نامه های جودی 1
دوست داشتم شما را خوشحال و با نشاط کنم. اما حالا باید روحیه ی خودم را قوی کنم. البته من حالا سعادتمندتر از آن هستم که حتی خیالش را می کردم. با این حال اندوهی در قلب خود احساس می کنم. چون می ترسم مبادا بلایی سر شما بیاید.
پیش از این من می توانستم موجودی بی حس و بی توجه باشم، چون چیز گرانبهایی نداشتم که به خاطر آن حواسم را جمع کنم و به دقت از آن مراقبت نمایم. اما حالا من نگرانی بسیار عظیمی دارم که تا آخر عمر ادامه خواهد داشت. در تمام لحظاتی که دور از من هستید مدام نگران این خواهم بودکه مبادا اتومبیلی شما را زیر بگیرد و یا اینکه مبادا تیر و تخته ای روی سر شما بیفتد، یا اینکه مبادا میکروبی وارد تن شما بشود.
آرامش اندیشه من برای همیشه از من دور شده است. اما به هر حال، من چندان اهمیتی به آرامش خشک و خالی نمی دهم.
بابا لنگ دراز – جین وبستر