نسبت دوست به هر بي سر و پا نتوان كرد

سرو بالاي من آنگه كه درآيد به سماع
چه محل جامه جان را كه قبا نتوان كرد

نظر پاك تو اندر رخ جانان ديدن
كه در آيينه نظر جز به صفا نتوان كرد

مشكل عشق نه در حوصله دانش ماست
حل اين نكته بدين فكر خطا نتوان كرد

غيرتم كشت كه محبوب جهاني ليكن
روز و شب عربده با خلق خدا نتوان كرد

من چه گويم كه تو را نازكي طبع لطيف
تا به حدي است كه آهسته دعا نتوان كرد

به جز ابروي تو محراب دل حافظ نيست
طاعت غير تو در مذهب ما نتوان كرد

حافظ

 

انتقاد !

انتقاد کردن هم شیوه خاص خودش رو داره ، نقد کردن کار هرکسی نیست..قبل از اون که بخوایم درباره چیزی نظر کارشناسانه بدیم اونم وقتی با قشر خاصی از جامعه طرف هستیم باید دقت کنیم توهین نشه...یه موقعایی وقتی میبینم که هرکسی دهنش رو باز میکنه و درباره هرمساله ای به اصطلاح خودش داره انتقاد میکنه اما هرچی بدوبیراه از دهنش در میاد میزنه میگم یا من مفهوم نقد رو اشتباه فهمیدم یا نقد یعنی همین...ما آدما اما اصولا آدمای انتقادپذیری نیستیم..اما نقدهایی هست که اسمشون نقد نیست .توهین هست، سکوت کنی مقابل طرف مقابل هرچی از دهنش در میاد بهت میگه ، قضاوتش رو میکنه و بعدشم تهش تو می مونی ویه دنیا حرفی که شنیدی و دارن تو سرت میچرخن..این هست که اگر کسی خواست زبون به نقدت باز کنه و بهت توهین خواست کنه اجازه ندی اصلا نقدت کنه...گاهی اگر بخوای به آدما اجازه بدی دربارت نظر بدن بدتر خودت رو در معرض اتهام قرار دادی ...گاهی لازمه اصلا اجازه حرف زدن ندی تا اعصابت هم آرومتر باشه...

 

ما چون دو دریچه روبروی هم

ما چون دو دریچه روبروی هم
آگاه ز هر بگو مگوی هم
هر روز سلام و پرسش و خنده
هر روز قرار روز آینده

عمر آیینه بهشت اما آه
بیش از شب و روز تیر و دی کوتاه

اکنون دل من شکسته و خسته ست
زیرا یکی از دریچه ها بسته ست
نه مهر فسون نه ماه جادو کرد
نفرین به سفر که هرچه کرد او کرد

مهدی اخوان ثالث