یه وقتایی هست تو زندگی باید تصمیم بگیری...باید خودت تصمیم بگیری...آدمی تو زندگی یه وقتایی دوست نداره خودش تصمیم گیرنده باشه چون اینقدر بعضی وقتا برات سخت هست پذیرفتن تمامی عواقب احتمالی اون کاری که میخوای انجام بدی...یه وقتایی خیلی سخته پای همه چی وایسی و بگی هر چی بشه بازم من بهترین تصمیم رو گرفتم و بهترین کار رو انجام دادم، چون هیچ دیدی نسبت به پایان ماجرا نداری...از ابتدا بدون ترس جلو میری و تمام سعیت رو بر این میذاری که ذره ای دلهره و ترس به خودت راه ندی و با ایمان به کارت جلو بری...هر مشکلی سر راهت رو با صبر وحوصله حل می کنی چون تصمیم خودت بوده و از اول مصمم به خودت قول دادی که هر چیزی شد من پاش واسادم و هیچ ناراحتش نمیشم...اما همین تصمیما ، همین نترسیدن ها ، همین دلهره نداشتن ها ، همین آرامشایی که از تصمیم گیریت داری به یه جایی میرسه که باز باید یه تجدید قوا کنی وبا یه تصمیم جدید ادامه بدی...درست همین جا که می رسی داستان و مسیرش کلا عوض میشه ..حس می کنی کم آوردی ...حس می کنی دیگه اون اطمینان قبلی به راهت نیست...حس می کنی بی اعتماد شدی به مسیر و داری کم کم گم میشی بدون اون که هیچ ایده ای نسبت به ادامه داشته باشی...این جا هست که یا باید همونجا مسیر رو متوقف کنی چون ادامه راه رو صلاح نمیدونی یا باید قدرتمند تر از قبل پای راهت بمونی و تا ته تهش رو بری...همین جاها هست که تو حس میکنی رو دست خودت موندی و دیگه نمیتونی ادامه بدی...همین جاهاست که یکی از سخت ترین تصمیم گیری های زندگیت شاید شکل بگیره در حالی که تنها تصمیم گیرندش خودت هستی وبس...