از همان آدم هایی هستم که اگر آدمی خواست به من بیشتر از حدی نزدیک بشود احساس ناراحتی میکنم...از همان ها که وقتی کسی میخواهد با او دوستی کند باید محتاط باشد که مرزهایش رو بشناسد ، سوال بیجایی نکند ، در زندگیم سرک نکشد...سعی نکند بیشتر از آن چیزی که به او می گویم از من بداند...از همان آدم هایی که وقتی یکی میخواهد با او دوستی کند اگر احساس صمیمیت زودهنگام کند عصبی میشوم ، قدم قدم عقب می روم و اگر خیلی زود احساس صمیمیت کند با من و بخواهد در حریمم وارد شود دوپای دیگر هم قرض میکنم و پای به فرار میگذارم...دوستی هایم ریز ریز شکل می گیرند...ذره ذره با آدم ها صمیمی میشوم..ترجیح میدهم که دوستی هایم دیر شکل گیرد ولی زود تمام نشود...من تاب نزدیک شدن آدم ها را ندارم...فرار میکنم از هر چه آدم که میخواهد زودتر از موعد با من صمیمی شود...دوستی هایم اما عمیق است...دوستانی دارم که از دبستان با آن ها دوست هستم...دوست لغت مقدسی هست برایم...رفاقت برام با ارزش است...من از آدم هایی که می خواهند نیامده با من دوست بشوند فراری هستم...تاب و وتوان مقابله با آن ها را ندارم...