ذهن روشن

یه وقتایی ذهنت با یه فیتیله چراغ موشی هم روشن میشه.نمیدونم چه اصراری هست حتما  بخوای مهتابی بهش وصل کنی ،چه اصراری هست واسه روشن کردن ذهنت حتما بخوای زیادی پر نورش کنی.وقتی یه چیزی رو با همون نور کم هم میشه درکش کرد و فهمیدش چرا الکی انرژی مصرف کنی و بخوای خودت رو اذیت کنی ...خودم هم نفهمیدم درست چی شد  ولی فکر کنم منظورمو دست و پا شکسته فهموندم

آرمان شهر من

آرمان شهری برای خودمان ساخته ایم که سهراب سپهری خوب آن را تصویر کرده است!غافل از آن شدیم که دنیای زمخت و بی حساب و کتاب امروزی هیچ چیز از این ایده آل ها نمی فهمد.نمی دانم مشکل از آرمان شعر است یا مشکل از آدم های آرمان شهر!فقط این را میدانم که آن قایقی که سهراب میخواست بسازد و آن را به آب اندازد از تور تهی بود و انسان های آن دلی از آرزوی مروارید داشتند.

 

 

 

بهشت و جهنمی خیالی

از بهشت و جهنمی حرف می زنیم که تنها دلیل ما برای وجودش استناد به دینمان و آموزه های آن است.نمیخواهم نقضش کنم اما گمان می کنم شاید بهشت و جهنم خیال و تصویری باشد که از زندگی امروزمان سرچشمه می گیرد. شاید زندگی امروز همان بهشت و جهنم وعده داده شده باشد.ای کاش همانقدر که اعمال ریا کارانه ی بعضی آدم ها تحت تأثیر این تصویر قرار گرفته است کمی هم به فکر ساختن بهشت و جهنم واقعی امروزمان بودند.

 

 

هم حرف با یک آدم برفی

آدم برفی ای ساختم به اندازه دردهایم.حال میتوانم یک همدم داشته باشم.با او حرف میزنم.دردهایم را به او می گویم.از شدت ناراحتی شروع به آب شدن  کرد.هرچه بیشتر با او درد دل میکنم و دردهایم را میگویم بیشتر تحلیل می رود.آنقدر حرف های ناگفته ام زیاد است که حتی آدم برفی تاب شنیدن ندارد.او  را دوست دارم.تنها کسی بود که حرفهایم را شنید و به پایم آب شد.

 

 

 

 

چرخ و فلک روزگار

درچرخ وفلک روزگار نشسته ایم.چرخ وفلک روزگار چرخش خود را بی وقفه ادامه می دهد و ما نیز همراه آن می چرخیم.بسیار دقت لازم است که حداکثر لذت را ازاین چرخش ببریم چرا که چرخش آن به اندازه همان یک بلیطی هست که داریم! چه مطابق میل ما باشد و چه نباشد!

 

 

سرگرم زندگی

آن قدر سرگرم زندگی میشویم گاه یادمان می رود به آسمان نگاه کنیم و ببینیم حداقل رنگ آن چه رنگ شده است.جالب است که آسمان تنها زمانی توجه ما را به خود جلب می کند که یا لکه دار شده باشد و یا دورنگ .وقتی که لکه های ابر او را فرا گیرد .ما انسان ها به راحتی با تمام دورنگی ها کنار آمدیم.شاید به همین خاطر آسمان دو رنگ را هم بیشتر دوست داریم.

 

 

دلتنگ کودکانه ها

دلتنگ تر از همیشه.دلم برای تمام کودکانه هایم تنگ شده! برای آن زمان که نهایت گریه ام برای خرید یک اسباب بازی بی ارزش بود.اما اکنون خودم اسباب بازی زمان شده ام.دلم برای آن موقعی که با یک اخم پدر و مادرم اشک امانم را نمی داد تنگ شده.اما اکنون روزگار اشکم را مدام جاری می سازد. دلم تنگ است.برای آن زمان که تمام شادیم در تماشای کارتون با خانمان و حنا دختری در مزرعه بود.چقدر خوب نقش یک دختر خانم را بازی می کردم.تمام غصه ام عروسک هایم بودند.اما اکنون خودم عروسک دست انسان ها شده ام. راستش را بگویم .خسته ام.زود بزرگ شدم.من از بزرگسالی خسته ام.آهای زمان به عقب برگرد.من میخواهم به کودکی برگردم.من میخواهم زمان به عقب برگرد.

