درگذر زندگی

وقتی زندگی بهت راه جدید نشون نمیده... وقتی زندگی بهت امید نمیده انگار خودت شروع میکنی به چنگ زدن برای پیدا کردن راه جدید ولی بعد مدتی خستت میشه و احتمال رفتن راه های اشتباه بیشتر وبیشتر میشه تا جایی که کج میری و خودت هم متوجه نمیشی تا این که به ته مسیر که رسیدی تازه میرسی به جایی که میفهمی بن بست بوده راه و یا حتی وسط راه ممکن هست متوجه بشی ولی بی توجه جلو میری...وقتی میفهمی که راه رو اشتباه رفتی تا مدتی گیج و مبهوت فکر میکنی که چرا وقتی همه چیز درست بود ، پس چرا اینجوری شد؟ولی وقتی واکاوی میکنی تازه میفهمی چقدر در اشتباه بودی...اسمش رو میذاری تجربه ولی پشت همین یه کلمه خیلی حرف ها نهفته هست که خودت میفهمی و خودت..خیلی حس ها ، خیلی حرف های ناگفته ، خیلی چیزا...ولی این بار دیگه میذاری زندگی بهت راه رو نشون بده و از انصاف نگذریم انگار بهترین راه انتخاب هم همین هست...

شادی ملی

دیشب تا صبح نخوابیدم...راستش رو بخوام بگم از شدت استرس ثانیه به ثانیه داشتم تمام صفحات وب افراد مهم  رو رفرش می کردم و پای تلویزیون شبکه خبر رو پیگیری میکردم...یه جور حس انتظار و دلهره ..یه جور حس سردرگمی و کلافگی که داشت دیوونم می کرد..حول و حوش ساعت 3 با اخبار رسیده از بعضی حوزه ها دلم داشت آروم می گرفت اما باز هم دلم آشوب بود...داشتم کم کم فکر می کردم کاش میشد این چند ساعت تا اعلام نتایج آرا رو خوابید و بعد بیدار که شد نوید شادی دوباره رو از بقیه گرفت اما اینقدر آشوب بودم که دوس داشتم اولین نفر خودم خبر رو بشنوم...تا ساعت 6صبح که نتایج اولیه اعلام شد اما باز هم نتیجه به +50 نرسیده بود...خوابیدم و اما موبایلم رو کنار دستم گذاشتم و ساعتی ده بار چکش می کردم...بالاخره با یه خواب نصفه نیمه 4 ،5 ساعته باز هم رفرش صفحات وب وپیگیری شبکه خبر ادامه داشت تا بعداز ظهر و موقعی که خبر رو شنیدم به واقع دلم میخواست از شادی بیش از حد جیغ بنفشی بکشم و از شدت ذوقی که دشاتم چشمام پر اشک شد..بالاخره رای من موثر شد...بالاخره من هم برای کشورم تونستم تصمیم گیری کنم..اینقدر خوشحالم که حالم در کلمه و جمله نمیگنجه...امشب تا صبح همه از شادی نخواهیم خفت...امشب تا صبح همه سرود همبستگی و اتحاد سر میدهیم...امشب باز هم همه خوشحالیم ... :-)

دو حال متضاد


گاهی لغات هم از وصف حالت عاجز میشن ...گاهی لغات هم دیگه نمیتونن بگن که الان در چه وضعیتی هستی...یه وقتایی اینقدر خوشحال وذوق زده هستی که اینجوری میشه و یه وقتایی اینقدر دلت گرفته و حالت خرابه که بازم کلمات قدرت خودشون رو از دست میدن و لالت میکنن...هر دو حالت یه مفهوم داره...یا از سرخوشی زیادی نعشه میشی و یا از غم و غصه زیاد...اما در هردو حال هستند کسانی که به حرفت بیارن و حالت رو از این رو به اون رو کنن...قدر این آدما رو باید دونست..

طعم زندگی

زندگی رو به چند قسمت تبدیل کردم.میتونم بگم طعمش در هر کدوم از قسمت ها شبیه به یکی مدل نوشیدنی بود...گاهی اونقدر تلخ که انگار دارم یه قهوه تلخ تلخ رو بدون ذره ای شکر مینوشم ، یه وقتایی اونقدر شیرین که انگار دارم یه شربت تگری خنک رو با شکر فراوون میخورم...اما این وسط لحظاتی بودن که طعم متعادلی داشتند و هیچ وقت من ازشون نتونستم نوشیدنی خاصی رو بکشم بیرون...یه وقتایی طعمش میشه طعم شربت آلبالو یه وقتای طعمش شبیه چایی میشه و یه وقتایی عرق نعناع طور و تند و گاهیم شبیه به یه نوشیدنی مخلوط از همه طعم ها...به هر حال هر جوری هست  زندگی رو با همه طعماش باید قبول کرد...شاید لازم باشه همه نوشیدنی ها رو یه دور تست کرد تا قدر طعم های دلخواه رو بیشتر دونست...

