این روزها با وبلاگم دوست تر شدم.نسبت به پیج فیسبوک که احترام زیادی هم برام قایل هستن تمام مخاطباش  واونقدر زیاد تعریف میکنن از نوشته هام اما راستش خسته شدم از اون جا...بیشتر به وبلاگم پناه میارم و می نویسم و انگار حس و حال بهتری از نوشته هام تو اینجا می گیرم تا فیدبکایی که از نوشته هام تو پیج می گیرم، هرچند بیشتر نوشته های این جا رو میذارم اونجا اما بازم وبلاگم انگار حس خونه خودم رو داره، یه جوری دوسش دارم، راحتم باهاش.یادمه قبلا تو یکی از پستا گفتم با وبلاگم حالت آدمای قهر رو پیدا کردم و باید باهاش دوست بشم، اما الان با وبلاگم دوست شدم ، دوسش دارم مثل سابق، راحتم باهاش، حس قدیما رو داره برام، حتی حس اون وقتا که یه نوجوون بودم که با اینترنت دایل اپ میومدم تا توی یه وبلاگی که الان نه اسمش رویادمه و نه هیچ چیز دیگه ایش رو بنویسم...چقدراین حسم رو دوست دارم چون از وسواسی که مدتی سر نوشتن افتاده بود تو جونم یه کم نجات پیدا کردم و دیگه نوشتن برام حکم اعتیاد خاموش رو نداره و از این که نتونم بنویسم هم دیگه نگران نیستم.یه جور حس هم خوب و هم بدی که مبهم هم هست واسه خودم و من رو درگیر خودش میکنه ولی اما غلظت خوبش بیشتر هست.