یه روز خیلی معمولی
صبح از خونه میزنی بیرون که بری به کار ودرس و زندگیت برسی...توی این شهر شلوغ و پرترافیک آلوده دنبال یه لبخندی که صبحت رو بسازی باهاش...همینجوری اولین ایستگاه اتوبوس یه پسرچه یه بند بسته به یه کامیون اسباب بازیش و پشت سر خودش با یه جور بازیگوشی خاص کودکانه خودش میکشه و توی صورت تو زل زده هاج و واج نگات میکنه ، یه لبخند یخش رو باز میکنه و خجالت زده روشو برمی گردونه طرف مامانش وهر از گاهی یه نگاهی زیر چشمی بهت میکنه و با لبخندش پاسخت رو میده ...
همینجوری که سوار تاکسی هستی دختر بچه تو تاکسی بغل دستی پشت ترافیک زل زده بهت نگات میکنه و وقتی بهش لبخند میزنی از پاستیلی که داره میخوره همینجوری از پشت شیشه تاکسی تعارف میکنه و تو دلت میگی ای کاش من الان مثل تو بودم و همینقدر معصوم و پاک و بی شیله پیله ...حتی اون کودکی که مامانش محکم بغلش کرده و داره پاهاش رو هی تکون میده که مامانش ذره ای اون رو روی زمین بذاره تا روی پای خودش راه بره و مامانش از ترس خیابون شلوغ وشهر بی حساب و کتاب سفت بغلش گرفته و در برابر بیتابی بچه مقاومت میکنه...
شهر پر از همین بچه هاست...پر از همین معصومیت ها، پر از همین لبخندها ...لبخندهایی برای زندگی...برای ادامه مسیر، برای امیدوار شدن به زندگی...توی این دود و سر وصدا و شلوغی همین لبخندها ، همین بچه ها بهم امید جلو رفتن و زندگی میدن...همینا هستن که باعث میشن گاهی از ته دل بخوام که بچه باشم...ولی حیف که دنیای بچگی هرگز باز نخواهد گشت و فقط به کودک درونم دل خوش کرده ام...