سه سال پیش کجا بودم و الان کجام...
روزی رو یادم میاد که رویای رفتن و مهاجرت بخش لاینفک زندگیم شده بود. هیچ جوره راضی نمیشدم که ایران بمونم...همش به این فکر میکردم که سه سال دیگه این موقع که میشه همین روزایی که الان توش هستم من فقط دنبال پایان نامم هستم و همه کارام رو کردم که فقط مدرکم رو بگیرم و فلنگ رو ببندم و در برم...اما این روزا دیگه رفتن و موندن انگار خیلی برام مساله نباشه، دیگه خیلی برام فرق نمیکنه که برم یا بمونم ...قبل ترها یادم میاد همیشه میگفتم من بدون آدما می میرم اما الان میگم من بدون خانوادم و رفیقام می میرم...روزای جالبی رو دارم میگذرونم. یه جوری فکرام عوض شدن، دغدغه هام تغییر کردن، حس وحالم متفاوت شده..سه سال پیش این موقعا ذوق زده بودم که کنکور ارشدم رو تموم کردم ، بگذریم از این که روزای اول چقدر گریه میکردم که بعداز کنکور اتفاقاتی که قابل انتظار من بود برآورده نشد اما کم کم همه چیز شکل دیگه ای به خودش گرفت. اما این روزها دیگه مثل گذشته عشق برام رنگ و بوی تازه نداره، دیگه احساساتم کنترل شده شدن، طفلی احساساتم که اینقدر سرکوب میشه و بیچاره دلم که حق نداره هیچ ابراز وجودی کنه...این روزا اونقدر به دنیای تنهاییم چسبیدم و از آدما فاصله گرفتم و تعداد آدمایی که میتونم باهاشون حرف بزنم کم شدن که خودمم وحشت میکنم، اما سرم پر از حرفه، پر از حرف هایی که باید بزنمشون ولی کسی رو هم حرف نمی بینم. ازتنهاییم خسته نشدم فقط توش خزیدم و دارم سعی میکنم از زندگیم لذت ببرم و برای تک تک خواسته ها و ارزوهام تلاش کنم.میدونم که یه روزی بالاخره در بسته هم باز میشه و روزای خوب منم میرسن.مهم نیست دیگه چقدر زمان لازمه تا رسیدن روزای خوب، مهم این هست که سر یه کدوم از آرزوها و احساساتم کوتاه نمیام و برای تک به تکشون تلاش میکنم...