وبلاگ جدید
آدرس وبلاگ جدیدم در بیان همان نوت نویس است.
آدرس وبلاگ جدیدم در بیان همان نوت نویس است.
اگر سهم من از اين همه ستاره،
فقط سوسوي غريبي است،
غمي نيست.
همين انتظار رسيدن شب برايم کافيست.
فروغ فرخزاد
دلتنگ بارونم... اونم نه یه بارون معمولی و کم! از اون بارونایی که بوش کل کوچه و
خیابون رو برمیداره شلپ شلپ صداش زیر نورگیرا و روی کانال کولر روانیت میکنه و
تمام جوی تو کوچه پر از آب میشه! از اون بارونای موقع دبستان که وسوسم میکرد از
عمد پامو محکم تر بکوبم زمین که صدای شالاپ شولوپش رو واضح بشنوم، برم بی
چتر زیرش چنان خیس بشم که وقتی پامو میذارم تو خونه موهام فر خورده باشن تو
هم و تو آینه از دیدن قیافه مضحکی که از زیربارونا پیدا کردم قاه قاه بخندم. پس چرا
دیگه هیچ وقت اونجوری بارون نمیاد؟
من از زمانی
که قلب خود را گم کرده است می ترسم
من از تصور بیهودگی این همه دست
و از تجسم بیگانگی این همه صورت می ترسم
من مثل دانش آموزی
که درس هندسه اش را
دیوانه وار دوست می دارد تنها هستم
و فکر می کنم که باغچه را می شود به بیمارستان برد
من فکر می کنم ...
من فکر می کنم ...
من فکر می کنم ...
و قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
و ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی می شود .
فروغ فرخزاد
گاهی همه چیز علی الظاهر سرجاشه و هیچ چیز سرجاش نیست و این تازه شروع
خیلی از تصمیمات یا پایانی برای خیلی اتفاقاته. گاهی هلال ماه رو لب های آدم
لحظه ای محو نمیشه و شادترین آدم روی زمین به نظر میرسه اما کسی چه میدونه
آن که میخندد غمش بی انتهاست؟ گاهی وا دادن از عادات قشنگ زندگی میشه
که خودتو بسپاری دست زمان و واسه چند ساعتیم که شده به این روزگار اعتماد
کنی... اصلا گاهی خیلی ساده دلت میگیره و اصلا هم دلت نمیخواد جلوش رو
بگیری چون بهش احتیاج داری!
گاهی هم باید فقط گوش شد، گوشی شنوا برای کسی که اذیت شده، اعتمادش
خدشه دار شده و باورهایش زخمی شده... گاهی نباید راه حل ارائه داد تنها باید
گوشه ای نشست حرف ها را شنید و بدون راه حل ارائه دادن و بی هیچ قضاوتی
اجازه داد یک نفر خالی بشود از هرچه خشم و کینه است تا شاید توانست باورهای
آدمی را به او برگردانی و رسالتت را به عنوان یک انسان انجام دهی و رفاقت را در
حق کسی تمام کنی.آدم ها وقت نیاز به طرز عجیبی شبیه طفلی بهانه گیر
میشوند که دنبال گوشی میگردند که برایش شیرین زبانی کنند با این تفاوت که
جوهره بزرگسالیش حرف هایش را هم تلخ کرده...گاهی بایدبه وای تلخی آدم ها
نشست در کنارشان کمی مزه قهوه تلخ زندگیشان را مزه مزه کرد تا قدر زندگی
خودت را هم اینطور بهتر بدانی تا بتوانی به خودت ثابت کنی که هنوز هم آنقدر
همدل هستی که آدمی را از مهربانی ناامید نکنی....شاید اینطور بتوانی باورهایت را
که آدم به آدم زنده است و کمک کردن چقدر میتواند حال خودت را هم خوب کند
محکم تر کنی.
