امروز از خواب که بیدار شدم و بعد از تموم کردن کتابی که داشتم می خوندم، و ناهار خوردن چای دم کردم واسه بابا، مثل یه دختر خوب خونه و بعدازظهر هم با تمام هوای بارونی با مامان از خونه رفتم بیرون...لازم بود برام این حجم فشار و ناراحتی و دل گرفتگی های اخیرم یه بیرون می طلبید، توی هوای بارونی زیر بارونا عکاسی کردم بی چتر، پیاده روی کردم و هوای سرد رو کاملا ایگنور کردم...روزهای خالی از عاطفه ای شدن برام، یه جور حس بی اعتمادی، یه جور حسی که فکر می کنم دیگه کسی نتونه کنج دلم خونه کنه و قلبم واسه کسی تند تند نتپه و دست و دلم واسه کسی نلرزه دارم...یه جوریم ، شایدم چون دارم به سن جدیدم نزدیک میشم این شکلی شدم، به هرحال ارتباط برقرار کردن با آدما برام سخت شده، به خصوص ارتباط چشمی داشتن، دارم فرار می کنم همش...نزدیکام رو نگه داشتم و با اونایی که خیلی رابطه ای نداشتم رابطم رو در دورترین نقطه ممکن تنظیم کردم...حالم هم خوب میشه گفت هست و هم نیست، اما شک ندارم روزای خیلی خوبم میان و من رو از این حالت بلااتکلیفی و این حس سردرگمی و کلافگی خیلی زود نجاتم میدن...