 

 

گمشده ای در تونل زمان

قطار عمرم با سرعت سریع السیر رو به جلو است. این لحظاتم هستند که از میان تونل می گذرند.شاید به همین دلیل باشد که گاه لحظاتم تاریک میشود و باز دوباره روشن! هنوز یاد نگرفته ام از لحظاتم چگونه خوب استفاده کنم درحالی که نصف عمرم را درحالت نگرانی آینده سپری کرده ام.نگران ازجا در رفتن ریل های قطار عمر یا واژگون شدن تونل هنگام عبور لحظات از درون آن.به راستی من به کجا رهسپار شده ام؟!

 

 

 

 

 

 

غروبای جمعه ...


همیشه از غروب جمعه ها بیزار بودم.همیشه عصر جمعه که میشه بد عنق میشم.دلم میگره و بغض می کنم.بعضی وقتا خود آدم هم نمیدونه دردش چی هست.حتی حرف هم نمیتونه بزنه.فقط دلش میگیره.این جورموقعا تنها کاری که میشه کرد این هست که به زمان فرصت داد که بگذرد و دست از لجبازی بردارد و ازایستادن دست بشوید.زمان که بگذره باز همه چیز به روال عادی باز میگرده و باز همون آش و همون کاسه...

 

 

 

سکوت اجباری


یه وقتایی هست آدم از دست یه نفر ناراحت میشه! دلش میگیره! اما سکوت میکنه.هر چی طرف باهات حرف میزنه هیچی نمیگی و قشنگ میذاری طرف تخلیه بشه و بعد که خوب تخلیه شد تو بی تفاوت میشی و دیگه سکوت میکنی.. هرکاری واسه جلب توجهت میکنه اما باز هم سکوت اختیار میکنی...از این اتفاقا مطمئنم واسه خیلی از ما افتاده.میخوام بگم خیلی از ما تو گذشته یک چنین اتفاقاتی رو تجربه کردیم اما هر وقت بهش فکر می کنیم می بینیم اگر بازهم به عقب برگردیم همون کار رومیکنیم. به شخصه از خیلی از رفتارام تو گذشته هیچ وقت پشیمون نمیشم چون فکر میکنم من به قانون خودم و طبق عادت خودم رفتار کردم و حسرت خوردن فقط واسه کسی هست که خودش نیست و تظاهر می کنه.به خاطر همین خودت بودن شاید بهترین توصیه هست واسه هرکس...

 

 

 

روزگار غریب


روزگاری شده است که از آزادی تنها نامش مانده است... از حق فقط دو حرف

مانده... از انسانیت فقط ادعایش باقیست و از زندگی فقط زنده بودنش نصیبمان شده است...روزگار عجیبی هست.دیگر قیمت همه چیز جز انسان وانسانیت بالا رفته است...

 

عاشق ترین انسان


شاید آدم عاشق ترین انسان روی زمین بود که با وجود اشتباه جبران ناپذیر حوا باز هم عاشق او ماند و بر روی زمین با او به زندگی ادامه داد و شاید فرزندان آدم ناخلف ترین فرزندان بودند که مفهوم عشق را نسل اندر نسل،دست به دست چرخاندیم و آن را به ورطه نابودی کشاندیم...

 

 

بی خبر از حال من ...


تمام کلاغ های شهر را به جرم خبرچینی برای تو محاکمه کردم...غافل از آن بودم که تو اخبارت را از کلاغ ها نمیگیری...نمی دانم اخبارت را از کدامین قاصدک خوش خبر می گیری که این گونه از حال و روز من غافل شده ای ...

 

یک سفر نو


دوست دارم ماه را از سرسره آسمان سر بدهم و روی زمین بیندازم...روسری شب را از سرش بکنم و این حجاب بس ظلمانی را از او سلب کنم و به استقبال آمدن خورشیدی نو بروم... این بارعزمم راکرده ام که از سرمای ماه گریزان شوم و به گرمای خورشید تابناک پناه ببرم ...

