فال حافظ به یک نیت خوب :-)



هواخواه توام جانا و می‌دانم که می‌دانی
که هم نادیده می‌دانی و هم ننوشته می‌خوانی

ملامتگو چه دریابد میان عاشق و معشوق؟
نبیند چشم نابینا خصوص اسرار پنهانی

بیفشان زلف و صوفی را به پابازی و رقص آور
که از هر رقعهٔ دلقش هزاران بت بیفشانی

گشادِ کار مشتاقان در آن ابروی دلبند است
خدا را یک نفس بنشین، گره بگشا ز پیشانی

ملک در سجدهٔ آدم زمین‌بوس تو نیت کرد
که در حسن تو لطفی دید بیش از حد انسانی

چراغ افروز چشم ما نسیم زلف جانان است
مباد این جمع را یارب غم از باد پریشانی

دریغا عیش شبگیری که در خواب سحر بگذشت
ندانی قدر وقت ای دل مگر وقتی که درمانی

ملول از همرهان بودن طریق کاردانی نیست
بکش دشواری منزل به یاد عهد آسانی

خیال چنبر زلفش فریبت می‌دهد حافظ
نگر تا حلقه اقبال ناممکن نجنبانی

تفال شب یلدا به حافظ ...

به مناسبت شب یلدا تفال به حافظ...

 

 

بر سر آنم که گر ز دست برآید

دست به کاری زنم که غصه سر آید

 

خلوت دل نیست جای صحبت اضداد

دیو چو بیرون رود فرشته درآید

 

صحبت حکام ظلمت شب یلداست

نور ز خورشید جوی بو که برآید

 

بر در ارباب بی‌مروت دنیا

چند نشینی که خواجه کی به درآید

 

ترک گدایی مکن که گنج بیابی

از نظر ره روی که در گذر آید

 

صالح و طالح متاع خویش نمودند

تا که قبول افتد و که در نظر آید

 

بلبل عاشق تو عمر خواه که آخر

باغ شود سبز و شاخ گل به بر آید

 

غفلت حافظ در این سراچه عجب نیست

هر که به میخانه رفت بی‌خبر آید

 

یلدانوشت با دوستان وبلاگیم

چند روز پیش با چند تا از دوستان وبلاگی قرار بر این شد که یلدا رو با هم همگی همزمان تو یه متن تبریک بگیم.از من هم خواسته شد که متنم رو بدم که بذارن...امشب شب یلداست منم مطلبم رو دادم که نوشته بشه تو این یلدانوشت.یلدانوشت قشنگی شد.دوسش داشتم.یلدای همگی مبارک.

 اینم لینک اون یلدانوشت ما :

http://www.rsepahvandi.com/?p=1973

 

هر از چند گاهی از احوال کودک درونت مطلع شو ...

آدمیه دیگه.دلش بچگی میخواد.یهویی کارایی میکنه که بعدش که خودش نگاه می کنه فقط لبخند میشه که چقدر بچگانه رفتار کرد.ولی از بچگیش ناراحت نمیشه.به جاش خوشحال میشه و لبخندش به پهنای صورتش میشینه که تونسته کودک درونش رو زنده کنه و با یه کودک 8 ساله در تاب و سرسره ها بدوه و بازی کنه ...آدمی از زنده بودن کودک درونش که آروم بشه دیگه دنیاش آروم قرار میگیره انگار...انگار خیالش راحت میشه که یه کودک درون داره هنوزم که میتونه هروقت حوصلش سر رفت برش داره با بچه های واقعی دور و برش ببردش تفریح و گردش...آدمی وقتی مطمئن میشه هنوزم کودکی هست میفهمه که طبعش هنوز هم چندان زمخت و دلش هنوز سنگ نشده ..همینه...چند وقت یک بار نگران کودک درونت شو واز سلامتیش خبر بگیر...مبادا روزی چشم باز کنی مریض شده باشه و از دست تو کاری بر نیاد...کودک بازیگوش درونم را دوست دارم...

 

ای قوم به حج رفته، کجایید؟کجایید؟ معشوق همین جاست، بیایید!بیایید!

