خیلی خط قرمزها هست که هیچ وقت سمتشون نرفتم.نه که امکانش نباشه ، نه ! دلم نخواسته یا جسارتش رو در خودم ندیدم که بخوام حتی امتحانش کنم .سیگار کشیدن یکی از اون قلماست .نمیدونم چه حسی داشته باشه سیگار کشیدن اما راستش توی خانواده ای هم که بزرگ شدم هیچ وقت بساط قلیون و سیگارو این حرفا نبوده.اما وقتی می بینم یکی سیگار میکشه میگم حتما ارومش میکنه که میکشه و با خودم فکر میکنم یعنی راه دیگه ای نیست جز سیگار؟ بعد به این فکر میکنم که خب شاید هم نباشه.مثلا من برای اون که خودم رو آروم کنم می نویسم ، موزیک گوش میدم ، می نویسم.خب اونم سیگار میکشه.بعد غرق فکرمیشم که خب پس تکلیف ریه های اون آدم چی میشه؟ تکلیف اون آسیب جسمی که میبینه چی میشه؟ پیش خودم میگم شایدم علم اینقدر پیشرفت کنه که اونم بی تاثیر باشه دیگه.ولی برای خودم جالب هست که هیچ وقت نتونستم برای آروم کردن خودم حتی به این قلم جنس فکر کنم...نمیدونم...شایدم برای درک کردنش یه کم خام باشم هنوز...