اتوبوس زندگیم
آدمای تو اتوبوس ، آدمایی که از فرط خستگی هرکدوم مشغول به
کاری هستن...یکی هندزفریش تو گوششه و داره موزیک گوش میده ، یکی میله های اتوبوس
رو گرفته و ایستاده چرت میزنه ، یکی هم رو نشسته رو صندلی چرت میزنه...اون پیرزن
تازه از گرد راه رسیده ای هم سوار اتوبوس میشه در حالی که چنتا نایلون پر از میوه
و تره بار تو دستاشه و بالاخره یکی به احترامش از جاش بلند میشه تا اون
بشینه...گاهی هم بعضی از همین آدمای خسته انگار برای خودشون هم صحبتی پیدا کرده
باشن و برای کنار دستیشون سفره دلشون رو باز کنن ...اتوبوسی که فاصله آشنایی آدماش
از این ایستگاه تا ایستگاه بعد باشه اما همین فضای کوچیک برای خالی کردن عمق درد
یکی کافی باشه...گاهی دقت کردن به ادما تو همین فضای کوچیک کلی نکته رو به آدم
یادواری میکنه...دیدن همون بچه هایی که حوصلشون از این ایستگاه به یک ایستگاه هم
نمیکشه...یا ادمایی که با صورتای خستشون منتظرن زودتر به مقصد برسن و پیاده
بشن...همه اینا نشون از جریان داشتن زندگی هست.زندگی واقعی هم همینه ، پر از
ایستگاه های متعدد هست...ایستگاه هایی برای سوار شدن و پیاده شدن آدمای مختلف تو
زندگیت...هر بار یه سری آدم جدید میان تو زندگیت یه سری دیگه میرن و این روند
ادامه داره اما این زندگی هست که جریان داره و تمومی نداره...