به او می گفتند حج نمی روی؟ میگفت که چرا بروم؟ این همه نیازمند و مستمند اطراف خودم می بینم.ترجیح میدم مخارجش را صرف امور خیریه کنم . می گفتند اما برتو حج واجب است. میگفت که کعبه من همینجاست و حج من همین جا در مملکت خودم هست که این همه نیازمند دارد... به گفتگوشون گوش می دادم و غرق در فکر بودم و در دلم عمیقا تحسینش می کردم که این گونه تفکری دارد...راستش با ان سن و سال و سنتی که میان نسلشان جا افتاده بود بعید می دانستم که چنین طرز تفکری هنوز هم باشد...اما در دل آفرین می گفتم و خوشحال بودم که هنوز هم چنین آدم هایی هستند که کعبه را در همین جا در کشور خودشان می بینند...

نزدیک یلدا که میشه...

نزدیک یلدا که میشه انگار تمام سرمای زمستون یه باره میشه گرما برام.انگار اصلا قرار نیست ننه سرما از راه بیاد و با سرمای زمستونیش تنم یخ کنه.یلدا که میاد حس خوب من هم میاد.همین که شبش طولانی تر هست.همین برای منی که عاشق شب و سکوتش هستم کافیه...همین که یه کم بیشتر میشه دور هم بود حالم هم بهتره انگار.یادم میوفته به تموم فال حافظایی که تو این شب میگیرم و هربار یه جور نیت میکنم تا بلکه حافظ جوابم رو بده.یلدا که میاد آجیل خورون و هندونه خورونش و انار خورونش یادم میاد.یلدا رو دوست دارم.پر از خاطرات قشنگ بوده همیشه برام.منتظرش نشستم که بازم بیاد 

چرخه محبت آدما ! راز دل کردن آدما !


تمام خاطرات گذشتش رو برام تعریف کرده بود...همه چیز رو از سیرتا پیاز...حال تنها کسی که از زندگیش خبر داشت من بودم...من باید تمام بار امانت را به دوش میکشیدم و تا همیشه این خاطرات را در دلم نگاه می داشتم...گاهی آدمی سنگ صبور بقیه آدما میشه...آدما پیشش راز دل میکنن...از مسایلی براش حرف میزنن که هیچکس نمیدونه...محرم رازشون میشی محرم اسرار...این که گاهی حتی بعضی حرف ها رو جلوی بقیه میزنن که برای تو مفهوم داره و هیچکس مفهومش رو متوجه نمیشه...اما همین سنگ صبور شدن ها ، همین محرم راز شدن ها باعث میشه باری روی دوشت بیوفته که اول تا همیشه این حرفا تو دل تو هم امانت بمونن و دوم این که روزی برسه که تو هم سنگ صبوری داشته باشی...چرخه محبت و خوبی ما آدما بهم تمومی نداره...یه چرخه کامل هست...چرخه ای که از هر دست بدی از همون دست میگیری و این که من به این باور رسیدم که هرمحبتی برگشتی داره...

هفته های آخر ترم  و من و یک دنیا استرس

امروز باید می نشستم هم پروپوزالم رو تصحیح می کردم و هم کدنویسی می کردم برای یکی از درسام !از صب که بیدار شدم یک بند پشت لپ تاپ بودم و به جز استراحت کوتاهی که بعدازظهر کردم همش در حال کار کردن بودم.خدا روشکر دوتا کارم تقریبا تموم شد.ولی هراس کارای دیگم واقعا استرسم رو بالا برده.یه عالمه کار دارم و هفته های پایانی ترم هست.این ترم آخری که درس دارم هم تموم بشه  وفقط پایان نامه مونده باشه حداقل یه کم آرامش داشته باشم...آرامش واقعا ازم گرفته شده...

 

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت ، سرها در گریبان است ... اخوان ثالث

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

 

سرها در گریبان است

 

کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را

 

نگه جز پیش پا را دید، نتواند

 

که ره تاریک و لغزان است

 

وگر دست محبت سوی کسی یازی

 

به اکراه آورد دست از بغل بیرون

 

که سرما سخت سوزان است

 

نفس، کز گرمگاه سینه می آید برون، ابری شود تاریک

 

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت

 

نفس کاین است، پس دیگر چه داری چشم

 

ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟

 

مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین

 

هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی ...

