در جریان دور شدنت از آدم ها ...
در جریان فرارت از آدم ها یه چیزی رو خیلی خوب میفهمی اونم اعتیاد شدیدی که بهشون داری، اون که بدون آدم ها زندگی چندان معنایی نداره، اما چیزی که هست دور بودن رو ترجیح میدی تا یه نزدیک بودن صوری که تنها برای اسم و رسمش هست که باقی مونده دوستی ...از آدم ها که فراری میشی تازه میفهمی که چقدر دنیای بعضی آدم ها ترسناک بود و اما تو باهمین آدم ها دوستی میکردی، در نزدیکیشان حوالی احساساتشان قدم بر میداشتی و اما هیچ نمیفهمیدیشان...کم کم خودت را بهتر و بهتر میشناسی تا جایی که دیگر دلت فرار کردن نمیخواهد اما دلت نزدیک بودن های دور هم نمیخواهد. حریمت را مشخص میکنی، دور وبرت پر می شود از آدم هایی که برایت عزیزترینند و با فاصله از بقیه آدما حرکت میکنی و جلو میروی...دیگر نه کسی را به راحتی در حریمت راه می دهی و نه به کسی زیاد نزدیک می شوی، دورادور با همه آدم ها دوست هستی و مهربانیت را نثار همه میکنی اما تنها به آدم های خاصی اجازه ورود به حریم شخصیت را می دهی، این می شود که یک جور آرامشی هم حاصل می شود که برایت زندگی را لذت بخش تر میکند.