در جستجوی آرامش

هیچکس نمیتونه به اندازه خود آدم به خودش کمک کنه ..اما مشکل این جا هست که همه ما آدم ها به یکی احتیاج داریم، یک نفر خاص ، یک مخاطب خاص که حال ما رو بفهمه ، نازمان رو بکشه، هر وقت احتیاج به حرف زدن داشتیم حرف هامون را بشنوه ، همه ما ادم ها میدونیم که تا وقتی که خودمان نخوایم هیچ چیز درست نمی شه اما حضور رو بهانه می کنیم و دلمون رو قانع می کنیم که تا حضوری نباشه آرامشی نیست و وقتی که اون یک نفر را پیداش کردیم خودمون را راضی می کنیم که آرامشی نیست مگر این که هیچ وقت بحث و جدالی نباشد...اما حقیقت آن است که آرامش در وجود تنهای خودمان در تجرد از حضور کسی هست که یافت می شود و بس...

 

سرخوش

یه موقعایی یه حسای خوبی داری و اینقدر الکی خوشال هستی که دوست داری فقط یکیو پیدا کنی شادیتو باهاش قسمت کنی و باهاش بخندی..یه وقتایی دلت میخواد یکی باشه که باهاش یه کم دیوونه بازی در بیاری تو سر و کلش بزنی و بعدم دو نفره کلی به همدیگه بخندیم...یه وقتایی دوست داری یه دوستی باشه که باهاش بری تو خیابونا ول بگردی همینجوری و از اولش تا اخرش چرت و پرت بگی و بخندی تا آخرش...شاد وسرخوش...سر راهم دوتا ذرت مکزیکی یا دوتا بستنی بخری و بخوری و بعدشم بری یه ساندویچی درجه دو و دوتا ساندویچ از اونا که کثیفن بخری وبخوری وبه هیچی فکر نکرد ...بعدش شب که بیای خونه اینقدر خسته باشی که همین که سرتو میذاری رو بالشت بدون هیچ فکر و خیالی مه معمولا قبل خواب میان سراغت خوابت بگیره...


در انتظار پروانه شدن

یه کرم واسه این که بخواد به یه جایی برسه میره تو پیله تنهاییش و منتظر میشه تا روزی پروانه بشه و اون موقع فخرفروشی کنه ...یه وقتایی تو زندگی باید اون کرمه شد که دقیقا میره تو پیله و تا پروانه شدن دست از شلوغی و ازدحام دور و برش میکشه ...یه وقتایی باید رنج تنهایی رو به امید پروانه شدن تحمل کرد...شاید روزی که از پیله در اومدی دیگه کرم نباشی وپروانه شده باشی ولی مسلما قدر اون هم رنج و مرارتی که واسه رسیدن به اون پروانه کشیدی رو حتما فراموش نخواهی کرد..آره..گاهی تنها راه چاره همون زندانی کردن خودت درون یه پیله هست...

دل آدم ها


دل بعضی آدما شبیه پارکینگ می مونه...هر کسی میاد داخلش پارک میکنه و بعدشم با دل آسوده و با خیال راحت بدون اون که حتی بخواد بهایی بابت پارک کردنش بده میره ...یه آدمایی دلشون شبیه پارکینگ اختصاصی هست هر کسی رو تو دلشون اجازه نمیدن پارک کنه...رفت و آمد دلشون قانون و مقررات خاص خودش رو داره...به ازای هر توقف بی جا باید بهای بیشتری بپردازی...یه آدمایی هر کسیو تو دلشون الکی راه نمیدن که بعد بخوان الکی هم بدون هیچ پرداخت بهایی اذن خروج بدن...

روزهای دم عید

هر روز که به عید نزدیک تر میشیم یه حس عجیب غریبی می گیرم...یه جور دلهره ، استرس و تشویش..حس میکنم کلی کار نا تموم دارم واسه انجام دادن و حس می کنم یه اتفاق جدید و یه تحول در راهه...هر سال میشینم با خودم سنگامو وا می کنم و سال قبلم رو مرور می کنم و واسه سال جدید برنامه هامو یه گوشه مینویسم...نمیدونم شایدم چون متولد بهارم اونم اوایل بهار این احساس تشویش ودلهرم یه کم توجیه داشته باشه برام و طبیعی جلوه کنه...روزای آخر سال همیشه شلوغ ترین روزام هستن چون حس میکنم همه چیز داره تموم میشه و باید کارامو تموم کنم که سال جدید از نو همه چیز رو شروع کنم...

