میگن زندگی ساده تر از اون هست که بخوای اینقدر سختش کنی...راستش این جمله واسه من همیشه که نه ولی گاهی واقعا در حد یک شعار باقی می مونه...یه وقتایی حل کردن بعضی مشکلات یا جنگیدن سر بعضی مسایل تو زندگی درست میشه مثل فتح قله اورست برات و اینقدر برات سخت میشه همه چی که حس می کنی الان وسط پرتگاه های کوه گیر افتادی و کوهی از برف وبهمن هر ان ممکن هست رو سرت آوار بشه و تو رو زیر برف دفن کنه...درست مثل مشکلات و یا حتی خاطراتی که گاهی سرت آوار میشن و اجازه فکر کردن رو بهت نمیدن و ذهنت رو به اون دره ها و پرتگاه های کوه سوق میدن ...درست همین جا که ذهنت هنگ کرده و لب پرتگاه واسادی فقط شاید یه دست بتونه تو رو به عقب برگردونه یا شایدم وایسادن همونجا بهترین راه حل باشه تا شاید یا پرت بشی یا شاید خیلی اتفاقی نجات پیدا کنی...یه وقتایی زندگی رو باید در همون دامنه ی کوه نگه داشت نباید خیلی بلند پروازی کرد چون بلندپروازی کردن کار دست میده و یه موقعی ممکنه کشش بالا رفتن بیشترو نداشته باشی و به خودت ضربه مهلکی بزنی...