دور شدن آدم ها آن قدر که دیگر همه ابعاد را پوشش بدهد.دیگر هم زمانی هم مکانی دور می شوی.آنقدر که دیگر نه فاصله معنایی پیدا می کند و نه زمان .آنقدر دور می شوی که دیگر حتی نمیتوانی به رویایش هم فکر کنی .دیگر کار از خیال و رویا میگذرد و همه چیز برایت جور دیگر می شود...روزی میرسد که همان آدم هایی که روزی دوستشان داشتی در کنارشان بودی ، دوست نزدیکت بودند با یک اتفاق ، با یک حرف چنان از تو دور می افتند که زمان به تو ثابت می کند که دیگر زمان و مکان برایت بی معناست.دیگر حتی اگر تو هم بخواهی نمی شود .دلتنگ نمی شوی ، دلت نمیخواهد حرف بزنی ، دلت نمیخواهد دوستی کنی.فرق نمیکند چه نوع دوستی.فقط میدانی که گاهی بعضی آدم ها بد ازچشمت می افتند.گاهی چنان از آن ها دور می شوی که دیگر نزدیک شدن برایت از محالات محسوب می شود.نمیدانم دقیقا چه اتفاقی می افتد فقط میدانم دوستی هایم را آن قدر عمیق پایه گذاری میکنم که به سادگی این اتفاق نیافتد ، اما این اتفاقات هم در نادرترین موقعیت ها می افتند...اما آدمی که از چشمم افتاد دیگر هیچ وقت نتوانسته ام دوست خوبی برایش باشم، نتوانسته ام به دید قبل به او نگاه کنم ، چون دیگر در دایره دوستان من جایی ندارد که بخواهم اولویت بدهمش...