 

دمت گرم و سرت خوش باد

 

سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای

 

منم من، میهمان هر شبت، لولی وش مغموم

 

منم من، سنگ تیپاخورده ی رنجور

 

منم، دشنام پست آفرینش، نغمه ی ناجور

 

نه از رومم، نه از زنگم، همان بیرنگ بیرنگم

 

بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم

 

حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد

 

تگرگی نیست، مرگی نیست

 

صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است

 

من امشب آمدستم وام بگذارم

 

حسابت را کنار جام بگذارم

 

چه می گویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد ؟

 

فریبت می دهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست

 

حریفا ! گوش سرما برده است این، یادگار سیلی سرد زمستان است

 

و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده

 

به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود، پنهان است

 

حریفا ! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است

 

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

 

هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان

 

نفسها ابر، دلها خسته و غمگین

 

درختان اسکلتهای بلور آجین

 

زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه

 

غبار آلوده مهر و ماه

 

زمستان است.

 

اخوان ثالث

تفاوت فکری ما با پدر و مادرهایمان ! تفاوت نسل !

پدر فکر می کند اگر فرزندی از پدر و مادرش سرپیچی کند و عقایدش با پدر ومادرش متفاوت شود یعنی نانی که به او داده شده شبهناک بوده یا تربیتش ناصحیح بوده است.مادر فکر میکند اگر کسی نمازش را سروقت نخواند و وجود خدا را به پرسش بگیرد یعنی دیگر انسان خوبی نیست.مادر از این که درباره خدایش با شک وتردید حرف بزنی می ترسد.پدر می گوید در مسایل سیاسی زیاد اظهار نظر نکن ، خیلی قاطی سیاست نشو ، می گوید محتاط باش همیشه ، هیچ وقت نظرت را قاطع نگو که مایه دردسرت شود ، پدر فکر می کند فرزندانش اگر با او هم عقیده هم نشوند باید به فکر اون نزدیک باشند ، می گویم تفاوت نسل را در نظر بگیر اما او قبول نمی کند.مادر حرف های پدر را همیشه تایید می کند  نمازش را سروقت می خواند ، درباره خدایش زیاد نمی پرسد ، می گوید نباید زیاد سوال پرسید زیرا که شک و تردیدت زیاد می شود و خودت دچار وسواس می شوی.پدر و مادر با هم هم عقیده هستند غالبا اما نمی شود توقع داشت که نسل بعداز ان ها هم مثل ان ها فکر کند.ما هم می خواستیم همین طور که آن ها می گویند باشد ، میخواستیم درباره هیچ چیز سوالی نپرسیم ، نشد.شاید جوانیمان نگذاشت و شاید هم گذر زمان نسل را متفاوت از قبلی ها کرد اما هرچه هست فرق داریم، شاید روزی در سن و سال آن ها ما هم به نتیجه آن ها اما رسیدیم.

تعریف موفقیت از دید آدمای مختلف


موفقیت واژه غریبی هست...هرکسی یه جوری وصفش میکنه، هرکی یه جوری تو زندگیش موفقیت رو میخواد ، یکی کل زندگیش رو صرف بعد شغلی و کاریش کنه خودش رو بهترین میدونه ، یکی اگر از نظر درسی بهترین باشه خودش رو موفق میدونه .آدمایی هم هستن که نمیتونن فقط به یک بعد از زندگیشون توجه کنند و همه چی رو با هم میخوان.خب این میشه که داستان کاملا به شکل پیچیده ای سخت میشه.اصلا نمیشه اینجور تصور کرد که موفقیت تضمینی وقتی تو بخوای تمام ابعاد زندگیت رو پوشش بدی چطور تعریف میشه ، چون خیلی از آدمای موفقی که در همه ابعاد زندگیشون موفق هستن یک جور تعریفش میکنن اما چیزی که هست زمان بندی مساله خیلی مهمی هست که گاهی ادم واقعا ازش غافل میشه.این که آدم بلد باشه مدیریت زمان کنه خیلی هنرمندی و مدیریت میخواد.اگر کسی این صفت رو داشته باشه میتونم بگم اولین گام موفقیتش رو برداشته...