 

 

فداکاری



چشمانم گذشت می کنند، قلبم فداکاری و دلم ایثار...مرا به حال خود رها کنید تا که این بار هم ابر چشمانم ببارد تا بلکه قرار گیرد این دل وامانده ی بیقرار... بگذارید تا به یک باره فراموش کنم تمام سادگی هایم را که نابخشودنی ترین گناه عمرم بودند...

 

 

 

واژه ای به نام عشق

عشق واژه ای است که در کلمه نمی گنجد... یک نام بزرگ که هرکسی را یارای یدک کشیدنش نیست...یک لغت مقدس که حتی به زبان آوردنش لیاقت میخواهد...عشق یک احساس نیست،یک هدیه است که هرکس لایق گرفتنش نیست.اما یادمان باشد اگر روزی روزگاری در جایی از این کره خاکی خواستیم که آن را به کسی هدیه بدهیم بدانیم که قسمتی از وجود خود را به آن شخص داده ایم و هر قصور وکوتاهی در قبال این واژه مقدس خودمان را از هستی ساقط میکند...

 

روزهای بارانی

روزهای ابری را دوست دارم.همان روزها که آسمان ابر رابهانه ای برای بغض خودمیکند...همان روزهایی که آسمان می غردوفریادمیزند ...همان روزهایی که ابرها دستانشان را درهم گره می کنندتاکه بغض آسمان بترکد و اشک هایش جاری شود و سبک شوند... 

 

 

احساسات من ...

سرریز میشود تمام احساساتم از کاسه شیرین زندگی و تمام شیرینی آن در اندک زمانی ته نشین می شود... این روزها دیگر درون من کسی خانه نکرده است،حتی خانه خودم در درونم به ویرانه ای آباد تبدیل شده است... این روزها درونم خالی از سکنه شده است...

 

 

 

دلتنگ

دلتنگ تراز همیشه با آغوشی باز به استقبال ثانیه های بی قرار عمرم میروم و زایش انتظاری حاصل از لجبازی زمان را به نظاره مینشینم. نمیدانم تا به کی!اما میدانم روزی شاید دور و شاید نزدیک تمام لجبازی ها تمام خواهد شد و باهرچه رنگ انتظار به خود بگیرد خدا حافظی خواهم کرد...

 

 

یک شب خوب

یک شب خوب، یک شب عالی ،یک شب به یاد ماندنی...و این گونه مرا به زندگی بر میگردانی درست زمانی که دیگر همه ی امیدها مرده اند.آری درست است،تو این کار را میکنی.و هنگامی که این حس غریب تمام وجودم را مال خود میکند،درست این زمانی است که حس می کنم دوباره متولد می شوم.درست نقطه ی مقابل دیروزم.آری! دیروز درست در همین موقع بود که قصد خودکشی داشتم و درست همانند یک فرشته نجات زندگیم را به من برگرداند.از نو می سازم.باز هم می جنگم.شروع می کنم.زندگی جاریست مثل خون در رگها. 

 

 

 

بی رحمی در گذر زمان

در هیاهوی جاده ای پر پیچ وخم این منم که بی هدف شده ام.در میان مارپیچ راهم را گم کرده ام.هر چه بیشتر در عمق این مارپیچ می روم بیشتر گم می شوم.انگار در اعماق یک جنگل تاریک گم شده ام.تنها صدایی که به گوش می رسد در این جنگل صدای پرندگان گرسنه ای است که در بالای درختان سر به فلک کشیده ی بی انتها منتظر مرگ من نشسته اند.بوی نم خزه ها و جلبک ها مستم کرده است.از خود بیخود شده ام. ترس تمام وجودم را برای یک لحظه فرا می گیرد.آه مرگ ،ای مرگ آری من از تو میترسم ...من آنقدر شجاعتش را ندارم که از جانم بگذرم و غذای این پرندگان را تامین کنم... چه بی رحم شده ام این روزها

 

 

 

 

