صبح هایی هست که شب قبلش که می خواستی بخوابی حالت خوب نبود و دلت گرفته بود و موقع خواب در حالی که ارغوان آلبوم حریق خزان علیرضا قربانی داره با صدای بلند میخوند : " ارغوانم تنهاست ، ارغوانم اینجاست، ارغوانم دارد می گرید " و چشمای تو رو خیس کرده بودبالاخره خوابت می بره ...اینقدر خوابای آشفته و در هم برهم می بینی که تو خواب هم حتی نمیدونی بخندی یا گریه کنی...توی خوابت پر از ادما هست، همون آدمایی که روزی از خودت روندیشون و فراری بودی ازشون الان اینقدر تو خواب باهاشون خوب شدی و باهاشون خوش وبش می کنی که خودت هم در باورت نمیگنجه ...بعد اونایی که تو الان باهاشون خوب هستی شدن وبال جونت تو خواب و داری ازشون فرار می کنی...صبح که از خواب بیدار میشی بدون اون که از تختت بیرون بیای همینجوری کلافه و عصبی هستی و این در حالیه که مامانت هم برات از خوابی که دیده و از سوغاتی که خاله مرحوم پدرت برات توی خوابش اورده بوده حرف میزنه...انگار این دل گرفتن شب قبل و اون همه اشکی که شب قبلش قبل خواب ریختی تا خوابت ببره بی ثمر بوده و اصلا حالت هیچ عوض نشده...بعضی صبح ها هم هستند که این گونه اغاز میشن تا کل روزت و صبحت رو تحت تاثیر قرار بدن و حالت رو ازت بگیرن ...