وقتی خودت رو میبخشی زندگی خودش جلو میره

گفتم وقتی خودت رو میبخشی سرهمه خطاها و اشتباهایی که گذشته انجام دادی وبا این دید بری جلو که من خودم رو بخشیدم و به خودت بگی من فقط یه زمین کوچیک خوردم پامشیم خودم رو میتکونم و ادامه میدم و سعی میکنم اون اشتباه رو تکرار نکنم زندگیت خودش جلو میره.میگفت چطور میشه؟ گفتم اشتباه اول تجربه هست ولی از بعدش انتخاب تو هست.به این باور برسی که میتونی جلو بری و به خودت ایمان بیاری میشی همون آدم سابق.واقعیت این هست آدم تا خودش رو نبخشه و از خودش گذشت نکنه نمیتونه از کنار مسایل گذر کنه.نمیشه فراموش کرد چون دروغ هست که بگی فراموش میکنم.فقط میشه که گذشت کنی ولی گذر نکنی تا یادت بمونه و بیشتر احتیاط کنی...همین

 

آدم های خوش قلب را دوست دارم

آدم های خوش قلب را دوست دارم...همان هایی که بوی ناب انسانیت می دهند...همان هایی که ذره ای حسادت در دلشان جایی ندارد...همان هایی که طاقت دیدن ناراحتی بقیه را ندارند و اگر کسی را برنجانند ناخواسته هست ...همان هایی که صداقت در حرف هایشان موج می زند...آن قدر رفتارشان صادقانه هست که در باورت نمی گنجد که هنوز انسانی بدین گونه رسالت انسان بودن را فراموش نکرده باشد...همان آدم هایی که هر آنچه را که برای خودشان نمی پسندند برای تو هم نمی پسندد...همان هایی که خودخواهی در وجود آن ها جایی ندارد...آدم های خوش قلب را دوست دارم همان هایی که من در برابر خوبی بیکرانشان کم می اورم...

آدمایی هستن که دورادور نزدیکن ...


ﯾﻪ ﺁﺩﻣﺎﯾﯽ ﻫﻢ ﻫﺴﺘﻦ ﺗﻮ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻫﺮ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﻋﺰﯾﺰﻥ ﻭﻟﯽ ﺩﻭﺭﺍﺩﻭﺭ...ﻋﺰﯾﺰ ﺑﻮﺩﻧﺸﻮﻥ ﺷﺮﻃﯽ ﻫﺴﺖ...ﯾﻌﻨﯽ ﺍﮔﻪ ﺑﺨﻮﺍﯼ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺑﺸﯽ ﺍﺫﯾﺖ ﻣﯿﺸﻦ ﻭ ﻓﻘﻂ ﻣﯿﺘﻮﻧﯽ ﺍﺯ ﺩﻭﺭ ﺩﻭﺳﺸﻮﻥ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯽ...ﺷﺎﯾﺪ ﻫﻢ ﺧﻮﺩﺕ ﺣﺘﯽ ﯾﻪ ﻭﻗﺘﺎﯾﯽ ﺍﮔﺮ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺑﺸﯽ ﺍﺫﯾﺖ ﺑﺸﯽ...ﯾﻪ ﻭﻗﺘﺎﯾﯽ ﺍﯾﻦ ﺁﺩﻣﺎ ﺣﺘﯽ ﺑﺮﺍﺕ ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﻣﻬﻢ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺩﯾﺪﻥ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﯿﺸﻮﻥ ﻫﻢ ﺍﺫﯾﺖ ﻣﯿﺸﯽ ﻭﺩﻡ ﻧﻤﯿﺰﻧﯽ...ﻓﻘﻂ ﺍﺯ ﺩﻭﺭ ﻣﺮﺍﻗﺒﺸﻮﻥ ﻫﺴﺘﯽ ﻭﻟﯽ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﯽ ﮐﺎﺭﯼ ﺑﺮﺍﺷﻮﻥ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺑﺪﯼ...ﻓﻘﻂ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﻋﺎ ﻣﯿﮑﻨﯽ ﻭ ﺁﺭﺯﻭ ﻣﯿﮑﻨﯽ ﮐﻪ ﻏﻢ ﻧﺒﯿﻨﻦ...ﺍﯾﻦ ﺁﺩﻣﺎ ﺍﺯ ﻫﻤﻮﻥ ﺟﻨﺲ ﺁﺩﻣﺎ ﻫﺴﺘﻦ ﮐﻪ ﺟﺎﯾﮕﺎﻫﺸﻮﻥ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺟﺎﯾﮕﺎﻫﻪ ﺗﻮ ﺯﻧﺪﮔﯿﺖ ﻭ ﺗﻮ ﻗﻠﺒﺖ ﯾﻪ ﮔﻮﺷﻪ ﺳﺎﮐﺖ ﻭ ﺁﺭﻭﻡ ﻧﺸﺴﺘﻦ ولی تو فقط دورادور هواشون رو داری و هیچ وقت بهشون نزدیک نمیشی...

