دلم
گرفته ...
دلم
خیلی گرفته ، راستش قصد نوشتن نداشتم ولی اینقدر ذهنم مشغول بود و حال وهواش عجیب
غریب شده بود که دیدم فقط در یه صورت میتونم یه کم نظم از دست رفتش رو بهش بر
گردونم .اونم با نوشتن تو وبلاگمه...اون موقعایی که دلت می گیره و هیچی دیگه برات
زیبایی نداره و همه چی برات طعم اون خرمالوی نارسی رو داره که پدر با اجبار میخواد
من رو مجبور کنه که بخورمش و باور کنم که رسیده به اندازه کافی...
وقتایی
هست با تمام وجود آدم دوس داره رو تمام این دنیا و رسم و رسومش بالا بیاره و اونم
درست وقتایی هست که دلت گرفته ...
این
روزا بهار شده همه جا اما خزون دل من امشب بدجور داره حال و هوای بهاری رو نقض می
کنه و من دوس ندارم این حال و هوا رو...
گاهی
گوشه عزلت گزیدن روح آدمی رو به قهقرا می بره و من معتقدم وقتی دلت گرفت هم میتونه
روحت به قهقرا بره و از عرش به فرش برسه تمام احساست زیبات...
اما
این جور نمی مونه...به قول حافظ :
دور
گردون گر دوروزی بر مراد ما نرفت /دایما یکسان نباشد حال دوران غم مخور