هنگامی که دستان رحمت خداوند بر سر شهر کشیده می شود و خداوند باران رحمتش را برای نوازش دستان طبیعت به زمین نازل می کند فرشته ای بال میزند و بال های خیسش را که از سر خیس شدن باران سنگین شده است تکان می دهد تا که خود را به سختی به جفت خود برساند ...فرشته ای بال میزند  در این لطافت هوا و جفت او اما در سرمای این روز زمستانی بدون آن که از هیچ چیز باخبر باشد در لانه خود به انتظار رسیدن فرشته اش می نشیند.. و اما هر چی فکر می کنم میبینم داستان فرشته ها چقدر شبیه داستان بعضی از ما آدم ها شده است...