بتی با جنس متفاوت

یهویی اینقدر یکیو گندش میکنی تو ذهنت که برات میشه خدایی که خودت هم نمیفهمی کی شده...خدایی که خدایی کردن رو بلد نیست...اسمش بت پرستی نیست وگرنه تمام رفتارها و کارات در قبالش کاملا شبیه همون بتی هست که پرستیده میشه توسط عده ای...هر روز که بیشتر میگذره انتظارت از این بت بالاتر میره غافل از این که این بتی که تو خدای خودت کردی اصلا شبیه اون خدای واقعی نیست...این بنده خدا یا این شی ای که تو ازش این توقعات رو داری اصلا خدایی کردن رو بلد نیست...هیچ وقت هم تو زندگیش خدای کسی نبوده ...این میشه پایه اختلاف و کم کم کار به جایی میرسه که ابراهیم وار خودت با دستای خودت بت رو باید بشکنی وخودت رو از زیر بار تموم بردگی هایی که تا اون زمان میکردی بکشی بیرون...

 

اساس زندگی


اصل زندگی بر اساس یک اشتباه شک گرفت...اشتباه آدم و حوا در خوردن یک سیب وتبعید به زمین برای یک عمر تنبیه نسلشان...یه زندگی که پایه و اساسش اشتباهی بوده رو هر کاری بکنی نمیتونی بدون اشتباه پیشش ببری...یه زندگی بدون مشکل یعنی نقض کردن اشتباهی که به وجودش آورد...

بی قید رفتار کردن


یه وقتای از قانون و قاعده و اصل و ملزوماتی از این دست که تو زندگی هست خسته میشی.دوس داری بی قید رفتار کنی...دوس نداری حتی ذره ای به چی شدن و چی نشدن اتفاقات دور و برت فکرکنی...دوس داری حتی به یاد بچگی هات کلی بچگی کنی...

 

غرق در افکار

کتابت جلوت بازه در حالی که داری با خودکارت ور میری یا ثانیه های طولانی میگذره میبینی غرق در افکار خودت شد ی وداری فقط وفقط نقاشی میکشی ولی از درس خوندن خبری نیست...غرق در رویایی و فکر...فکر آینده ، فکر برنامه هات...فکرایی که هیچ وقت تمومی ندارن...همینجوری واسه خودت خیال میبافی خیال تا جایی که فرشی از خیال بافتی ولی هنوز دست به کتاب و دفترات نزدی...یه جورایی انگار کلافه ای...تمرکزت زیر صفره...نمیدونی خودت هم دقیقا چت شده ...فقط میدونی که الان وقتش نیست..کتابت رو میبندی و با یه لبخند زورکی میگی امروز روز من نیست و قید درس رو واسه اون زمان کوتاه میزنی...

لحظات خاص زندگی...


آدمیست دیگر...دلش لحظات خاصی را میخواهد که دیگر وجود ندارد.آن لحظاتی که حتی شاید غمگین بودند ولی آخر همه غم هایش یک شادی زایدالوصفی بود...وقتی می شود که آدمی دلش در پی آن زمان هایی میگردد که حتی شاید روزمرگی سایه ای بر زندگیش داشت...روزهایی که خودش هم نمیداند چطور گذشت، چطور تمام شد و الان چطور به دنبالشان میگردد...گاه دلت در پی چیزی میگردد که نیست و گاه خودت هم نمیدانی واقعا از این لحظات مرده ای که نبش قبرشان میکنی به راستی چه میخواهی ..

باتلاق خاطرات

خاطرات آدمی مثل باتلاق می مونه...وقتی که فرو میری توش هر چی بیشتر دست و پا میزنی بیشتر فرو میری..اولش که شورع میکنی به ورق زدن خاطراتت خاطره های خوبش که میرسه خنده ای که به لبت میاد حکم اون شاخه درختی رو برات بازی میکنه که میگیریش و هی از باتلاق میکشی بیرون ولی امان از خاطرات بدت که وقتی میرسن دیگه هیچ جوره نمیتونی بیای ازش بیرون ...از باتلاق نمیتونی بکشی بیرون و هرچی بیشتر میگذره بیشتر فرو میری...خاطرا تلخ آدمی رو به قهقرا میبرن...میبرنت به عمقی از باتلاق که با یه تکون دیگه کافیه تا سرت هم تو باتلاق فرو بره و تموم بشی...

تعادل در همه چیز

نباید کسی را زیادی دوست داشت ، نه کسی را زیاد بزرگ کرد ، نه به چیزی زیاد وابسته شد و نه به کسی زیادی محبت کرد...همیشه همین زیادی ها هست که کار دست آدمی میدهد ...همین زیادی ها هست که باع عذاب و آزار اذیت آدمی در زندگی می شود...هر چیزی که از حد بگذرد و زیادی شود مایه دردسر میشود انگار سر بی دردت را دستمال سر بسته باشی بدون آن که حتی درد داشته باشی...آره..هر چیزی زیادیش بده حتی هر کسی زیادیش بد هست...

