با بابا که حرف میزنم
با بابا که حرف میزنم حالم عوض میشه حتی بیشتر از وقتایی که با داداشم حرف میزنم..وقتی بهش از مشکلات میگم و خیلی قشنگ با منطقش یه جاهاییش رو سکوت میکنه و گاهی با یک حرف چنان من رو به سمتی هدایت میکنه که حس میکنم واقعا یه انقلاب فکری درون ذهنم شکل می گیره.از دست کسی ناراحت شده بودم و میگفتم چرا آدم ها باید این طور قضاوتم کنند؟ چرا باید اصلا پشت سر من اینطور نظر بده؟ چرا باید دل من رو بشکنه این جوری؟ هزار چرای بی پاسخ..نگام کرد گفت ناراحتی؟ گفتم خیلی زیاد...بهم گفت اما زندگی اینقدر راحت نیست ، اونقدر سختی درپیش داری که باید دلت رو دریایی کنی دلت رو بزرگ کن ، یه جوری که برای همه مشکلات توش جا داشته باشی اما ناراحت نشو...هروقت کسی حرفی بهت زد که ناراحتت کرد پیش خودت بگو بیشتر از این نمیفهمه ، بیشتر از این بلد نیست.قصد بدی نداره فقط نمیدونه چطور به من کمک کنه ...اینطور راحت تر میتونی با ادما کنار بیای.این میشه که تمام ناراحتی چند لحظه پیشم رو با یه لبخند عمیق از یاد می برم.وقتی که اینطور با منطق باهام حرف میزنه حس میکنم خوشبخت ترین دختر دنیا من هستم ...