امروزم خیلی الکی و بیخود گذشت...
داشتم
به این مساله فکر می کردم که مثلا امروزم چقدر الکی و بیهوده به وقت تلف کردن گذشت
و چقدر میتونست مفیدتر باشه برام.به این که امروز با بهترین دوستم که مثل خواهرم
دوسش دارم دوساعتی ویس کال کردم و کلی پیشش درد دل کردم...راستش به دوستم میگفتم
احساس بی احترامی دارم و دوستم میگفت به این احساست جو نده و به کارت ادامه نده تا
بیشتر از این احساس بی احترامی به تو دست نده.به من میگفت این ره که تو پیش گرفتی
به ترکستان است...راست میگفت دوست جان.زیاد به پر و پای خودم پیچیدم، زیادی گیر
دادم به همه چیز، شاید یکی از دلایلش همین فضای مجازی باشه که امروز دیگه واقعا
شورش رو در آوردم و الکی الکی خودم رو درگیرش کردم...راستش تصمیم گرفتم از فردا
روزم رو مفیدتر بگذرونم.حداقل کتاب بیشتری بخونم، شاید برم کلاس ورزش اما چیزی که
هست آمادگی شروع کلاس نقاشی رو اصلا ندارم فعلا...نقاشی که میکشم حس غمم غالب
میشه، بیشتر فرو میرم تو خودم و این اصلا خوب نیست، همین که فعلا موسیقی و نوشتن
باهام این کار رو نمیکنه باید خدا روشکر کنم وگرنه این روزا واقعا به یه چیزی که
به عنوان مسکن آرومم کنه نیازمندم.اما میخوام تو دفتر خاطراتمم بنویسم و از فردام
با انرژی بیشتری به زندگیم برسم.دوستی مطلبی از نادر ابراهیمی نوشته بود که جالب
بود ، نوشته بود:
«بعضیها را دیدهام که از وقت کم شکایت میکنند. آنها میگویند:
حیف که نمیرسیم. گرفتاریم. وقت نداریم. عقبیم... اینها واقعا بیمار خیالبافیهای
کاهلانهی خود هستند. وقت، علیالوصول، بسیار بیش از نیاز انسان است. ما وقت بیمصرف
مانده و بوی نا گرفتهی بسیاری در کیسههایمان داریم: وقتی که تباه میکنیم، میسوزانیم،
به بطالت میگذرانیم.» راس میگه...من وقت تلف کرده زیاد دارم و نمیخوام سر مسایل
الکی و سر اشتباه آدمایی که تو زندگی آینده یا حتی حال من نقش سازنده ای ندارن
زندگیم رو تعلیق یا خرابش کنم...واسه همینم از فردا با انرژی تر مشغول میشم...