لطف زیادی وظیفه مسلم!

 

یه وقتایی لازمه به خودت بیای...به خودت گوشزد کنی که محبت آدما رو درسته نباید فراموششون کرد ولی لازم نیست که هر کس بهت محبتی کرد تو بخوای 1000 برابرش کنی و بعد بهش تحویل بدی...یه وقتایی لازمه بدونی محبت وقتی زیادی شد میشه وظیفه و اون وقتی که شد وظیفه تو اصلا ازش لذت نمیبری بلکه میشه مایه عذابت حتی....باید عشق ورزید باید محبت کرد اما لازم نیست هر محبتی رو چند برابر پاسخ داد...لازم نیست گاهی برای جبران خودت رو به دردسر بندازی...لازمه این رو در ذهن داشته باشی که توی این دنیا هیچ چیز ارزش این رو نداره که بخوای اون رو واسه خودت به یک تابو تبدیل کنی یا بخوای اون رو به نقطه ضعفی تبدیل کنی برای سواستفاده دیگران...پس مهربون باش انرژی بده اما زیادی نباش...

احساسات آدمی

احساسی که عمیق به وجود اومد دیگه از بین نمیره حتی با گذشت زمان ، حتی با یک فاصله زیاد  ، حتی با ندیدن...احساس چیزی نیست که دست خود آدمی باشه...گاهی حتی اشکت به خاطر یه دلتنگی کوچیک در میاد و هیچ کس نیست که تو رو آرومت کنه جز همون یک نفری که میتونه و اگر از تو دریغش کنه نابودت میکنه..واحساسات آدمی متغیرترین متغیر روی زمین هست...

به بهانه روز مادر ...

 

مادر فرشته ایست که نامش در یک لغت تنها نمی گنجد..

وسعتیست بی همتا که فهم آن برای هر کسی آسان نیست...

مادر یعنی همه زندگی...

مادر یعنی یک شعر موزون که خواندنش برای تمام زندگیت شادابی و سر زندگی به ارمغان می آورد...

مادر یعنی شور و حس زندگی...مادر یعنی همه چیز من ...

روز مادر بر همه مادرای عزیز و گرامی مبارک باشه...

موسیقی مرگ

وقتی مرگ ذره ذره خودش رو به سر خیابون خونت میرسونه و پرسون پرسون آدرست رو از اهالی محله می پرسه و بالاخره در خونت رو میزنه و تو رو ترس ترسون با خودش میکشونه و آماده بردن میکنه دیگه هیچی نمی تونه جلوش رو بگیره ...موسیقی ملایمی که تمام تنت رو به رقص در میاره و جلو چشمان همگان آدمی رو فرو میریزه به ناگه...چون یک زمین لرزه هشتاد ریشتری ویران میکنه و بازماندگان این غم ویران کننده رو در سوگ میذاره...امروز روز مرگ عمه عزیزم بود...امیدوارم که با خوندن یک فاتحه روحش رو شاد کنید ... مرگ هر کسی تلخ ترین خاطره اون شخص برای اطرافیانش هست...

غروب جمعه

عصر جمعه ها همیشه غم غالبه...عصر جمعه همیشه حس بد داره...فرقی نداره کی پیشت هست و تو پیش کیا هستی و کجا باشی.وقتی عصر جمعه میشه انگار تموم غم های عالم رو میریزن تو دلت ومیگن همینه که هست....غروب جمعه دیگه دلت نمیخواد حتی به خودت بقبولونی که زندگی زیباست و از این دست شعارا بدی...عصر جمعه ها همیشه نماد یک بعد از ظهر لعنتی هست که فقط میخواد جلوت جوالان بده و بگه منم هستم و با تموم قدرتش تو رو از پا دربیاره...

قوی و محکم بودن

یه موقعی میشه دیگه واسه یه چیز کوچیک یا بزرگ حتی که ناراحتت کرده دیگه بغض هم نمیکنی...یه موقعی میشه اینقد فولادین میشی که دیگه واسه هیچی اشک نمیریزی...دیگه هر اتفاقی افتاد برات اهمیتی نداره که چی شد و چی نشد...یه موقعی میشه دیگه ادای محکم بودن رو در نمیاری در واقع خود محکم شدن رو تجربش می کنی...شایدم به خودت بگی من بزرگ شدم...اونقدر بزرگ شدم که دیگه چیزی نتونه اشکم رو دربیاره...اما کافیه فقط کافیه یه بار دیگه اونی که برات دنیا دنیا ارزش داره بهت یه حرفا کمتر از گل بزنه تا بفهمی اون کوهی که از خودت تو ذهنت ساختی وجود خارجی نداره و جلو چشمت بتی که از خودت ساختی بشکنه و اشکات بازم هم روی صورتت جاری بشه...