آدمی هست دیگه...خسته میشه، از بدی های دیگرون، از این که هرچی مهربون تر باشی بقیه بیشتر دلشون میخواد بار بارت کنن چون میگن ولش کن، اینقدر مهربون هست که دلش نیاد دل کسی رو بشکنه و بعد بیشتر دلشون میخواد بسوزوننت، اونجا که آدم راحت بخشیدن باشی، بیشتر دلشون میخواد ناراحتت کنن و بعدم با یه ببخشید کل داستان رو جمع کنن و بگن اتفاقی نیوفتاده که...انگار تو برخوردت با آدما باید خرده شیشه داشته باشی، تو هم باید مثل خودشون رنگ وریا رو قاطی رفتارت داشته باشی و صداقتت رو بذاری دم کوزه آبش رو بخوری...نقطه اوج داستانت تازه اونجا میشه که همه مفاهیم اصلی زندگی و همه چیزایی که باید برات خیلی مهم بشن برات نامفهوم میشن و میخوای خودت رو بشکنی و باز از نو بسازی اما توان از نوساختن رو هم در خودت نمیبینی، نیاز به یکی میبینی که کمکت کنه...دنیای آدما خیلی ترسناکه...خیلی ترسناک، به خصوص واسه یه آدما احساساتی مثل من... من توانش رو ندارم که خودم رو تغییر بدم، من خودم هستم، تو قالب خودم بودن فرو رفتم و نقابی رو صورتم نذاشتم...اما آدما هم هیه نقاب دارن انگاری رو چهرشون...بی اعتماد شدم، یه جوری شده دلم که دیگه فکر میکنم نه بتونم دوست داشته باشم و نه بتونم اعتماد کنم و نه هیچی به هیچی...نه که اتفاق حادی افتاده باشه تو زندگیم، نه که شکست عشقی یا عاطفی خورده باشم، نه...از اساس تو زندگیم این موارد نبوده که بخوام این جوری بگم، نه، فقط آدما، رفتاراشون، و این بی انتظاریم ازشون در قابل انتظاراتی که از من دارن، این صورتکا، همه اینا من رو فراری داده...یه جور روبرو شدن با آدما قبلا برام ترس کمتری داشت اما الان بیشتر شده، نه که بگم آدم منزوی هستم..اونم نیستم آخه، اتفاقا دختر اجتماعی هستم که توی جامعه هم گشته ولی اخیرا این شکلی شدم...نمیخوام جو بهش بدم یا بخوابم تو قالب خودم در بیام و بازیگر خوبی بشم، اما حقیقتا تو این جامعه در قبال بعضی آدم ها بازیگر خوبی نباشی باختی...اما من آدمش نیستم، من اهلش نیستم.من خودم هستم و نقش خودم رو تو زندگی دوس دارم.حاضرم نیستم بازیگری کنم ..خیلی وقته که آدمای زندگیم رو اولویت بندی کردم، نقش هرکی تو زندگیم مشخص شده، خیلی وقته دیگه از هیچکس انتظاری ندارم، توقعی هم ندارم و شاید آرامشی که دارم از همون نشات می گیره...خانوادم و چنتا دوست صمیمیم اولویت زندگیم شدن تو آدما ...اما حالم گاهی خوب گاهی بد هست...یه جور فرار به مقصدی نامشخص، شایدم یکی من رو برگردوند نیمه راه اما دوست دارم دورادور با همه باشم و مهربونیم رو نثار کل دنیا کنم اما نذارم کسی وارد حریمم بشه...