یادت می آید ؟ به تو گفتم که نوشته هایم رو یک از پیج ها کپی کرده بود...حالش رو گرفتم...گفتم امروز بازم یه ماجرای جدید در نوشتنم اتفاق افتاد؟ گفتی چی؟ گفتم که بازهم یکی ازم کپی کرد و من حرص خوردم...خندیدی و گفتی تو هم که همیشه درگیر پیجت و مخاطبات و کپی کردن هستی...گفتم یعنی اینقدر بی اهمیت هست؟ دارم با ذوق برایت تعریف میکنم که تو می گویی نه ...نگفتم که بی اهمیت هست...فقط از بچگیت کارت درست بود...اصن نوشته هایت خوبند که اینجوری ازت کپی میشه...منم ذوق میکنم و میخندیدم و میگفتم آره...میدونم...گاهی دوست دارم باز هم بتونم همینطور با ذوق وشوق از نوشته هایم برای یکی بگویم و یکی تشویقم کند...اون اوایل که شروع به نوشتن کردم خیلی تب و تاب این کار را داشتم اما راستش از تب و تاب افتادم...ذوقی ندارم دیگه واسه هیچکس تعریف کنم که ازم تعریف کنه یا بخواد تاییدم کنه...دیگه خیلی وقته از تب وتاب افتادم...انگار نوشتن در این پیج و این فضای مجازی هم برایم تکراری شده است...دیگه نوشتن هم برام عادت داره میشه...حالم رو خوب نمیکنه...فکر میکنم وقتش باشه برم سراغ ساز زدن...فکر میکنم وقتش باشه که در اولین فرصتی که پیدا کردم بعد از اون که باز نقاشیم رو شروع کردم در کنار نوشتن ساز زدن رو هم شروع کنم...