قرار نیست که هر کسی که پا در زندگیت گذاشت آدم خوبی باشد و قرار هم نیست عکس آن اتفاق افتد.ترس از ادم ها ، همین ترسی که باعث می شود برای هر کسی نیامده نسخه بپیچی که آمده که آدم بده زندگی من شود ، آمده تا نماند.همین دلهره و اضطرابی که در دوستی ها موج می زند ، سوتفاهم هایی که پیش می آید ، همین سواستفاده هایی که می شود ، آدم ها را از هم می ترساند.جرات معاشرت کردن را از آدم ها می گیرد.همین سیاه دیدن همه چیز یا سفید مطلق دیدن ها دید آدمی را مطلق می کند .استبداد می اورد ، دیگر نه می توانی راحت با کسی خوش بگذرانی و نه دوست کسی بشوی.مگر رنگ خاکستری چه عیبی دارد که آدم ها اینقدر علاقمند به سفید و سیاه شده اند ؟ این ها آفت هستند.این ها خوره جان و روح وروان انسان ها شده اند...خوب بودن آن قدر کمیاب شده است که دیگر اعتماد کردن هم سخت شده است.از ترس که بگذریم دیگر اعتمادی هم نمی توان دید.نمی دانم از دنیای ماشینیست یا از خود ادم هاست.هرچه هست بد ترسیست که گاه آدم ها را از هم دورتر می کند تا جایی که از هم فقط نقطه ای بینند و بس...