اگر دختر متولد شوی،خیلی چیزها باید به تو یاد دهم.
اول این که:اگر خدایی وجود داشته باشد،این خدا می تواند پیرزن سفیدمویی نیز باشد یا دختری متین و طناز.
دوم این که:گناه آن روز به وجود نیامدکه حوا سیب ممنوعه را بلعید.آن روز یک فضیلت شکوهمندی به دنیا آمد که به آن نافرمانی می گویند.
و خلاصه:آن قدر با تو صحبت می کنم تا بفهمی که در درون اندام نرمت چیزی به نام عقل که می گویند تو فاقد آن هستی،وجود دارد.ولی باید به ندای آن گوش فرا دهی..

 

راستش رو بخوای من از مرگ هم نمی ترسم، وقتی یه نفر می میره، معلومه که قبل از اون به دنیا اومده بوده و همچین کسی یه روزی هیچ بوده! من از هیچ وقت وجود نداشتن و از گفتن اینکه هیچ وقت زنده نبودم می ترسم!

 

منطق ما پر چیزای ضد و نقیضه! ممکنه تو یه حرفی رو تایید کنی و همون دقیقه ببینی که برعکس اون حرف هم درسته. این منطقی که من امروز دارم، شاید فردا با یه اشاره ی انگشتم زیر و رو بشه!

 

اگه پسر باشی می تونی هر وقت دلت خواست شورش کنی! می تونی دوست داشته باشی، بدونِ اینکه یه شب از خواب بپری و حس کنی داری تو باتلاق فرو می ری، می تونی از خودت دفاع کنی بدون اینکه لیچار بشنوی.

 

راستش رو بخوای من هنوز نفهمیدم منظور از عشق چیه! به نظرم میاد عشق یه حقه ی گنده س که واسه سرگرم کردن مردم ساخته شده! هر کی رو می بینی داره از عشق حرف می زنه، کشیشا، آگهی های تبلیغاتی، نویسنده ها، آدمای سیاسی و بالاخره اونایی که راس راسی عشق می کنن! من از این کلمه ی لعنتی که همه جا و تو تموم دنیا وردِ ذهن آدماست، متنفرم! چرا هیچ کس و هیچ چیز نتونست معنی این کلمه رو به من حالی کنه، خیلی دلم می خواست معنیش رو بفهمم، تشنه ی فهمیدن معنی اونم!

 

 

زخما خوب می شن جاشونم کم کم از بین می ره ولی یه زنگِ تلفن واسه برگردوندنِ تمومِ دردا بسه.

 

میلیون ها ساله که آدما به امیدِ رسیدن فردا صاحب بچه می شن و آرزو دارن که بچه هاشون فردای بهتری داشته باشن، واسه خوشبخت بودن داشتن خونه ای که حرارت مرکزی داره بسه؟! البته وقتی از سرما می لرزی حرارتِ مرکزی چیز خوبیه، ولی اون نمی تونه خوشبختت کنه و از حیثیتت دفاع کنه، حتی با داشتن دستگاه حرارت مرکزی هم باید دروغا و کلاه برداریا رو تحمل کنی، فردا بازم برات مث یه دروغ باقی می مونه.

 

 

فکر کردن یعنی درد کشیدن و دونستن یعنی بدبختی!

فقط کسایی می تونن جلو برن که مدام واسه خودشون سوال مطرح می کنن.


درباره ی آزادی بسیار خواهی شنید.اینجا پیش ما کلمه ایست که به همان اندازه لجن مال شده که کلمه ی عشق،که همان طوری که قبلا گفتم،از همه بیشتر به لجنش کشیده ان