کم حرف شدن بعضی آدم ها ...


کسی را که حرف نمیزند نمی شود سرزنش کرد...کسی که زمانی حرف میزد ولی اکنون هیچ نمی گوید کم آورده است...کسی که کم حرف شده روزی آنقدر حرف برای گفتن داشت که بتواند شبانه روز حرف بزند اما آن زمان که کسی را برای شنیدن حرف هایش میخوست کسی نبود و اکنون که کسی هست دیگه حوصله حرف زدنش نیست...آدمی که بحث نمی کند روزی آنقدر زیاد بحث می کرد که اکنون دیگر سکوت را ترجیح می دهد تا یک بحث پر تب وتاب چالش برانگیز...آدمی که بی حوصله و کم حرف شده است فقط کمی خسته است...همین

نویسندگی


کسی که نوشتن میداند همه جا کاغذ و قلمش به همراهش است، وقت نوشتنش که برسد بی قرار می شود گویی گمشده ای داشته باشد.وقتی که قد احساساتش از سقف آسمان اتاقش بالا زد دیگر تاب نشستن ندارد،باید شروع به نوشتن کند تا دلش آرام گیرد...درک احساس یک نویسنده راحت نیست...کسی که شعر می گوید تمام اشعار عاشقانه اش مخاطب خاصی ندارد ...عاشقانه هایش گاه آنقدر بی نام است که انگار سال های سال عاشق بوده باشد یا در رویای عشق به سر برده باشد...

حضور آدم ها

آدما میان تو زندگیت که نمونن....آدما میان تو زندگیت که تجربه زندگیت بشن...آدما فراموش نمیشن فقط با چمدونی از خاطرات تلخ و شیرین رخت بر میکنند از زندگی هم و رهسپار سفری دور برای پیدا کردن یک همسفر جدید می شوند...عادت کردن به آدم ها ویرانی به بار میاره..درست مثل ویرانی ارگ بم زیر زلزله سهمگین بم...هر شخصی یک تجربه و هر تجربه یک خاطره و هر خاطره یادی از یک مرحله از زندگی که باید یا فراموش بشه و یا برات تبدیل به یک نوستالژی ماندگار بشه...

عبور از خیابون زندگی

داشتم میومدم خونه تو راه داشتم از عرض خیابون عبور می کردم که یه ماشین با سرعت هر چه تموم تر داشت میومد به سمتم، مسلمه عکس العمل من فقط این بود که یک قدم برم عقب تر...درست همون لحظه یه ماشینم از پشت سر داشت با سرعت میومد و من نزدیک بود بین این دوتا ماشین پرس بشم...هر جری بو خلاصه میلیمیتری رد شدن جفتشون...بعد یه ماشین دیگه ای برام ایستاد و با دست اشاره کرد که رد بشم.منم سر تکون دادم و رد شدم...نکته ای که برام جالب بود دنیای بی رحم ما آدما هست...یعنی به همین راحتی سرعت می گیریم و به این که تو این مسیر چه کسایی رو داغون کنیم اصلا توجه نداریم...شاید مسخره به نظر بیاد ولی تو زندگی هم دقیقا همینه...ما آدما یاد گرفتیم که دقیقا تو زندگی هم از هم سبقت بگیریم و بدون توجه به بقیه راه خودمون رو بریم...حالا این وسط کسی هم ضربه خورد طوری نیست...کاش ما آدما یه کم خودخواهی روکنار بذاریم...اینجوری لا اقل میشه امیدوار بود یه روزی انساسنیت جایگاه خودش رو پیدا می کنه....

