قطارها در حال حرکت مانند زندانند و ایستگاه های وسط ساعت های ملاقات. آدم اگر شجاع باشد می تواند از آنها برای فرار استفاده کند.

 

 کاش می توانستیم در قطارهای در حال حرکت باشیم و جز یک بلیت دائمی نداشته باشیم. می توانستیم مردم را تماشا کنیم و برای زندگیشان داستان ببافیم. زندگی هایی که شبیه هم هستند و کوچکترین شباهتی به هم ندارند، مانند ابرها... 

یک مرد می تواند بی آن که عقیده ای در موردی ابراز کند، تو را از کاری که در پیش داری منصرف کند

سخت ترین نوع زندگی، زندگی در ظاهر چنان آراسته ای است که حتی خودت هم ندانی از چه چیزی می توانی ناراحت باشی.

وقتی با غرور و تعصب از ازدواجم صحبت می کردم، دوستم "چِک" گفت: ازدواج مثل زندان است. وارد که می شوی کلیدش را گم می کنی و از آن به بعد به دنبال کلید گم شده می گردی


ما مثل حیوانات دریایی از آب بیرون افتاده می شویم. به زندگی در خشکی خودمان را عادت می دهیم، اگر چه دیگر بدنمان با زندگی در آب سازگار نیست، اما ریشه هایمان هنوز در آب است و از آن تغذیه می کند. اگر آب خشک شود ما نیز خشک می شویم. پایمان را که در آب می گذاریم، طاقت سرمای آن را نداریم. آن را که پس می کشیم طاقت آفتاب را هم نمی آوریم. یاد خنکی آب ذهنمان را مشغول می کند و به این ترتیب نیمی از زندگیمان را در این بازی نیمه کاره و دوطرفه از دست می دهیم...!

 

 کلاغ ها را از دور نگاه می کنم، پرنده های باوقار و مغرور که به استقلال خود پای بندند. نگاهشان که می کنم حس می کنم هر قدمی که بر می دارند سرشار از آزادی و غرور است، شاید از این رو است که کمتر کسی دوستشان دارد. نمی توانند به کسی اعتماد کنند، همیشه به نحو برخورنده ای چپ چپ به آدم نگاه می کنند و اولین حرکتشان در جهت دور شدن است. (

 

 تا آن جا که به یاد دارم تقریبا همه دور و بری های مان با عشق مخالف بودند و آن را خلاف اخلاق جامعه می دانستند. آنهایی که عاشق یکدیگر بودند تا جایی که می توانستند آن را از یکدیگر پنهان نگه می داشتند. عشق حسی بود که بهتر بود در پرده ای از سکوت بماند. خانواده ما، خویشان و دوستانمان هرگز به خوشی های واقعی زندگی شان اعتراف نمی کردند. حتی خندیدن و شاد بودن همراه با ترس و نگرانی بود.

نمی دانم چگونه تصور می کردیم، همه آسودگی ها، تمامی خوشبختی ها با قدم گذاردن به جایی که کوچکترین شناختی از آن نداشتیم، امکان پذیر می شود. اگر بزرگترین ترس انسان، رو به رو شدن با ناشناخته است، چرا برای ما بزرگترین خوشبختی رفتن به سوی آن شده بود. (

 

عادت کرده بودم که حرف دلی نداشته باشم. اعتماد مانند سلامتی است از دست که رفت دیگر به زحمت باز می گردد.

 

 اگر می خواهی از اوضاع دنیا سر در بیاوری فایده ای ندارد که اخبار روز را بخوانی. کسی در آن حرف سر راستی نمی زند. اگر بخواهی چیزی بفهمی باید اخبار چند هفته پیش را بخوانی. برای فهمیدن جهان باید همیشه اخبار ماه پیش را خواند.

 یک مرد می تواند به طور قابل باوری زنی را منهدم کند، بدون آنکه زن هرگز به عمق فاجعه ای که در آن به سر می برد آگاه شود.

 مرگ معنی ندارد. هیچ چیز عوض نمی شود. ما در جای خود قرار داریم و همه چیز به همان منوال سابق ادامه می یابد. می توانم مانند گذشته، همان طور که عادت داشتیم، به یکدیگر فکر کنیم و با هم به لطیفه هایمان بخندیم. تنها جسم است که نمی بینیم اما در فکر و ذهنمان آن که رفته همان گونه که بوده، هست.