دلتنگ روزهای خوش کودکی

دلم تنگ شده ..دلم واسه تمام اون روزایی که دلم بهانه گیری می کرد و حتی از سر دلتنگی اشک میریختم و بعد فقط با یه حرف با یه لبخند ، منم از ته دل میخندیدم و حالم خوب می شد تنگ شده..دلم واسه تمام اون روزایی که دلخوشی هام اندازشون کوچیک بود و من بودم و یه دنیای کوچیک و کلی آرزو و کلی خوشی و کلی ذوق تنگ شده...همون روزایی که دختر بچه ای بودم که کف پیاده رو میشینه و تا برآورده نشدن خواستش دست از اعتصاب برنمی داره...دلم واسه اون روزایی که از تاب بازی و بالا رفتن از سرسره و سر خوردن واسه چند ثانیه هم که شده بود همه چیز رو فراموش می کردم تنگ شده...این روزا فقط خیالاتم رو میبرم از سرسره خیالی سر میدم...میدونم..میدونم اون روزای خوب بچگی دیگه بر نمی گرده ..میدونم که بزرگ شدم ولی دل که این چیزا سرش نمیشه.دل کارش بهانه گیری هست و بس ...

زندگی ساده یا سخت ؟

میگن زندگی ساده تر از اون هست که بخوای اینقدر سختش کنی...راستش این جمله واسه من همیشه که نه ولی گاهی واقعا در حد یک شعار باقی می مونه...یه وقتایی حل کردن بعضی مشکلات یا جنگیدن سر بعضی مسایل تو زندگی درست میشه مثل فتح قله اورست برات و اینقدر برات سخت میشه همه چی که حس می کنی الان وسط پرتگاه های کوه گیر افتادی و کوهی از برف وبهمن هر ان ممکن هست رو سرت آوار بشه و تو رو زیر برف دفن کنه...درست مثل مشکلات و یا حتی خاطراتی که گاهی سرت آوار میشن و اجازه فکر کردن رو بهت نمیدن و ذهنت رو به اون دره ها و پرتگاه های کوه سوق میدن ...درست همین جا که ذهنت هنگ کرده و لب پرتگاه واسادی فقط شاید یه دست بتونه تو رو به عقب برگردونه یا شایدم وایسادن همونجا بهترین راه حل باشه تا شاید یا پرت بشی یا شاید خیلی اتفاقی نجات پیدا کنی...یه وقتایی زندگی رو باید در همون دامنه ی کوه نگه داشت نباید خیلی بلند پروازی کرد چون بلندپروازی کردن کار دست میده و یه موقعی ممکنه کشش بالا رفتن بیشترو نداشته باشی و به خودت ضربه مهلکی بزنی...

زندگی مهندسی...

در حالی که نشستی و داری راجع به یه بعد از ظهر شلوغ فکر می کنی و اهنگsome one like you  ادل در حال خوندن هست و همینجوری داری با خودت به کارای پیش روت فکر می کنی و نمی دونی از کدوم شروع کنی...یه لیوان چایی و فازی که آهنگ بهت میده تو رو کلا از ادامه کار میتونه منصرف کنه...حس می کنی الان چقدر به یه تفریح نیاز داری یا شایدم یکی که حرفت رو بفهمه و بتونی حداقل واسه یک ساعت با آرامش فقط و فقط حرف بزنی ...بدون هیچ دغدغه ای ...ولی بازم به بعدش که فکر می کنی می بینی خب بازم باید به کارام برسم..دفترتو میاری شروع می کنی به نوشتن کارات ..بعدم باز میشینی پشت لپ تاپ و شروع به انجام کارات می کنی..درست مثل یه ربات که فاقد هر حسی شده و فقط داره یه کار روتین رو انجام میده ... فلاسک کنار دستت رو خالی کردی در حالی که هیچ کدوم از چایی هایی که ریختی رو هم نخوردی...این میشه زندگی به سبک یک مهندس ...

در گذر جاده ها ...

این درسته که میگن آدمایی که همیشه حواسشون به بقیه هست هیچکس حواسش درست و حسابی بهشون نیست...

این درسته که میگن صاحب دل های حساس هم یه جایی بالاخره کم میارن و در گذر جاده ای پر پیچ و خم در گذر یکی از همین پیچا یهو منحرف میشن از مسیر و میزنن جاده خاکی و ناپدید میشن..جوری ناپدید میشن که هیچ کس ازشون با خبر نشه ...جوری که هیچکس نفهمه...