ارائه تئوری هم به خیر گذشت...

امروزم رفتم ارائه درسیم رو دادم.دیروز اصلا تو موقعیت خوبی نبودم ولی ارائم رو حاضر کردم  وامروز با اعتماد بنفس رفتم و پرزنت کردم.خیلی خوب بود.استاد باورش نمیشد من نزدیک 40 تا اسلاید رو در عرض 15 دقیقه بگم و خوب هم بگم.تشویقم کرد.یه چنتا سوالم پرسید که کم و بیش دست و پاشکسته جواب دادم ولی در کل خوب بود.به خیر گذشت.الان باید بشینم برنامه ریزی کنم برای کارای بعدیم.همه کارام موندن...باز هفته ها آخر شد و من همه کارام موند !

لطفا فاصله ایمنی را رعایت کنید !


از همان آدم هایی هستم که اگر آدمی خواست به من بیشتر از حدی نزدیک بشود احساس ناراحتی میکنم...از همان ها که وقتی کسی میخواهد با او دوستی کند باید محتاط باشد که مرزهایش رو بشناسد ، سوال بیجایی نکند ، در زندگیم سرک نکشد...سعی نکند بیشتر از آن چیزی که به او می گویم از من بداند...از همان آدم هایی که وقتی یکی میخواهد با او دوستی کند اگر احساس صمیمیت زودهنگام کند عصبی میشوم ، قدم قدم عقب می روم و اگر خیلی زود احساس صمیمیت کند با من و بخواهد در حریمم وارد شود دوپای دیگر هم قرض میکنم و پای به فرار میگذارم...دوستی هایم ریز ریز شکل می گیرند...ذره ذره با آدم ها صمیمی میشوم..ترجیح میدهم که دوستی هایم دیر شکل گیرد ولی زود تمام نشود...من تاب نزدیک شدن آدم ها را ندارم...فرار میکنم از هر چه آدم که میخواهد زودتر از موعد با من صمیمی شود...دوستی هایم اما عمیق است...دوستانی دارم که از دبستان با آن ها دوست هستم...دوست لغت مقدسی هست برایم...رفاقت برام با ارزش است...من از آدم هایی که می خواهند نیامده با من دوست بشوند فراری هستم...تاب و وتوان مقابله با آن ها را ندارم...

برادرزادم دفتر شعر میخواد !

امشب برادرزادم اینجا بود و مثل همیشه یک ریز از اول تا آخرش نشسته بود برام حرف میزد.منم که فردا ارائه درسم هست و وسط حرفاش نمیشد هیچی بگم !یه دختر بچه 8 ساله هست ! آخه دختربچه ها خیلی بیشتر از پسربچه ها حرف میزنن.باهاشون سخت تر کنار میام ! امشب بعد از دیدن دفتر شعر من گیر داد به مامانش که منم دفتر شعر میخوام !فکر میکرد دفترش رو داشته باشه دیگه کافی هست.خلاصه که هرکسی میاد تو اتاق من هوس یه چیزی میکنه ! اینم از جمله تمناهای برادرزاده جان بود...

