عشق
عاشق
شدن و عاشقی کردن یه حس خیلی خوبه...یه تجربه قشنگه...چی باعث میشه اینقدر در
برابرش موضع بگیریم؟ شاید یکی از مهمترین دلایلش، این داستان ها و افسانه هایی که
توو این زمینه خوندیم یا شنیدیم...که ناخوداگاه توو ذهنمون رفته آدم فقط یه بار
عاشق میشه، عشق یه چیز افسانهای و ابدیه، واسه همین، همه ش دنبال یه معشوق خیلی
خاص هستیم و …رو همین حساب هم هست که اغلب حالت افراط و تفریط به خودمون میگیریم،
یا عاشق میشیم و چنان درونش غرق میشیم که همه چیزمون رو فدا میکنیم و به جای داشتن
دو هویت مجزا به اضافه یک "ما" ی مشترک، توو هم ادغام میشیم و دیگه هیچ
حقی برای فردیت و استقلال خودمون قائل نمیشیم...یا اینکه از اونور بوم میوفتیم و
میگیم: من به کسی دل نمیبندم...دم به تله نمیدم!! مشکل ازونجایی شروع میشه که عشق رو تله
میبینیم، که ما رو به دام میندازه و آزادیمون رو سلب میکنه....... بهترین راه اینه که خودت رو رها کنی از
این همه قید و بند...این همه باید ونباید، و ذهنت رو باز بذاری...با ترسهات آشنا
شی...جای اینکه به وسیله ناخودآگاه و ترسها و تردیدها هدایت بشی، سُکان کنترل ذه
ت رو بگیر دستت و بذار اتفاقایی که سهم زندگیت هستن، رخ بدن... من خودم آدم ریسکپذیری
هستم، ولی در عین حال میدونم که آیندهی رو مجموعه تصمیمها و انتخابهایی که همین
الان میگیرم تعیین میکنه، به علاوه ی اون انتخابهای قبلی م...هیچی دیگه خواستم
بگم آینده در دست من و توئه، اگه همین الان مون رو دریابیم…