این درسته که وقتایی هست که آدم باید در اوج بذاره بره و گاهیم باید درست جایی که هیچ کس حواسش نیست بذاره بره و از محافل ناپدید بشه ...بره و گم بشه تا جایی در همین نزدیکی بلکه پیدا بشه...

 

آسمون بارونی از نگاه من ...

تا حالا شده یه جور دیگه به آسمون ابری نگاه کنی؟ همه میگن وقتی بارون می باره یعنی بغض آسمون ترکیده و آسموند داره گریه می کنه...یا میگن که دل آسمون غم که داشته باشه می باره....اما تا حالا شده اینجوری فکر کنی که ابرا هم احساس دارن؟ شاید ابرا بعد از مدتی که همدیگه رو می بینن از سر دلتنگی همدیگه رو در آغوش می گیرن و از خوشحالی دیدار دوباره اشک شوق میریزن...آره...شاید این بارون اشک شوق ابرا باشه که از سر هم آغوشی میریزن ...یا شایدم ابرا همدیگه رو غلغلک میدن و اینقدر میخندن که اشک از چشماشون  جاری میشه و در واقع ابرا از خوشحالی می بارن...

دلم گرفته...

دلم گرفته ...

دلم خیلی گرفته ، راستش قصد نوشتن نداشتم ولی اینقدر ذهنم مشغول بود و حال وهواش عجیب غریب شده بود که دیدم فقط در یه صورت میتونم یه کم نظم از دست رفتش رو بهش بر گردونم .اونم با نوشتن تو وبلاگمه...اون موقعایی که دلت می گیره و هیچی دیگه برات زیبایی نداره و همه چی برات طعم اون خرمالوی نارسی رو داره که پدر با اجبار میخواد من رو مجبور کنه که بخورمش و باور کنم که رسیده به اندازه کافی...

وقتایی هست با تمام وجود آدم دوس داره رو تمام این دنیا و رسم و رسومش بالا بیاره و اونم درست وقتایی هست که دلت گرفته ...

این روزا بهار شده همه جا اما خزون دل من امشب بدجور داره حال و هوای بهاری رو نقض می کنه و من دوس ندارم این حال و هوا رو...

گاهی گوشه عزلت گزیدن روح آدمی رو به قهقرا می بره و من معتقدم وقتی دلت گرفت هم میتونه روحت به قهقرا بره و از عرش به فرش برسه تمام احساست زیبات...

اما این جور نمی مونه...به قول حافظ :

دور گردون گر دوروزی بر مراد ما نرفت /دایما یکسان نباشد حال دوران غم مخور

 

جمعه خاکستری

امروز روز خوبی نبود...بر خلاف دیروز که خیلی روز خوبی بود..از صبح قلبم نا آروم شده بود و انگار میدونستم قراره یه اتفاقی بیوفته ولی نمیدونستم چی..عصر دربی استقلال پرسپولیس داشت و تماشا کردم و هر چند پرسپولیس عالی بازی کرد نتیجه مساوی شد...اما بعد از دربی یه تماس تلفنی و یه مساله شاید مهم و شایدم غیر مهم بدجوری بهمم ریخت ...یه وقتایی هست از دختر بودن خودم خیلی شاکی میشم اونم درست زمانی هست که یکی انتخابم کنه و فکر کنه که باید حتما همون انتخابی که اون کرده من هم بکنم ...یه وقتایی دلم می گیره...همیشه تو زندگیم علاقمند به  اونایی شدم که آروم آروم وارد دنیام شدن و در عرض یه مدت طولانی من رو جذب خودشون کردن و برعکس اونایی که خواستن بی هوا وارد دنیام بشن نتیجه عکس گرفتن ...یه وقتایی از دست اطرافم بدجور شاکی میشم...حتی اونی که بهت نزدیکه هم حرفی نمیزنه و سکوت کرده تا تو تصمیم بگیری واسه خودت و تو در این لحظه شاید بیشتر از همیشه نیاز داری که یکی بهت کمک کنه و حداقل بیشتر به سکوت تشویقت نکنه...یه وقتایی از سکوت بیزار میشم..نمی دونم ،شاید حال و هوای عصر جمعه هم باعث شده باشه بیشتر دلم میگیره...ولی یه وقتایی بیشتر از هر چیزی به حرف زدن نیاز داری در حالی که بیشتر از هر لحظه ای هم داری به سکوت دعوت میشی...حال و روز عجیبی دارم شاید یه دل گرفته و اندکی شاکی بودن از خودم  و یه خورده هم حس گلایه وصف خوبی باشه واسه حال الانم ...

