یه متن همینجوری
از اون وقتایی که بی هوا دوس داری بنویسی ولی همه کلمات از ذهنت فرار کردند .خودم هم نمیدونم چرا اینقدر دوس داشتم الان بنویسم ولی هیچ لغتی به ذهنم نمیاد که بنویسم.فقط میدونم دوس دارم بنویسم .اومدم وبلاگم رو باز کردم یه نگاه به مطالبم انداختم ولی بازم هیچی به ذهنم نیمد .شایدم دلیلش حجم زیاد کاری باشه که رو سرم ریخته و حداکثر تا شنبه باید تحویلشون بدم کارام رو ...به هر حالت خیلی هوس نوشتن زده به سرم در حالی که ذهنی خالی از حروف برای چیده شدن کنار هم دارم...اینقدر کارام زیاد و در هم برهم شده که حتی جایی برای انجام دادن خیلی کارای دیگه ای که ایده آل ذهنم هست نمونده ... در هر صورت همین چند خطی هم که نوشتم شاید بتونه حداقل این عطش نوشتن رو در من یه کم کمتر کنه و خیالم رو راحت کنه که یه کم از ذهنم رو در قالب حروف کنار هم چیدم تا زمانی که واقعا بتونم یه متن درست و حسابی بنویسم و کاملا آروم بشم...واسه کسی که یه کم نوشتن ذهنش رو آروم میکنه ننوشتن خیلی سخت میشه چون نوشتن میشه دوست همیشگیش و دور شدن از این دوست خیلی مشکل میشه ...
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور ۱۳۹۲ ساعت 14:3 توسط نوت نویس
|