گر تن بدهى ... دل ندهى ... کار خراب است
چون خوردن نوشابه...که در جام شراب است
گر دل بدهى ... تن ندهى ... باز خراب است
اين بار نه جام است و نه نوشابه ... سراب است
اينجا به تو از عشق و وفا ... هيچ نگويند
چون دغدغه ى مردم اين شهر ... حجاب است
تن را بدهى ... دل ندهى ... فرق ندارد
يک آيه بخوانند ... گناه تو ... ثواب است
ای کاش ... که دلقک شده بودم ... نه كه شاعر
در کشور من ارزش انسان به نقاب است
فریدون فرخزاد
به گمانم همه آدم ها باید یک دوست در زندگیشان داشته باشند که وقتی کلاف
سردرگم ذهنشان کور شد کمکت کنند تا گره آن کورتر که نشود هیچ بلکه ذهنت را
خلاص کنند از هرچه ناراحتیست. خوشبختی یعنی همین که دوستی داشته باشی
که به تو یادآوری کند که گاهی هم در زندگی نباید سر تصمیماتت آنقدر معطل کنی
که یادت برود اصلا باید سر این چندراهی که پیش پایت بود یکی را انتخاب میکردی،
که آنقدر خودت را گیج کرده باشی که درجا بزنی بی آن که هیچ کار خاصی کنی...
گاهی آنقدر در ذهنت کار پشت کار ردیف میکنی که فقط در لحظه میدانی سرت
شلوغ است بی آن که هیچ کار خاصی کنی، در حالی که باید راه افتاد، ترس ها را
کنار گذاشت و از یک جایی شروع کرد و حالت را به هیچ قیمتی به آینده وانگذاشت.
اصلا یک وقت هایی باید از زندگی همینقدر بدانی که کیفیت خوشحالی آدمی به
هیچ و دقیقا هیچ چیزی جز درون خود آدمی بستگی ندارد، که کیفیت حال آدمیست
که آینده خوبی را برایش به ارمغان می آورد. همین است که روزی یادم است که
دوستی میگفت لایف استایلت را که درست کنی خودبه خود همه چیز نظم خودش
را پیدا میکند. به گمانم همه آدم ها یک دوست نیاز دارند که تورا آنقدر خوب وعمیق
بشناسند که ذهنت با حرف زدن با آن ها حتی از کیلومترها دورتر ازشان منظم ترین
شکل ممکن بشود.
آدم ها اولش که بزرگ میشود میخواهد مقاومت کند در برابر بزرگسالیش...تمام قد
جلوی بزرگسالی می ایستد و هی هربار که یکه میخورد از رودر رو شدن با بزرگ
شدنش فکر میکند همین که کودکی درونش هنوز گاهی برای کودکانه هایش به او
مجال بدهد کافیست. کم کم واقعیات زندگی همچون باد سردی که وقت زمستان به
صورتت میخورد و میسوزاندت تمام وجودت را تحت تاثیر قرار میدهد...هی روز به روز
منطقت با احساساتت کشتی می گیرد و در این نبرد روزبه روز منطق پیروز میشود تا
بالاخره در مرحله نهایی احساست در تصمیم گیری هایت کمتر حرف برای گفتن
دارد...کم کم متوجه میشوی که حرف های پدر دروغ نبود، دلشوره های مادر بی
دلیل نیست، تو داری بزرگ میشوی و فانتزی های زندگی دارند یکی یکی مقابل
حقایق و واقعیات زندگیت زانو میزنند، تو داری گم میشوی در شلوغی های تودرتوی
زندگی و دیگر رفیق بازی هایت هم حتی پیش چشمت رنگ میبازند...داری رویاهایت
را دنبال میکنی و اما زمان انگار شتاب گرفته باشد و درنگ لحظه ای جایز
نباشد...بعدترها روز به روز بهتر میفهمی که پدر راست میگوید که تو زندگی ها در
پیش داری، تو هنوز بچه ای و کمتر متوجه قضایا میشوی و به قولی مفهوم این حرف
که این موها در آسیاب سفید نشده اند و پیرهن بیشتر پاره کردن را بهتر لمس
میکنی و این یعنی تو بزرگ میشوی در حالی که بهتر است درونت کودکی باشد که
روز به روز بچه تر بشود وگاهی با تمام وجود به یادت آورد که مراقب باش روزگارت
خوش بگذرد و دچار روزمرگی نشوی....
