بهش گفتم که من رو چنتا دوس داری؟ در حالی که مشتش رو گره کرده بود سرش رو بلند کرد و یه نگاه بهم انداخت و در سکوت مشتش رو باز کرد و عدد پنجش رو گرفت سمتم....گفتم باباتو بیشتر دوس داری یا مامانتو؟ نگام کرد و بهم گفت یعنی چی؟ اینقدر معصومانه بود نگاهش که دوست نداشتم بیشتر از اون اذیتش کنم...بچه که بودم خودم از این پرسشای مسخره اطرافیان بدم میومد و حالا برای اولین بار داشتم این پرسش ها رو از یه دختربچه می پرسیدم...جالبی داستان برام اونجا بود که در برابر سوال که بابا یا مامان نتونست انتخاب کنه و ساده ترین راه این بود که گفت یعنی چی؟! بهش گفتم اگر یه عالمه پول بهت بدم باهاش چی میخری؟ یه نگاه بهم انداخت تو چشمام زل زد و گفت اون عروسکی رو که دیروز مامانم برام نخرید و بقیش رو هم خوراکی میخرم...نمیدونم چه مدت زمانی گذشت اما غرق کودکانه هاش شدم غرق کودکانه های خودم شدم...چقدر دنیای کودکانه قشنگ و پاک و معصوم و زیباست ...