احساسات آدمی خیلی نوسان داره..یه موقعی میشه که حالت عالی و خوبه و یه موقعی هم میشه که بدتر از اون حال تو دنیا وجود نداره...به مرور زمان که میگذره آدمی بزرگتر میشه...کم کم یاد می گیری که احساست رو کنترلش کنی ونذاری که از سقف خواسته هات بالاتر بزنن ...کم کم یاد می گیری که عقل و استدلال رو هم قاطی ماجرای زندگیت کنی وسهمش رو برابر با احساست نکنی و حداقل کنار احساست ازش استفاده ببری...کم کم بزرگتر که میشی احساساتت هم پخته میشن...از چیزی که همیشه فرار میکردی این بود که زندگیت رو به سمتی بره که همه چیز رو با منطق واستدلال بخوای پیش ببری اما بزرگتر که میشی کم کم یاد می گیری که احساساتت گاهی بد دست و پاگیرت هستند و بهتره که عقلت حاکم باشه تا احساست...زندگی همینه..بزرگتر که میشی درگیر دنیای آدم بزرگا میشی و کم کم تو هم میشی یکی از همونایی که افسار زندگیش بیشتر دست عقلش هست تا احساسش...آدمیه دیگه...رسم دنیای آدمی همینه...