رسیدن یا نرسیدن ؟

یه وقتایی شهامت به خرج میدی و واسه چیزی که دوس داری میجنگی تا روزی پشیمون نشی که چرا برای بدست آوردنش تلاشی نکردی...اما گاهی بعد از کلی تلاش بر خلاف همیشه وقتی بدست میاری دیگه اون ذوق وشوق قبل رو نداری...بعضی وقتا وقتی میرسی تازه میفهمی نرسیدن به از رسیدنه...گاهی نباید رسید چون رسیدن همان و بهم ریختن همه چیز همان...گاهی باید فقط تلاش کرد ونرسید تا شاید تنها سود تلاشت همین نرسیدن باشه و تنها عذاب وجدان نداشتن از باب تلاش نکردن ماحصل تلاشت باشه...

آزار دادن و دوست داشتن


فکر میکنم بزرگترین دعوای عمرم رو با اون کسی بکنم که بیشترین عشق وعلاقه رو بهش دارم...آدم وقتی یکیو دوس داره نسبت بهش حساس میشه...نسبت بهش حسود میشه...به تک تک کاراش گیر میده...آزارش میده تا جایی که بزرگترین دعوای عمرش رو حتی با همین عزیزترین ها میکنه...چون دوسشون داره آزارشون میده...روزگار غریبیست..آزار میدهی چون دوستش میداری...

هجوم افکار

وقتایی هست که مغزم میوفته تو یه سراشیبی فکر کردن...درست مثل اون دوچرخه ای که وقتی تو سراشیبی میوفته یهویی بیش فعالانه چرخش میچرخه همونطور مغزم فعالیتش بالا میره..تا جایی که میرسم به ته سراشیبی و سربالایی شروع میشه...اینجا همون نقطه ای هست که فکرای ساده و پیش پا افتادم تموم شدن و رسیدم به قسمتای  سخت قضیه...راستش همیشه به این قسمت که رسیدم از دوچرخم پیاده میشم و گام به گام همراهش راه میرم تا به مقصد برسم...فکرام رو برمیدارم و باهاشون گام به گام به صورت همزمان جلو میرم تا وقتی که به هر کدوم سر وقت خودش برسم...

مزایده عمر

از همون روز ازل از بدو تولد عمرت به مزایده گذاشته میشه...یه وقتایی تو برنده میشی و عمرت رو گرونتر از حد معمولش به زمان میفروشی و یه وقتایی هم بازنده میدون میشی وعمرت رو میبازی به روزگار...همیشه همینطور بوده..تا بوده همین بوده...شاید بهترین انتقامی که میشه از این روزگار ناصواب لعنتی گرفت این باشه که از لحظاتش لذت ببری ونذاری که تو این مزایده عمر برگ برنده دستش بیوفته...نمیشه که همیشه هم برگ برنده دست تو باشه...گاهی هم باید این بازی رو واگذار کرد اما شاید بشه کاری کرد که لا اقل کمترعمر رو به نفع تیم زمان مصادره کرد...

همیشه حرف هایی هست ...

 

یه حرف هایی همیشه هست واسه نزدن...حرف هایی هست که تا ابد در صندوقچه دلت باقی می مونه واسه نزدن...حرف هایی که حتی از نگهداریش تو دل خودت هم وهم داری...نه میتونی به کسی این حرف ها رو بزنی و نه دوست داری حتی تو دلت نگهداریشون..این حرف ها قدر و ارزش هر شخصی رو معلوم میکنن...این حرفا همون حرفایی هست که منزلت خودت رو پیش خودت مشخص میکنن...همیشه حرف هایی هست...

 

من و فراموشی

 من آدم فراموش کردن نیستم... آدم گذشت کردنم...گذشت میکنم اما نمیگذرم...به سادگی از همه چیز و از هرچیزی که من رو رنجونده گذشت میکنم اما نمیتونم گذر کنم و فراموشش کنم...من آدم کنارگذاشتنای یهویی هستم ، یهویی بی هوا کنارمیذارم و فکر میکنم اصلا از اول قضیه ای و مشکلی نبوده ولی آدم فراموش کردن نیستم...آدم فراموش شدن هم نیستم...میدونم با هربار که یه قضیه رو پاکش میکنم یکی رو در بهت میذارم که چطور یکهو و بی هوا سرد شدم و حاضریم رو به غایبی تبدیل کردم ولی من همینم...من آدم تصمیم گرفتن های یهویی هستم...آدم عجولی هستم..حوصله صبر کردن ندارم..تصمیم می گیرم ، عمل میکنم و پای تصمیم وایمیسم ، مهر تصمیم خشک نشده شاید حتی برای محکم کردن جای پام تو اون راه جدید تصمیم جدیدتری هم بگیرم و تحریم ها رو شدیدتر هم بکنم...من همینم..من اینجوری بار اومدم...نمیتونم عوض بشم...چه خوب و چه بد ...

 

حرف های ناگفته ابدی...

یه وقتایی آدم درگیر سکوت میشه...یه جور سکوت مبهمی که خودش هم نمیدونه چراییش رو..نمیتونه دلش و زبونش رو یکی کنه..بدترین اتفاقی که میتونه برای یک نفر بیوفته همینه که دل آدم با زبونش دوتا بشه...اینجوری میشه که سکوت میکنی وبه هیچکس نمیتونی بگی حتی چی شده و چت هست...انگار یه جور میترسی حرف بزنی..انگار میترسی ذهنت رو بیشتر از اونی که هست درگیر اون مساله ای کنی که تو دلت و ذهنت دارن میگذرن..انگار واسه فرار میخوای سکوت کنی تا جایی که مدتی بعد وقتی به خودت میای پر از حرف ناگفته ای میشی که ترجیح میدی تا آخر عمرت هم که شده ناگفته بمونه...