بهم میگفت آخه نوت نویس  تو این قدر که نوشته داری چرا برمیداری همش رو میذاری پیجت ؟ نکن دخترجون...بهم میگه یه وقتایی دوست دارم پنبه بذارم تو حلقت تا دیگه نتونی این حرفا رو بزنی...میگه اینقدر گاهی عاشقانه می نویسی آدم فکر میکنه واقعا عاشقی...هی میخواد نصیحتم کنه و منم با لبخند بهش میگم کسی که نوشتن میدونه و به نوشتن علاقه داره گاهی عاشقانه هاش اونقدر بی نام و نشون هستن که شاید همیشه در حسرت رسیدن نوشته هاش به مقصد بمونه...میگه آخه تو رو چه به نوشتن اونم توی وبلاگی که همه دوستات میخوننش و سر میزنن بهش ، واسه خودت دردسر درست نکن و برو توی همون دفتر شعرت عاشقانه هات رو بنویس ، میگم آخه قربون شکل ماهت برم من اگه مطالب شعرام رو بهت نشون بدم که اسم اینا رو دیگه عاشقانه نمیذاری...میگه که نکنه جدی جدی عاشق شدی نوت نویس؟ میگم که شک داری بهم ؟ میگه که از چشمات شیطنت میباره ولی بعید میدونم که من از لحظات تو بتونم اینجوری بیخبر مونده باشم.بهش می خندم و کلی سر بسرش میذارم و دوتایی میخندیم...تهش میرسیم به اونجا که کل نوشته هام رو انکار میکنه و میگه که اصلا این نوشته ها مال تو نیستن ، بیار اون دفتر شعرت رو ببینم چیا نوشتی تا ببینم شاید قبول کنم که اینا هم کار خودته ...میگم اون دفتر رو هیچکس و هیچ احدی تا به حال نخونده...یا قبول کن همینا رو و دوستت رو همینجوری بپذیر یا قید اون دفتره رو بزن ...میگه پس اون رمانت رو بیار...میگم تا کامل شدنش قرنی باقیست ...تهش اینقدر حرف میزنیم و دلیل میارم که بهم میگه هیچکس جز یکی که اهل هنر و نوشتن باشه اینقدر نمیتونه سفسطه کنه و از زیر بار جواب دادن در بره ، باشه تو بردی...میگم از اولش هم من برده بودم ، فقط دارم فکر میکنم که چقدر دنیای قضاوت کردن ما ادما کوچیک هست که بخوایم به خاطر نوشته های عاشقانه یکی اون ادم رو تا مرز عاشقی پیش ببریم ...نمیدونم...شاید هم همین انرژی مثبت باعث زندگی شاد آدمی میشه و شایدم باعث سوتفاهم ما ادما ...به هر حال قدر دوستام رو میدونم که گاهی اینجوری بهم نهیب میزنن در حالی که خودشون از ته دل من باخبرن و میدونن دوستشون در لحظاتش چی میگذره...من عاشق اینجور دوستامم ....