تکیه کلام دوستی هم این بود که " تنها کسی که باید تلاش کنی که در هر ثانیه تو
بهتر از ثانیه قبل اون باشی، خودت هستی." و چقدر این حرف در همه حال خوب و
عمیق میتونه به آدم انرژی بده .
گاهی یه حسی هست که سنجاقت میکنه به زندگی.گاهی حتی وسایلت تو رو
مث یه سنجاق قفلی گیرت میکنن به زندگیت.شاید یه لنگه کفشی که با جفتش
خیلی هم دوسش داری و یه عکس حتی ازش کافیه تو رو پرت کنه به یه روز خاص
که تو یه روز قشنگ چقدر قدمات رو همراهی کرد و پر انگیزه وپرانرژی حتی وقت
تصمیمگیریهات هم حضور داشتن تا یه روزی یادت بیارن که چه قدمهایی که
برداشته شد تا تصمیمی گرفته شد...گاهی زندگی بد سخت میگیره، یادت میره یه
روز چقدر برای انجام یه کارایی پراز انگیزه بودی، یه روزی چقدر برنامه ریختی، چقدر
با کاغذات حرف زدی، لب حوض ماهی باغ ارم نشستی و با خودت زیر بارون نم نم
چه حرفها که نزدی.گاهی هم نه که یادت بره فقط اونقدر غرق شدی تو کار و سر
خودت رو گرم کردی که نخوای یادت بیاد خیلی چیزا رو...گفته بودم به دوستی که
من آدم بیجنبه ای هستم، اگر به چیزی علاقمند باشم بیخیالش نمیتونم بشم،
میخواد کار باشه، میخواد درس باشه، و میخواد مسایل زندگی شخصیم و حتی
میخواد عشق و دوست داشتن باشه! از اساس شخصیت پیگیر و سمجی دارم توی
خواسته هام و رویاهام و علایقی که با تمام وجود میخوامشون! الان دارم کم کم به
این نتیجه میرسم که من دارم معتاد میشم...معتاد مشغلههای کاری...یه جوری
انگار مهمترین مسالههای زندگیم رو هم دارم تو همین شلوغیا تعیین میکنم و این
منو میترسونه گاهی..دلم نمیخواد غرق بشم، اونقدری که یادم بره چطور میشد رها
وآزاد و بی قید بود گاهی و بیخیال همه چیز هندزفریمو بذارم گوشم بزنم به خیابون
برم عکاسی کنم ، واسه خودم بستنی بخرم، و کافه گردی کنم و باغ ارم رو زیر ورو
کنم و کنار حوض ماهی بنویسم و از خودم قول بگیرم...دلم میخواد یادم نره چطور
میشه حوشبخت بود، حتی با چیزای ساده، حتی با لبخندای کوچیک یا با دیدن
شادیهای دیگران. دلم نمیخواد که یه روزی دست کودک درونم که لی لی کنان داره
گاهی وسط همه جا پرشور وپرهیجان واسه خودنش شعر میخونه رو بگیرم و بهش
بگم وقتشه دیگه بزرگ بشی، میخوام همونجوری کوچیک بمونه همیشه و بهم حس
زندگی رو القا کنه...دلم نمیخواد که هیچ چیز جای هیچ چیزی رو بگیره چون هرچیزی
در سرجای خودش تو زندگیم معنا و مفهوم داره، حتی جایگاه عقل واحساس !
