از خودگذشتگی والدین
یه وقتایی میشه پیش خودم فکر می کنم که من الان با این سن تو اوج جوونی چقدر نسبت به بابا مامانم و یا حتی هم نسل های اونا دیدم منفی هست...یه وقتایی دور وبرم رو که نگاه می کنم میبینم که داریم هم واسه اهدافمون تلاش می کنیم در حالی که همه همسن و سالام تقریبا امید به زندگیشون خیلی پایین هست...تا جایی که من خودم گاهی فکر می کنم که وقتی به سن بابا مامانم برسم یعنی میتونم مثل اونا هنوز لبخند به لب داشته باشم و واسه فرزندام از خودگذشتگی کنم؟اون صبایی که مادرت از خواب پامیشه وبرات لقمه میذاره و پدرت بلند میشه وبا انرژی صبح بخیر بهت میگه و واسه فراهم کردن زندگی بهتر واسه تو میره سر کار و دنبال پول در آوردن و یه اخم تو حتی میتونه اونا رو ناراحت کنه...یه وقتایی از این همه فداکاری و این همه از خودگذشتگیشون احساس شرمندگی میکنم و یه جاهایی از خودم می پرسم یعنی منم اینجوری میشم؟یعنی منم میتونم در آینده اینقدر صبور و از خودگذشت بشم؟بعدش پامیشم به خودم میگم حتما میشه و بازم خودم رو گول میزنم که به این قضیه فکر نکنم...
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۱ ساعت 15:19 توسط نوت نویس
|