همیشه از غروب جمعه ها بیزار بودم.همیشه عصر جمعه که میشه بد عنق میشم.دلم میگره و بغض می کنم.بعضی وقتا خود آدم هم نمیدونه دردش چی هست.حتی حرف هم نمیتونه بزنه.فقط دلش میگیره.این جورموقعا تنها کاری که میشه کرد این هست که به زمان فرصت داد که بگذرد و دست از لجبازی بردارد و ازایستادن دست بشوید.زمان که بگذره باز همه چیز به روال عادی باز میگرده و باز همون آش و همون کاسه...