بی تو بسر نمی شود ، بی تو پسر نمی شود


شاعر میگه بی تو بسر نمیشود ، پسرعمه زا تو کلاه قرمزی میگه بی تو پسر نمیشود ،من میگم چه با تو و چه بی تو سر شدن این وضعیت صبر جزیلی میخواد.دیگه خیلی وقته به این فکر نمیکنم که بسر می شود یا بسر نمیشود.گذاشتم ببینم سیر طبیعی خودش به چه سمتی میبره داستان رو .بهترین کاری که میشه کرد فکر میکنم همین باشه ...

اندر شباهت تلویزیونای قدیمی و مغز ما !


یادش بخیر تلویزیونای قدیمی یه آنتن داشت که هر وقت تکونش میدادی تو برفکی نشون دادن تصویر موثر بود و هر چی تنظیم تر بود وضوح تصویر بیشتر بود...راستش مغز همه ما هم یه آنتن داره که گاهی ناخودآگاه آنتنه نامیزون میشه و باید تکونش داد تا وضوح تصویر مغزت بره بالا...یه وقتایی یه چیزایی اینقدر برات گنگ میشن که فقط باید با دستکاری انتن مغزت یه جوری واسه خودت این گنک بودنش رو از بین ببری...

شازده کوچولو و ضایفت افلاطون و دیگر هیچ

اگر گذاشتی کسی اهلیت کند بفهمی نفهمی یعنی خودت را در معرض گریه کردن قرار داده ای...اینو کتاب شازده کوچولو میگه...شاید درست ترین کتابی که تو عمرم از یه عشق واقعی خوندم یکی همین شازده کوچولو بوده و یکی هم کتاب ضیافت افلاطون بوده...باقی کتابایی که خوندم هیچ کدوم نتونستن راضیم کنن که عشق واقعا یعنی چی...

گیر کردن تو شلوغی ها ...


تا حالا شده وقتی میری تو خیابون به مردم دقت کنی؟وقتی که وارد یه خیابون خیلی شلوغ میشی و همه آدما رو میبینی که با عجله دنبال کار وزندگی خودشون بی تفاوت از کنار هم رد میشن...گاهی یه کودک بین این هجوم مردم گم میشه و از شدت ترس میون گیر می کنه این وسط و شروع به گریه کردن میکنه..دقت کردید تو چشمای کودک میشه وجشت واقعی رو لمس کرد...یه وقتایی منم همون کودکی میشم که میگم...یه وقتایی مثل اون بچه هه میشم که میون افکارش گم میشه و از شدت وحشت نمی دونه به کدومش رسیدگی کنه .

امان از اینترنت و اعتیادش !


پرده اتاق رو کنار میزنی و میگی خب از امروز صب میشینم پای کار ودرس و مشق و به هیچ چیزی جز هدفم فکر نمی کنم...یه کم که از تختت جدا میشی میری تو آشپزخونه اولین کاری که میکنی صبحونه مفصلی میخوری و با یه لیوان چایی برمیگردی به اتاقت و پشت میز...اول میگی خب برنامه رو بنویسم وبعدش شروع کنم...برنامتو هم مینویسی باز میگی خب حالا بذار یه سرم به اینترنت بزنم وبعد شروع می کنم...بعدش که میخوای شروع کنی بالاخره وقت ناهار وبعد از ناهارم که خواب وبعدشم که مهمون داری و خب بالاخره شب شد.خب حالا کی شب درس میخونه؟شب وقت خوابه.و این گونه هست که تمام برنامه ها به روز بعد موکول می شود ...

ساز مخالف زدن


ساز مخالف زدن همیشه هم بد نیست..گاهی لازمه جوری ساز بزنی که صداش فقط واسه خودت دلنشین بشه و کاری با بقیه نداشته باشی...گاهیی لازمه دلت شور بزنه ...گاهی لازمه از با بقیه موافق نبودن دلت شور بزنه و حتی اگر در راهت شکست هم بخوری آخرش برگردی به خودت بگی این تصمیمو خودم گرفتم و سازمو خودم کوکش کردم و زدم بدون هیچ دنباله رویی از بقیه ....خیلی لذت بخشه آدم بدون دنباله روی از بقیه خودش تصمیم بگیره ...

