آدمیه دیگه.دلش بچگی میخواد.یهویی کارایی میکنه که بعدش که خودش نگاه می کنه فقط لبخند میشه که چقدر بچگانه رفتار کرد.ولی از بچگیش ناراحت نمیشه.به جاش خوشحال میشه و لبخندش به پهنای صورتش میشینه که تونسته کودک درونش رو زنده کنه و با یه کودک 8 ساله در تاب و سرسره ها بدوه و بازی کنه ...آدمی از زنده بودن کودک درونش که آروم بشه دیگه دنیاش آروم قرار میگیره انگار...انگار خیالش راحت میشه که یه کودک درون داره هنوزم که میتونه هروقت حوصلش سر رفت برش داره با بچه های واقعی دور و برش ببردش تفریح و گردش...آدمی وقتی مطمئن میشه هنوزم کودکی هست میفهمه که طبعش هنوز هم چندان زمخت و دلش هنوز سنگ نشده ..همینه...چند وقت یک بار نگران کودک درونت شو واز سلامتیش خبر بگیر...مبادا روزی چشم باز کنی مریض شده باشه و از دست تو کاری بر نیاد...کودک بازیگوش درونم را دوست دارم...