گاهی آدمایی رو می بینی که از خودت چند سالی کوچیکتر هستن.همون آدمایی که وقتی باهاشون هم کلام میشی از دغدغه هاشون برات میگن از احساساتشون از مشکلاتشون و حتی از فکراشون تو رو میبرن تو عمق همون سن و سال...تویی که دقیقا همین مسایل رو پشت سر گذاشتی و گاهی حتی شاید شدیدتراز اون چیزی که برات تعریف میکنن اما با تمام وجود حس میکنی حرفاشون رو میفهمی...حسای مشترک ، راه مشترکی که تو خودت قبلا طی کردی و به اینجایی که الان هستی رسیدی...گاهی وقتی یکی اینجوری برات حرف میزنه تو هم غرق میشی و لبخند میزنی به تمام حسایی که الان برای اون دغدغه هست و برای تو یه جور تجربه...هم صحبت شدن با آدمای بزرگتر از خودم دقیقا همچین حسی رو بهم میده که اون آدما هم حسشون به من دقیقا مثل حس من به کوچیکتراز خودم هست..چیزی که هست هروقت کسی رو می بینم که برام اینجوری تعریف میکنه و از حساش میگه سعی میکنم خیلی حرف نزنم ، خیلی حرفی نزنم که جلوی تجربه کردن خودش رو بگیرم...هر سنی که باشی باید تجربیاتی رو خودت کسب کنی...باید لذت ببری از زندگیت ، تنها جاهایی هست که شاید گرون بودن بعضی تجربه ها باشه که باید از تجربه بقیه استفاده کرد اما در بقیه موارد دنیای ماجراجویی ، دنبال حل مسایل رفتن خودش میشه لذت بردن و لازمه زندگی هست و بس...گاهی حرف زدن با بقیه آدما چه راحت میتونه آدم رو پراز حس خوب کنه...