 

 

تموم شدن رابطه ها

رابطت که تموم میشه اولش میخوای انکارکنی که همه چیز باز شروع میشه...اصلا اشتباهی رخ داده...اتفاق خاصی نیوفتاده...اولش داغی...نمیخوای هیچی رو قبول کنی...کم کم یادت میوفته که چی شده و چی نشده...توی تنهایی هات دیوونه میشی...دلتنگ میشی...کم کم میفمی که تموم شده...تازه میرسی به یه جایی که کم کم قبول میکنی فقدان اون شخص رو ...اولش که قبول میکنی بازم میخوای خودت رو گول بزنی و همه تقصیرا رو میندازی کول طرف مقابلت ..کم کم میفهمی نقاط ضعف خودت و طرف مقابلت رو ..کم کم با واقعیات کنار میای و میفهمی که تقصیر تو از کجا بود...تازه میفهمی که کجاها رو اشتباه رفتی...بعد که گریه های شبانت تموم شدن و همه اهنگای غمگین دنیا رو هم گوش دادی حالت خراب میشه...ناراحتی غم داری غصه داری...کم کم میرسی به اون مرحله که فراموش می کنی...سعی میکنی کنار بیای...چه خوب چه بد یاد می گیری که بعد از هر شکست بلند بشی خودت رو بتکونی وبازم ادامه بدی...باز هم ادامه میدی ...این وسط باز هم شاید عاشق شدی... و باز هم عشق در مراجعت هست...آدمی همینه زخم میخوره ولی بازم دست نمکشه و ادامه میده...اصلا انگاری فلسفه آدمی همینه...اصلا اگر ادمی اینجوری نباشه که زندگی جریان نداره...

اندراحوالات بعضی راننده تاکسی ها !


سوارتاکسی که میشی اولین احساسی که بهت دست میده حس خفگی هوای دم درون ماشین هست که از بوی تند یکی از مسافرا ساطع میشه و احساس خفگی بهت میده...یه کم تحمل میکنی میبینی از اون طرف راننده یه کم پنجرشو میده پایین شروع میکنه سیگار کشیدن...یه نگاه به پنجره سمت خودت میکنی و به خانم کنار دستیت میگی میشه لطفا پنجره رو بیارید پایین که میبینی متاسفانه دستگیره شیشه پایین اورندشو راننده کنده و بعدم برمیگرده میگه اون پنجره پایین نمیاد و تو تا مقصد فقط خودخوری میکنی و دم نمیزنی وقتی میخوای پیاده بشی راننده میگه اون در باز نمیشه از این در پیاده شو و تو با یه نگاه فقط کرایتو حساب می کنی وپیاده میشی و در سکوت به وضعیت مملکت فکر میکنی ...

اینجا ایران !


تو خیابون داری راه میری یهو متوجه دوتا دختر و پسری میشی که وسط خیابون وایسادن وهمدیگه رو به باد فحش گرفتن و دارن به هم بد وبیراه میگن و بقیه هم وایسادن موبایلا رو یه عده در اوردن فیلم میگیرن ویه عده هم دختره رو گرفتن و ارشادش میکنن هیچی نگه و یه عده هم پسره رو گرفتن که حمله نکنه یه وقت بگیره دختره رو بزنه...بعد که میپرسی چی شده میفهمی که پسر نسبتا محترم با ارائه متلکی چند به دختر خانوم محترم ایشون رو عصبانی کرده و این وسط تنها چیزی که داره از ظاهر قضیه برداشت میشه اینه که پسر کاملا بی تقصیر هست و عجب دختری هست که وایساده داره بحث میکنه!بله!اینجا مملکت من هست.جایی که دخترا باید در مقابل رفتارهای مریض وار بعضی آدم ها فقط سکوت کنند چون پای آبرویشون در میونه !

ظرف احساس


ظرف احساسم که پر میشه لبریز میشه احساس ترس میکنم...فرقی نمیکنه پر و لبریز از احساس منفی باشه یا مثبت..فقط نگران میشم چون میدونم یه اتفاق غیر منتظره در حال وقوع باید باشه و من ازش بی خبرم..هر وقت اینجوری میشم میدونم منطق و عقلم خیلی رفته تو حاشیه و اینا همش علایم خطرناکی هست که از وقوع یه اتفاق غیر منتظره خبر میده...تنها وقتایی احساس آرامش مطلق میکنم که احساسم در کنار عقل منطقی و موازی پیش بره...

