گاهی زندگیت تقسیم میشه به قبل وبعد از یه اتفاقی ...شایدم حضور یه آدمی...یه وقتایی یه آدمایی میان تو زندگیت و زندگیت به دو قسمت تبدیل میشه قبل از اون آدم و بعد از اون آدم...یه وقتایی یه اتفاقی میوفته و زندگیت میشه بعد از اون اتفاق قبل از اون اتفاق ...گاهی زندگیت خیلی خوب هست و یکی میاد و از بعدش زندگیت ویرانه ای بیش نمیشه و گاهی هم یکی میاد و ویرانه زندگیت رو به بهشت تبدیل میکنه...گاهی اتفاقی میوفته و توی ناز پرورده رو بزرگ میکنه تا روی پای خودت وایسی و گاهی اتفاقی میوفته که زمین میخوری دیگه نمیتونی بلند بشی و به زور این که بقیه دستت رو میگیرن باز بلند میشی...بعد از اون آدما ، اتفاقا همه چیز برات جور دیگه میشه ، یه تصمیم گیری هایی برات سخت میشه...یه احساسات خوب یا بدی رو درونت زنده میکنن که تا مدت ها اثرش برات می مونه و وقتی یکی باهات درباره زندگی قبلی حرف میزنه در باورت نمیگنجه که تو چقدر عوض شدی ، چقدر یاد گرفتی ، چقدر برات بعضی مسایل سخت شده...یه وقتی میشه که وقتی یکی برمیگرده و ازت درباره مساله ای سوال میکنه که شاید تا الان باید برات حل شده بود و تصمیمت رو دربارش گرفته بودی فقط لبخند میزنی میگی بعد از اون اتفاق خیلی چیزا یاد گرفتم و این بار نمیذارم احساسات و بی منطقی زندگیم رو خراب کنه...آدم تو زندگیش درس هایی رو یاد میگیره از آدما ، از اتفاقات که تو هیچ دفتر و کتابی نوشته نشدن...ولی تو همین روند هم هست که بزرگ میشه و تبدیل به یه آدم پخته میشه...