گاهی دلم میخواد احساسم رو رها کنم بذارم تا بینهایت واسه خودش بره خیال
پردازی کنه و یه جایی کم بیاره برگرده به حرف عقلم گوش بده و گاهی اونقدر
سرتق باشه که حرف خودش رو بزنه و شاید کمی هم به زندگیم حتی یا هیجان یا
غم اضافه کنه...از چالههای روزمرگی فرار میکنم و تا میتونم گرفتارش نمیشم...اما
این روزها...امان از این روزهایی که خیلی سخت خودم رو مشغول کردم و فکر میکنم
لازم باشه یه بار دوباره از همون روزای خاص داشته باشم که کاغذ قلمم رو بذارم دم
دست و کفشامو بپوشم و به ندای درونیم گوش بدم...
پ.ن: این متن بالطبع حال لحظات منه، شاید گاهی این لحظات آنی باشن و شایدم نه...
پ.ن1: نمیدونم چرا این روزا اینقدر وسط آرشیوم پرت میشم.چقدر دژاوو میشم و چقدر حس میکنم روزای آشنایی رو دارم میگذرونم.انگار قبلا دیده باشمشون.
پ.ن2: همچنان معتقدم بهار فصل عاشق کردن آدماست، نه عاشق شخص خاصی حتی، بلکه عاشق همه چیز، طبیعت، آدما، زندگی...هرچیزی که روی این زمین هست.
هوا
آن سوی ِ چشمانم بارانیست سکوتم تحفه ی ِ رنجی
پنهانی ست
به شمع آغشته میماند خورشیدم فراز ِ تپه ای ماهی
پیدا نیست
صدایی از درون با من می گوید شروع ِ فصل ِ بیرحم ِ
تنهایی ست
.
پر میزند بر بامم سیاه ِ کلاغ و شب
به ویرانه ها میماند
خانه بی چراغ و تب
میسوزدم میکوبد به در دست ِ سرد ِ باد
جز رفتنت
تصویری نمی آورم بیاد
.
.
.
هوا آن سوی ِ چشمانم بارانیست سکوتم تحفه ی ِ رنجی
پنهانی ست
هوا را پنجه میسایم میبینی نفس اطراف ِ.دستانم
پیدا نیست
صدایی از درون با من می گوید شروع ِ فصل ِ بیرحم ِ
تنهایی ست
.
پر میزند بر بامم سیاه ِ کلاغ و شب
به ویرانه ها میماند
خانه بی چراغ و تب
میسوزدم میکوبد به در دست ِ سرد ِ باد
جز رفتنت
تصویری نمی آورم بیاد
با بعضی نوشته ها، بعضی آهنگ ها، با بعضی آدم ها، با بعضی خاطرات میشود که مرد و
دیگر زندگی نکرد. با بعضی خاطرات گاه می توان مرد و از بعد از آن دیگر فقط زنده
ماند و زندگی نکرد. داستان ما آد ها عجیب است. خیلی هم عجیب...گاه تجربه هایی در
زندگیت می شوند نقطه تاریکی که زمانی چنان زندگیت را روشن کرده بودند که هیچ تصورش
را نمی کردی روزی تو را در تاریکی مطلق فرو ببرد، همه سیاهی شوند...اما زندگی
ادامه دارد، به هر نحوی که هست جلو می رود حتی اگر تنها زنده باشی زندگی دست بردار
نیست، امید می طلبد، انگیزه می طلبد، روزگارت را با چند خاطره همه سیاهی نکن،
روزگارت را رنگ پاشی کن، رنگ های شادش را به مرور بیشتر کن، مگذار تا روزی چشم باز
کرده باشی و خود را میان زندگی و زنده بودن بی هیچ حق انتخابی دیده باشی در حالی
که فقط زنده بوده ای...
آدمی هرچی که بزرگتر میشه، هرچقدرم که آدم اجتماعی ای باشه، هرچقدر هم که تعداد دوستاش زیاد باشن و ارتباطاتش گسترده باشن اما تعداد رفیقاش، اونایی که واقعا در جریان زندگیش میذاردشون، اونایی که از ته دل روشون حساب وا میکنه و میدونه که میتونه سر مسایل مختلف در قبالشون خود واقعیش باشه کمتر میشه...کم کم میفهمه که همین چنتا رفیق و خانواده مهم ترین های زندگیش هستن و دوستانش در اولویت بعدی زندگیش قرار میگیرن...به تعداد دوست نیست که آدمی احساس آرامش میکنه و میتونه مدعی اجتماعی بودن باشه، به تعداد رفیق ها و دوستان واقعی آدمی هست که گاه تعدادشون به انگشتان یک دست هم نمیرسه ...
