یه روزایی هم میشه که ما ادم کوچولوها میریم تو غار خودمون ، زانوهامونو بغل میکنیم دلمون نمیخواد با هیشکی حرف بزنیم ، حتی دلمون نمیخواد کسی ازمون بپرسه چی شده ، بعضی موقعها این مدت از یه روز و دو روز میشه یه هفته و یه ماه ، شاید اصلا بشه یه خواب زمستونی اشفته ، ولی یه روز باید بیایم بیرون ، باید پاشیم و غبار ترس و دلتنگیامونو رو از رو خودمون بتکونیم .....
وقتی میای لبه غار افتاب چشمتو میزنه ، روتو برمیگردونی و دوباره چنتا قدم میری عقب ، ولی باید بتونی بری بیرون وگرنه محکومی به موندن تو سیاهی ، غرق میشه و از یاد میری ...به جای مشکلات ، تویی که حل میشی و تموم میشی .....
زندگی بیرون جریان داره ، خورشید مثل همیشه میتابه و ستاره ها سرجاشون محکمن و سر نخوردن پایین .....شاید فقط یه موی سفید دیگه توی سرم پیدا شده ، ولی مهم نیست ....رنگش میکنم یا اصلا حذفش میکنم و دوباره میگم سلام ...
میدونم سخته ولی نشدنی نیست ،هر بار که میرم تو غارم یکم سبک تر میام بیرون ...سبک از فکرهایی که مثل مورچه روی سلولهای خاکستری مغزم پیاده روی میکنن ...هنوزم ترسام هست ولی .....
به عمق روزایی که دارم فکر میکنم نه به تعدادی که برام مونده ......اینجوری میدونم اخر خط که برسم ، اشکهایی که ریخته میشه رو گرمای لبخندهایی همراهی میکنه که از من یه عالمه چیزای خوب یادشون مونده ، یه عالمه خنده ، یه عالمه مهربونی ، یه عالمه عشق....
*
چشمام به نور عادت کنه دوباره میام و میگم سلام ....شاید عصر ، شاید فردا ......ولی میام ...

دخی