روند تغییر یافتن دید من به عشق !
اوایل فکر میکردم عشق این طور پیش می آید که در چشمانش نگاه می کنی و از قلبش با خبر می شوی و هر ان چه که در دلش میگذرد را متوجه می شوی ، کمی بعدتر فکر میکردم که عشق ناگهان اتفاق می افتد ، می بینیش و یک لحظه دلت خالی می شود و حس میکنی چیزی درونت فرو میریزد ، زمان گذشت و باز هم فکر میکردم که حتما در این دنیا باید یک و فقط یک نفر مناسب من وجود داشته باشد و باقی انسان هایی که می ایند دروغ محض هستند.جلوتر که امدم فکر میکردم اگر کسی با دیدن چشم های من از قلبم با خبر نشود یعنی شخص مورد نظر نیست...یک به یک این افسانه ها رو میرفتم که باور کنم...اما کم کم متوجه شدم که تا حرفی نزنی هیچکس از چشمانت متوجه نمی شود درون تو چه میگذرد ، کم کم فهمیدم که انتظار عشق کشیدن یعنی زیر سوال بودن ناگهانی بودنش ، فهمیدم که دوست داشتن در امتداد زمان هست که باعث می شود چیزی در دلت فرو ریزد ، و باز هم فهمیدم که در این دنیا تعداد زیادی آدم مناسب هر آدمی هست ولیکن مناسب ترین را باید انتخاب کرد...راستش هیچ وقت رویاهای دوران نوجوانیم را فراموش نکرده ام.اما زمان به من خیلی مسایل را یاد داد ، شاید بزرگ شده باشم شاید پخته شده باشم ، شاید هم هنوز در اشتباهم...اما راستش این لغت گاهی بد ذهن ادمی را به خود مشغول می کند و جوابی یکتا هم برایش یافت نمی شود.