آدمی وقتی یک نفر را خیلی خوب درک کند روزی ممکن هست مجبور به ترکش بشود. وقتی که یکی را خیلی عمیق میفهمی، آن هم تنها به این دلیل که بسیار شبیه به او هستی و تمام روحیات و خلق وخویش مانند تو هست میتوانی دلیلی برای با هم نماندن داشته باشی.جای در رمان چهل سالگی ناهید طباطبایی شخصیت اول رمان برای آن که چرا با عشق اول خود ازدواج نکرده است میگوید: " شبیه تر از آن بودیم که بتوانیم با هم زندگی کنیم". راستش راست میگفت. آدمی نمیتواند با کسی که همزادش میشود زندگی کند، تنها میتواند به عنوان یکی از عزیزترین های قلبش قبولش کند، یکی از آدم هایی که برایش خیلی مهم هست اما با هم بودنش را بعید می دانم که بشود.اصلا من فکر میکنم یک جورایی محال به نظر بیاید...
نقاشی های حک شده بر لوح قلبم را
سایه روشن میزنم
بغض هایم را سیاه خواهم کرد
خنده هایم را سپید
گاه به گاهی محو می کنم
آن چه که در لابلای گذر زمان نام
آن را خاطره نهادم
خطر غرق شدن درخاطره ها
همواره در کمین به سلاخی
کشیدن روحم نشسته است
صدایم می کنی، فریاد میزنی
از تو دور شده ام
آن قدر فاصله گرفته ام که
حتی از فاصله ای به اندازه بندانگشت
هم صدایت را نمی شنوم
آری
این صدای بی تفاوتی من است
این صدای طولانی شدن سکوت من است
بیشتر فریاد بزن
بیشتر مرا صدابزن
تا صدای بی تفاوتی هایم بلندتر شود
شاید که صدایش را بلندتر بشنوی
حجم ذهنم پر شده از خالی بودن های تو
یک فضای تهی از همه کس
خالی از وجودت
خالی از حضورت
دیگر نه وجودت،نه حضورت
اهمیتی نخواهد داشت
تهی شده ام
تهی ز هر احساسی
نبودنت را عادت می کنم
چنان ادامه می دهم
که گویا حضورت را نیز از همان اول باور نداشتم
کاش می شد دکوراسیون مغز را گاه به گاهی
تغییر داد
کاش می شد تو را در پستوی اتاقی در مغز آن جا
که چشم هیچ کس به او نمیخورد قرار بدهم
آنقدری که تنها چشمان من تو را ببیند
من آدم حسودی هستم
همینقدی که دلم می خواهد در جغرافیای ذهنم هم
تو در نهانی ترین جایگاه قرار گرفته باشی
تا مبادا کس دیگری تو را بیند . دل در گرویت بندد
منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن
منم که دیده نیالودهام به بد دیدن
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
که در طریقت ما کافریست رنجیدن
به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات
بخواست جام می و گفت عیب پوشیدن
مراد دل ز تماشای باغ عالم چیست
به دست مردم چشم از رخ تو گل چیدن
به می پرستی از آن نقش خود زدم بر آب
که تا خراب کنم نقش خود پرستیدن
به رحمت سر زلف تو واثقم ور نه
کشش چو نبود از آن سو چه سود کوشیدن
عنان به میکده خواهیم تافت زین مجلس
که وعظ بی عملان واجب است نشنیدن
ز خط یار بیاموز مهر با رخ خوب
که گرد عارض خوبان خوش است گردیدن
مبوس جز لب ساقی و جام می حافظ
که دست زهدفروشان خطاست بوسیدن
حضرت حافظ