حکایت جمعه های همیشگی
باز هم جمعه..باز هم جمعه و حکایت های همیشگی اش...انگار جمعه ها یه روز خاص هستن ، فرقی نداره تو کل هفته رو هم بیکار بوده باشی و هیچ کاری نداشته باشی ولی همین جمعه ها که میرسن انگار برات یه روز متفاوت با بقیه هفته هست...به قول رضا یزدانی که میگه هفت شنبه های بیمار ...راست میگه ، جمعه ها همون هفت شنبه های بیماری هست که صب نداره...معمولا همه صبش رو خواب هستن و هیچکس در یه صبح پاییزی دوس نداره از زیر پتو بیرون بیاد و پرده رو کنار بزنه و آفتاب بی رمق پاییزی رو تماشا کنه...انگار خوابیدن تا لنگ ظهر برای همه عادیه...جمعه ها همون روزی هستن که وقتی بیدار میشی تازه یادت میوفته آخ که غروب جمعه در راهه وباز قرار دلم بگیره...روز فرهاد گوش دادن ، روز فرامرزاصلانی و رضا یزدانی گوش دادنه...یادش بخیر بچگیام جمعه رو فقط به اسم روز پاکیزگی و نظافت میشناختم...پاییز همش شبه ، زودی غروب میشه ...زودتر دلت میگیره...جمعه در کنار پاییز که ادعای پادشاه فصل بودنش خفت میکنه غمگین ترم میشه...جمعه ها ريال هفت شنبه های بیماری هست که نه بیماریش درمان میشه و نه دست برمیداره از سرت...