وقتی با خودت روراست نباشی یه حسایی رو تو وجودت انکار می کنی...یه چیزایی رو ناخواسته تو وجودت نمی بینی...یه حسایی که به مرور به وجود میان...خودت رو به جایی میرسونی بدون اون که متوجه باشی...بعد تازه به جایی که غرق احساساتت شدی میرسی و میخوای انکار کنی...اون موقع هست که انگار تازه چشمات باز میشه...تازه میفهمی با خودت چه کردی...تازه میفهمی اون احساسایی که از اول انکار کردی از همون اولش هم وجود داشتن فقط تو نمیخواستی ببینیشون...آدم وقتی با خودش روراست نباشه وقتی که بخواد حقایق رو انکار کنه این واقعیات رو چه دوستش تو گوشش داد بزنه چه خواهرش چه مادرش چه هر عزیز دیگه ایش...نمیشنوه نمیبینه ...نمیخواد که بفهمه...فقط وقتی میفمتشون که به خودش آسیب شده و تازه میخواد تلاش کنه که دیگه اون احساس رو نداشته باشه...آدم وقتی حضور حسی رو با تمام وجود احساس میکنه که تلاش میکنه دیگه اونو نداشته باشه و حذفش کنه ...