سبک زندگی

ﯾﻪ ﻭﻗﺘﺎﯾﯽ ﯾﻪ ﭼﯿﺰﺍﯾﯽ ﺑﻪ ﺫهنت ﻤﯿﺮﺳﻦ، ﯾﻪ ﺳﻮﺍﻻﯾﯽ ﮐﻪ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﻨﯽ ﻫﯿﭻ ﭘﺎﺳﺨﯽ ﺑﺮﺍﺷﻮﻥ ﭘﯿﺪﺍ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﯽ ﻭ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﻨﯽ ﻫﯿﭽﮑﺲ ﻫﻢ ﻧﺘﻮﻧﻪ ﭘﺎﺳﺦ ﻗﺎﻧﻊ ﮐﻨﻨﺪﻩ ﺍﯼ ﺑﻬﺖ ﺑﺪﻩ...ﯾﮑﯿﺶ ﻣﺜﻼ ﻭﺟﻮﺩ ﺧﺪﺍ....ﻫﺮﻭﻗﺖ ﺑﻬﺶ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩﻡ ﺗﻬﺶ ﺑﻪ
ﻫﯿﭻ ﺟﺎ ﻧﺮﺳﯿﺪﻡ...ﯾﺎ ﻣﺜﻼ ﺭﺍﺟﻊ ﺑﻪﺩﺭﺳﺖ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩﻥ...ﻭﻗﺘﯽ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﻨﯽ ﻣﯿﺒﯿﻨﯽ ﺩﺭﺳﺖ ﺯﻧﺪﮔﯽﮐﺮﺩﻥ ﺭﻭ ﺣﺘﯽ ﻧﻤﯿﺸﻪ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﮐﺮﺩ ﭼﻪ ﺑﺮﺳﻪ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺑﺨﻮﺍﯼ ﺯﻧﺪﮔﯿﺶ ﮐﻨﯽ..ﯾﻪ ﻭﻗﺘﺎﯾﯽ ﭘﯿﺶ ﺧﻮﺩﻡ ﻣﯽ ﮔﻢ ﺗﻬﺶ ﺑﻪ ﮐﺠﺎ ﻣﯿﺮﺳﻪ؟ﺗﻪ ﺍﯾﻦ ﺟﺎﺩﻩ ﮐﺠﺎﺳﺖ؟ﻣﯿﺸﯿﻨﻢ ﮐﻠﯽ ﻫﺪﻑ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﺭﻡ ﻭ ﮐﻠﯽ ﺍﻧﮕﯿﺰﻩ ﺑﻌﺪ ﺑﺎﺯ ﻭﻗﺘﯽ ﭘﺎﯼ ﻋﻤﻞ ﻣﯿﺎﺩ ﻭﺳﻂ ﻣﯿﺒﯿﻨﻢ ﻫﯿﭻ ﮐﺪﻭﻡ ﺩﻗﯿﻘﺎ ﺍﻭﻧﯽ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﻫﺴﺖ..ﯾﻪ ﺟﻮﺭﺍﯾﯽ ﻣﺎ ﻋﺎﺷﻖ ﺷﻌﺎﺭ ﺩﺍﺩﻥ ﻫﺴﺘﯿﻢ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺗﺎ ﻋﻤﻞ ﮐﺮﺩﻥ...ﯾﻪﺟﻮﺭﺍﯾﯽ ﻫﯿﭻ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﻣﺸﺨﺼﯽ ﻭﺍﺳﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻧﯿﺴﺖ ﻭ ﻫﯿﭻ ﺗﻌﺒﯿﺮ ﻣﺸﺨﺼﯽ ﻫﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﺭﺳﺖ ﺯﻧﺪﮔﯽ
ﮐﺮﺩﻥ ﻧﯿﺴﺖ ﭼﻮﻥ ﺍﺯ ﺩﯾﺪ ﻫﺮﮐﺴﯽ ﺍﯾﻦ ﻣﻮﺿﻮﻉ ﯾﻪ ﺟﻮﺭﯼ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﻣﯿﺸﻪ....

