سوار تاکسی شدم که دست برقضا رانندش یه خانومی بود که مربی رانندگی بود و در کنارش راننده تاکسی هم بود...کمی که جلوتر رفتیم من در حالی که هندزفریم تو گوشم بود و داشتم سعی میکردم موزیک گوش بدم و مدیتیت کنم دیدم فقط لباس تکون میخورن و فهمیدم با من داره حرف میزنه.اشاره ای به تاکسی کناری کرد که یک پژوی پارس سفید بود و یک دختر عقب ماشین نشسته بود.دختر ظاهر کاملا عادی داشت اما مرد راننده سیبیل چنگیزخانی که از دوور آویزون بود نخ هاش و ریش خفنی داشت.میگفت به نظر تو این اقا ریش وسیبیلش مصنوعی نیست؟ سری تکون دادم گفتم نمیدونم والا...گفت اخه این دختر از چیه توی راننده خوشش بیاد که مخش با حرفات زده بشه.یک لحظه مخم سوت کشید...تا کجاش رو رفته بود...داشت به این فکر میکرد که راننده در حال مخ زدن دختر سرنشین خودرو هست...دوتا زن به نسبت مسن هم که روی صندلی عقب نشسته بودن باهاش هم صحبتی میکردند و تاییدش میکردن...من اما هیچی نمیگفتم...تنها چیزی که تو دلم میگفتم این بود : "ما هیچ ما نگاه" . یه کم جلوتر جلوی خانومی که کنار خیابون منتظر تاکسی بود گویا ترمز زد اما خانوم هیچی نگفت...تا دلش خواست بد وبیراه نثار این خانوم کرد که حتما باید سوار تاکسی ای شوی که چنتا مرد سرنشینش و رانندش هم مرد هست؟ من باز اما هیچی نگفتم...رسیدیم جلوتر دوتا زن پیاده شدن و کرایه شان را حول وحوش 1000 تومن گرونتر حساب کرد و وقتی معترض شدند من رو شاهدی گرفت که مگر کرایه شان همین نمی شود؟ من اما هیچ نگفتم باز هم...بعد که من تنها سرنشین بودم رو کرد به من گفت ای خانوم ، بعضی پول قلابی به من میدن.پول نصفه بهم میدن.اما من غرق فکر بودم...غرق بودم تو دنیای خودم و این همه مساله ای که جلوی چشم خودم دیده بودم و درددل هایی که داشتم میشنیدم...هیچ قضاوتی نکردم...تنها وقتی رسیدم کرایم را همانقدری که باید پرداخت کردم و در حالی که هندزفری در گوشم بود و قلعه تنهایی فلامرز اصلانی داشت با اخرین صدا میخوند به سمت ایستگاه اتوبوس راهی شدم...