جغد درون من

از اون وقتایی که آخر شب میشه و وقت خواب ولی تو مثل جغد بیدار هستی وخواب به چشمت نمیاد...نه که تو طول روز خوابیده باشی و الان خوابت نبره !نه...ولی بیداری و اینقدر غرق فکرای متفاوت هستی که خودت هم نمیدونی دقیقا علت این بی خوابیت از چی میتونه باشه...ولی تنها کاری که از دستت بر میاد شاید گرفتن یه کتاب دستت باشه و شروع به خوندنش کردن تا وقتی که خواب بیاد به چشمت...ولی همین که شروع می کنی کتابو بخونی بازم حوصلت سر میره...موبایلت رو کنارت میاری و موزیک گوش میدی...اینقدر فکر میکنی به چیزای مختلف تا بالاخره یه جوری خوابت ببره ولی صب روز بعد که از خواب پامیشی انگار سال ها بوه نخوابیدی و تنه کوفته شده ...

دادگاه عقل


یه وقتایی لازمه که بشینی با خودت سنگاتو وابکنی...بشینی خوب به کارات فکر کنی...دودوتا چارتا کنی...با خودت درد دل کنی ، از خودت گله کنی و شکایت کنی...یه وقتایی لازمه آدمی شاکی خصوصی خودش بشه و خودش رو در دادگاه عقلش محکوم کنه ...شاید محکومیتی چند ساعته که حداقل با قید وثیقه ای که به ضمانت قول هایی که به خودت میدی هست خودت رو آزاد کنی و فارغ از هر فکر اضافه باز هم اندکی تغییر کنی و به راه زندگیت ادامه بدی...آره گاهی این کار لازمه...اما هیچ وقت فراموش نکن تو این محکومیت تنها گناه تو همین گله شکایتایی هست که میکنی وهیچ وقت خودت رو به اعدام محکوم نکنی و بعد از چند ساعت که دوران محکومیتت تموم شد خودت رو تمام و کمال ببخشی ...

 

هدیه به زمان


تموم لحظاتی که میگذرن و تو به دنبالشون داری عمرت رو دو دستی تقدیمشون میکنی...یه وقتایی پیش خودم فکر میکنم این هدیه ای که من به زمان میدم خیلی از دید خودم بی ارزشه...چقدر عمرم به نظرم بی ارزش میاد در حالی که حتما از دیدی زمان با ارزش ترین دارایی زندگیم رو دارم تقدیم میکنم...شاید تموم این حرفا شعاره ولی حتی شعارشم ترسناکه که تمام عمرم رو دو دستی به زمان تقدیم کنم و در آخر عمرم جوابش رو با یه کادویی به نام مرگ پس بگیرم..

حس منفی من به بعضی از آدم ها


یهویی نسبت به یکی حست منفی میشه...یکی که تا قبلش باهاش مشکلی نداشتی در ظاهر ولی در باطن همش وقتی تفاوت ها رو می دیدی ورفتاراش در قبال خودت می دیدی خوشت نمیومد ولی حرمت انسانیت نگه میداشتی وحرفی نمی زدی...همینجوری پیش میری و هیچ احساسی نداری تا جایی که یهو با یک اتفاق کاملا بی ربط تصمیم میگیری از دایره زندگیت حذفش کنی...تو اون مدتی که حرفی نزدی و گذاشتی روند تحمل کردنت بره جلو هیچ حس منفی درت ایجاد نمیشد..فقط انگار میبینی وهر بار به صبوری خودت کارت آفرین صدآفرین میدی...ولی کم کم انگار از مرکز دایره در جهت شعاع دایره داری دورش میکنی تا جایی که دیگه کاملا از دایره زندگیت خارجش میکنی...ولی همین که حذفش کردی یهو دیگه حس منفیت بیشترم میشه و فکرش رو که می کنی انگار از اولش هم هیچ نکته مثبتی نبود و تو هشت و حیرون میگی پس اصلا این آدم چطور وارد دایره زندگی من شد...