لبه پرتگاه
گاهی آدم تا لبه پرتگاه میره تا اون قسمتی که کافیه یه سنگ
ریزه از زیرپات سر بخوره و تا قعر دره ای پرت بشی اما یکی از پشت جوری تو رو به
عقب میکشه که خودت هم متوجه نمیشی داشتی دستی دستی میرفتی تا قعر دره...گاهی غافل
میشی از حال خودت و حواست به دور
وبرت نیست..اصلا تو این حال و هواها نیستی که بخوای مراقب خودت باشی...انگار یه
عالم دیگه ای...اما آدمایی هستن که تو همین حال و هوا هم مراقبتن ، بدون اون که
چیزی بهت بگن کاملا حواسشون هست که آسیبی بهت نرسه...گاهی از عرش به فرش رسیدن
خیلی راحت تر از اون چیزی که فکرش رو میکنی میره تا اتفاق بیوفته اما آدمایی هستن
که نه میذارن تو به فرش برسی بلکه گاهی پله برات میذارن که از اون جایی که هستی
بالاتر بری و ترقی و پیشرفت کنی...این آدما دوست داشتنی ترین آدم های زندگی من
هستند...
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر ۱۳۹۲ ساعت 22:54 توسط نوت نویس
|