امان از بحث های من و مادرم.امان از همان بحث هایی که با مهر و عطوفت مادر ودختری شروع می شود و در نهایت به آن جا میرسد که تفاوت نسل حکم می کند که نظرات کاملا دو قطب متضاد هم شود.اینجا هست که مثل شفشه فرار می کنی می روی در اتاقت و دیگر بحث را ادامه نمی دهی چون بیم آن می رود که دعوای جانانه ای راه افتد.همین است.تفاوت نسل اگر نباشد اصلا زندگی ، زندگی نمی شود.همین که میدانم تفاوت هایمان از سر تفاوت سن و نسلمان هست و میدانم که اعتماد کامل به من دارند و بر سر لج و لجبازی با من مخالفتی نمی کنند یعنی خوشبختم.همین که می دانم که اگر حرفی میزنند چون سن و سال و احتیاطی که به همین دلیل در وجودشان جاافتادست حکم میکند برایم کافیست تا جای بحثی نماند.بارها بدین موضوع فکر کردم که آیا من هم روزی این گونه می شوم؟ یعنی روزی من هم در آینده این گونه محتاط می شوم ؟