 

 

ترس از انتها


یه وقتایی میشینم فکر می کنم...به این که آخرش چی میشه؟بعد فکر می کنم آخرش میرسه به یه کوچه باغی خلوتی که تو از شدت ترس شروع به دویدن درش می کنی و به بن بست میرسی در حالی که کلی سگ هار پشت سرت دارن وق میزنن...بعد اینجاست که مجبور میشی یا از دیوار بالا بری و یا خودت رو تسلیم سگای هار کنی...یه وقتایی میبینم تو نزدگی ترجیح میدم از دیوار بالا برم و جای این که خودم رو تسلیم کنم بن بست رو دور بزنم و در مرحله بعدی بیشتر چشام رو باز کنم تا دیگه به بن بست نرسم...

سردی رفتار آدم ها

من از سرمای هوا هیچ ترسی ندارم...من عاشق هوای سردم...عاشق آب  سردم...من عاشق سرمای یک روز برفی و دونه های سفید برف هستم...ولی من از سردی رفتار آدم ها گریزانم..من از سردی نگاه تو وجود آدم ها هست که میترسم..من از سردی قلب و دل آدم ها هست که نگران میشم...از یخ زدن شکوفه قلب آدم ها، از یخ بستن لبخند آدم ها ، از دلسردی آدم ها برای شروع دوباره ..از پژمردگی گل ها زیر آخرین برف زمستونی هست که میترسم

از خودگذشتگی والدین

یه وقتایی میشه پیش خودم فکر می کنم که من الان با این سن تو اوج جوونی چقدر نسبت به بابا مامانم و یا حتی هم نسل های اونا دیدم منفی هست...یه وقتایی دور وبرم رو که نگاه می کنم میبینم که داریم هم واسه اهدافمون تلاش می کنیم در حالی که همه همسن و سالام تقریبا امید به زندگیشون خیلی پایین هست...تا جایی که من خودم گاهی فکر می کنم که وقتی به سن بابا مامانم برسم یعنی میتونم مثل اونا هنوز لبخند به لب داشته باشم و واسه فرزندام از خودگذشتگی کنم؟اون صبایی که مادرت از خواب پامیشه وبرات لقمه میذاره و پدرت بلند میشه وبا انرژی صبح بخیر بهت میگه و واسه فراهم کردن زندگی بهتر واسه تو میره سر کار و دنبال پول در آوردن و یه اخم تو حتی میتونه اونا رو ناراحت کنه...یه وقتایی از این همه فداکاری و این همه از خودگذشتگیشون احساس شرمندگی میکنم و یه جاهایی از خودم می پرسم یعنی منم اینجوری میشم؟یعنی منم میتونم در آینده اینقدر صبور و از خودگذشت بشم؟بعدش پامیشم به خودم میگم حتما میشه و بازم خودم رو گول میزنم که به این قضیه فکر نکنم...

حس خوب نوشتن

یهو دلم میخواد بنویسم ، قلممو برمیدارم شروع می کنم به نوشتن ...می نویسم و میرم جلو...بی هیچ ایده ای شروع میکنم یهو میبینم دو صفحه رفتم جلو...بی هدف نوشتم و از تو همین بی هدفی کلی هدف یهو پیدا شده....بعد پیش خودم میگم یعنی من اینقد حرف واسه گفتن داشتم؟ یعنی من اینقد حرف داشتم؟یعنی من اینقد فکر داشتم...گاهی فکراتون رو رو کاغذ بنویسید بعد تازه میفهمید چقد حرف واسه گفتن داشتید و خودتون خبر نداشتید ...

 

رسم زندگی

زندگی هست ..یه وقتای اینقد جلو پاتو سنگ میندازه که حس می کنی کم کم دیگه از جمع کردن سنگ ریزه های سر راهت خسته شدی...ولی این بار این زندگی هست که کوتاه نمیاد و سنگا رو بزرگتر میکنه..به یه جایی میرسه که حتی شاید مجبور باشی واسه بدست آوردن یه چیزایی کوه رو جا به جا کنی..شاید تصورش سخت باشه اما وقتی قدرت خودت رو دست کم نگیری میبینی که با این توان حتی اون کوه رو هم جابجا کردی و منتظری که این بار زندگی جلوت زانو بزنه ...