این که این روزها همه خودشان را مشتاق کلاس نقاشی من نشان میدهند، این که همه بهم میگن چرا نمیری کلاس نقاشی؟ این که امروز مامان در چارچوب در اتاقم وایساده بودو بهم میگفت نمیخوای بری کلاس نقاشیت رو از سر بگیری و من تو چهرش دقیق شدم و بعد از یه مکث یک دقیقه ای که انگار اصلا تو این دنیا سیر نمیکنم چنان قاطع گفتم :"نه"، نمیخوام برم ! مامان بهم میگه برو کلاس خیاطی به جاش و من با یه قیافه گرفته ناراحت گفتم پایان نامم مونده برم کلاس خیاطی؟ اما این خاتمه داستان نیست....نوشتن هم داره کم کم از سرم میوفته و حتی موسیقی که من بدون اون همیشه میگفتم می میرم هم از صحنه داره میره کنار و موسیقی متن زندگیم سکوت شده...یه سکوت دل انگیزی که ساعت ها هم ادامه پیدا کنه متوجه گذران زمان نمیشم..اما این که چرا من کلاس نقاشی نمیرم هم اون هست که وقتی نقاشی میکنم، خودم رو توی نقاشیام پیدا میکنم، تمام حس و حالم رو میریزم توی نقاشی، این روزا اما دلم غم داره، بی حوصلم، حال و هوای چشمام و دلم بد ابری بارونی هست، استاد نقاشیم تنها کسی هست که توی چشمام نگاه میکنه و بعد یه نگاه به نقاشیم میندازه و بهم میگه فاطمه، امروز همیشگی نیستی...چت هست؟و اما من دوست ندارم که استادم اصلا بفهمه من ناراحتم، من غصه دارم...نمیخوام هیچکس متوجه حال من باشه این روزها...من همون آدمی هستم که تمام حس و حالم توی چهرم کاملا مشخص هست و این من رو گاهی کلافه میکنه ، چون دوس ندارم کسی از تو چهرم سر درونم رو بفهمه..اما ذاتا میمیک صورتم هست...حتی شیطنت رو هم میشه از تو چشمام فهمید...در هر حالت مهم این نیست که من این روزها چه حالی دارم، چقدر دنیام محدود شده به تختم و کتابام و اسمارت فونی که رفیق همراه همیشگیم شده...مهم این هست اینه وضعیت و من باید با تمام وجود مثل همیشه از همین تنهایی دلچسبی که واسه خودم ساختم لذت ببرم و زندگیم ر پیش ببرم...