شک کردن به خودت ...
آدمی هست دیگه به همه چیز شک میکنه یهویی ...به
خودش...رفتاراش...گاهی آدمی شک میکنه به تمام کارهایی که انجامشون داده چون فکر
میکرده بهترین کاری هست که داره در حق یکی انجام میده...شک میکنه به تمام خودش بود
نها ، لبخندهاش ، خندیدن های از ته دلش ، به حرفاش...به تمام لحظاتی که خودش بوده
در مقابل یکی و نقش بازی نکرده...به تمام لحظاتی که تو گویی همان وقت ها کلید
استفاده ازحرف هایش به عنوان سندی علیه خودش زده شده بود...انگار همان وقت هایی که
خودت هستی و هیچ نقشی بازی نمیکنی و حتی بغض کردنت هم از سر احساس واقعیت هست قرار است بعدها به عنوان
مدرکی علیه خودت استفاده شود...آدمیست دیگر...رفتارهای بقیه آدم ها در قبالش گاهی
اورا بدین شک ها وا میدارد...شک هایی که گاهی مقدمه یقین قطعیت می شوند و مقدمه
خیلی از هجرت ها و رفتن ها می شوند...شک هایی که آدمی را پر از احساس خالی شدن می
کند ، پر از بی حسی ، پر از بی تفاوتی...شک هایی که آدمی را ناگهان سرد میکند نسبت
به همه چیز...گاهی باعث میشود دست از مهربانیش بردارد و هرچقدر هم خودخواهانه در
برابر بعضی ادم ها رفتار کند...آری...گاهی شک ادمی را به چه جاها که نمی
برد...گاهی شک آدمی را به چه نتایج که نمی رساند..