یک احساس خوب در قالب یک متن

یه وقتایی میشه سرت اینقدر شلوغ میشه به چیزای غیر مهم که مسایل مهم زندگیت در حاشیه قرار می گیرن..درگیر حاشیه شدن شاید یکی از بدترین اتفاقاتی باشه که تو زندگی شخصی یه آدم بیوفته چون تمرکزت رو کلا بهم میریزه و باعث میشه یه چیزایی برات مهم باشن که اصلا در آینده تو هیچ اثری ندارند غافل از این که اون مسایلی که در ایندت موثرن رو به دست فراموشی سپردی ...یه وقتایی یهو با یه اتفاق از خواب بیدار میشی انگار..یهو یه اتفاق کوچیک حتی شاید تلفن یک دوست قدیمی باعث بشه تو از خواب بیدار بشی و به زندگی عادیت برگردی...این باعث میشه حتی به حلقه دوستای قدیمیت هم برگردی ویه جورایی انگار این اتفاق نه چندان کوچیک شادی رو برات به ارمغان بیاره...گاهی لازمه بیشتر به آیندت فکر کنی و  خاطرات خوب گذشتت رو حفظ کنی وبداش رو هم به دست فراموشی بسپری و با یه روحیه خیلی عالی و خوب بازم به زندگی خوبت برگردی...آره...گاهی لازمه یه اتفاق بیوفته تا از خواب بیدار بشی و بفهمی کجا وایسادی و یه قدم از اون جایی که هستی فاصله بگیری و باز در جاده اصلی زندگیت بیوفته و فرعی ها رو پشت سر بذاری ...

دوستان خوب من

تو زندگی هر آدمی زیاد آدم میاد و میره ...اصلا غیرممکن هست زندگی یه آدم بدون حضور آدمای دیگه معنی خاصی داشته باشه..شاید بهتر باشه اینطوری بگم زندگی هر شخصی با حضور بقیه اشخاص هست که معنی به خودش میگیره ...همیشه هستند کسانی که تو زندگیت پر رنگ تر میشن..همیشه هستند کسانی که تو زندگیت موندگار تر میشن حتی اگه حضورشون نباشه ولی یادشون تا همیشه می مونه...

تو زندگی منم آدمای زیادی رفتن و اومدن... اما میتونم بگم اونای که موندگار شدن برام تعدادشون به انگشتای دستم نمیرسه...آدمایی که وقتی باهاشون حرف میزنم دلم آروم می گیره..اونای که وقتایی که ناراحتم همین که جمله اول رو بگم انگار تو دلم من نشستن و لازم نیست بقیشو بگم و جوری آرومم می کنند که خودمم باورم نمیشه...اونای که وقتی که خوشحالم اینقدر ذوق زده هستم که باهاشون خوشحالیمو قسمت کنم و وقتی قسمت می کنم انگار که حس واقعی من رو میدونن...انگار میدونن که من اون لحظه چه حسی دارم...همین که میگن میدونم و من با تمام وجودم بهشون اعتماد دارم که هر وقت دل بی قرارم نا آروم شد میتونم رو این دوستا حساب باز کنم ...حضور هیچ آدمی در زندگی ادمی بی دلیل نیست...همیشه باید به جز خانواده دوستانی باشن که هر وقت دلت گرفت بتونی روشون حساب وا کنی...دوستای زیادی دارم...خیلی زیادن دوستام ولی اونای که همیشه باهاشون حرف میزنم و اروم میشم تعدادشون به انگشتای دستم نمیرسه...

میخوام بگم که هیچ اتفاقی در زندگی اتفاقی نیست...هر اتفاقی ره آوردی داره و چه خوب ولذت بخشه وقتی ره آوردش یه عالمه یاد و خاطره خوب بشه برات ...