من و سیاست در برابر عشقم !


هیچ وقت نتونستم سیاست مدار خوبی باشم در مقابل آدمایی که دوسشون دارم.داستان از این قراره که اگر کسی رو دوست داشته باشم در مقابلش نمیتونم نقش بازی کنم ، نمیتونم دروغ بگم و در نهایت نمیشه که سیاست داشته باشم.میگفت وقتی یکی دوست داره برای نازکردن هم که شده باید یه کم ازش دور بشی ، فاصله بگیری.باید یه کم براش طاقچه بالا بگذاری تا شاید قدرت را بهتر بدونه.میگفتم خب چطور پس می تونم اون وقت خودم باشم؟ اینجور که میگفت باید نقش بازی میکردم ، بازیگری رو بلد نیستم .در فیلم زندگیم در نقش خودم بیشتر بازی میکنم تا نقش یه دختر سیاستمداری که میخواد با ناز و عشوه و دور شدنای ظاهری و بازیگری دل ببره.نه ، من ترجیح میدهم در این فیلم نقش خودم رو بازی کنم.روزی می رسه که یک نفر پیدا بشه که این گونه فیلم با سلایقش جور در بیاد.اما اگه قرار بر خودم نبودن باشه ترجیح میدهم کلا فیلم زندگیمو به پایان برسونم اما دیگه بازی نکنم ...

امان از بحث های من و مامان !

امان از بحث های من و مادرم.امان از همان بحث هایی که با مهر و عطوفت مادر ودختری شروع می شود و در نهایت به آن جا میرسد که تفاوت نسل حکم می کند که نظرات کاملا دو قطب متضاد هم شود.اینجا هست که مثل شفشه فرار می کنی می روی در اتاقت و دیگر بحث را ادامه نمی دهی چون بیم آن می رود که دعوای جانانه ای راه افتد.همین است.تفاوت نسل اگر نباشد اصلا زندگی ، زندگی نمی شود.همین که میدانم تفاوت هایمان از سر تفاوت سن و نسلمان هست و میدانم که اعتماد کامل به من دارند و بر سر لج و لجبازی با من مخالفتی نمی کنند یعنی خوشبختم.همین که می دانم که اگر حرفی میزنند چون سن و سال و احتیاطی که به همین دلیل در وجودشان جاافتادست حکم میکند برایم کافیست تا جای بحثی نماند.بارها بدین موضوع فکر کردم که آیا من هم روزی این گونه می شوم؟ یعنی روزی من هم در آینده این گونه محتاط می شوم ؟

خط قرمزهای من و سیگار کشیدن !

خیلی خط قرمزها هست که هیچ وقت سمتشون نرفتم.نه که امکانش نباشه ، نه ! دلم نخواسته یا جسارتش رو در خودم ندیدم که بخوام حتی امتحانش کنم .سیگار کشیدن یکی از اون قلماست .نمیدونم چه حسی داشته باشه سیگار کشیدن اما راستش توی خانواده ای هم که بزرگ شدم هیچ وقت بساط قلیون و سیگارو این حرفا نبوده.اما وقتی می بینم یکی سیگار میکشه میگم حتما ارومش میکنه که میکشه و با خودم فکر میکنم یعنی راه دیگه ای نیست جز سیگار؟ بعد به این فکر میکنم که خب شاید هم نباشه.مثلا من برای اون که خودم رو آروم کنم می نویسم ، موزیک گوش میدم ، می نویسم.خب اونم سیگار میکشه.بعد غرق فکرمیشم که خب پس تکلیف ریه های اون آدم چی میشه؟ تکلیف اون آسیب جسمی که میبینه چی میشه؟ پیش خودم میگم شایدم علم اینقدر پیشرفت کنه که اونم بی تاثیر باشه دیگه.ولی برای خودم جالب هست که هیچ وقت نتونستم برای آروم کردن خودم حتی به این قلم جنس فکر کنم...نمیدونم...شایدم برای درک کردنش یه کم خام باشم هنوز...