روزهای تقویم و عادت کردن به روزهاش
گاهی تقویمت رو برمیداری تا شاید روزای مهمی رو که توش
علامت زده بودی را یه نگاه بندازی ...تقویمت رو که باز می کنی از آخرین روز خوبی
که داشتی خودت وحشت زده میشی...نگاه که میندازی می بینی چه مدت زمان طولانی گذشته
و تو هیچ هیجانی نداشتی...هیچی سوپرایزت نکرده...مدتی که شاید برات خیلی کوتاه
گذشت...به زندگی که عادت کردی ، به روزمرگی که عادت کردی ، به یه زندگی بدون هیجان
که وابسته شدی دیگه کم کم به بی حسی میرسی به جایی میرسی که انگار دیگه واقعا
منتظر هیچ سوپرایزی تیستی...میرسی به اونجا که مثل یه رباتی میشی که هیچ احساسی
نداره...حتی اون آدم برفی سرد سرد بیشتر از تو احساس داره انگار...از درون سرد شدی
و هیچ احساسی نداره در حالی که شاید از بیرون خیلی پر احساس به نظر بیای اما همه
احساست نوک زبونت هست فقط...هیچی درونت نیست..خالی از سکنه...وقتی به روزمرگی عادت
کردی تا یه جایی میتونی خودت رو سرپا نگه داری و عادت کردنت رو قایم کنی...اما از
یه جایی به بعد تحمل کردن زندگی این مدلی هم برات سخت میشه...دلت هیجان میخواد ،
دلت سوپرایز میخواد..دلت اتفاق جدید میخواد...اما چیزی که هست دیگه توانش رو در
خودت نمی بینی که بخوای خودت ایجادش کنی...این میشه که گاهی حضور دوستات ضروری
میشه...دوستای خوبی که این موقعا کنارت باشن...چیزی که هست به هرچیزی عادت کردی
لذت نمیبری دیگه...و دیگه این که اگر یه روزی غم و غصه اومد رو سر زندگیت هرکاری
کن که چادر نزنه بمونه..هرجوری شده راهیش کن بره ومسافر موندگار زندگیت نشه....غم
رو باید هرجوری شد فراریش داد حتی شده با سنگ زدن تو سر این مهمون ناخونده
...